1345
1353
عنوان

چیکار کنم هیکلم مثه این عکسه شه؟؟؟

47037 بازدید | 115 پست

اینا ورزشای خاصی انجام میدن؟!یا ژنتیکیه..آخه خیلیا رو دیدم این جوریه هیکلشون..پهلو هاشون اینجوریه..

فقط 3 هفته و 4 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
کنارم هستیو آما دلم تنگ میشه هرلحظه💜

تا حالا به سفر سویس فکر کردی ؟

اگه دوست داری به ژنو تو سویس سفر کنی   

حتما به اینجا سر بزن

1350
1348

خودت چاقی؟؟یا میخوای اینطوری چاق شی😶😶😶

فرزندم، دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم....
1226

به کجاش داری اشاره میکنی و میخوای شبیهش شی؟ اینکه خیلی هیکلش بده

به جون بابام که میخوام دنیاش نباشه قسم میخورم هر لحظه و هر لحظه برای آروم نگه داشتن خودم تلاش کنم☺️ نفس های عمیق شکمی رو فراموش نمیکنم🧘‍♀️ من خوشحال و شادم😃 و منتظر نتیجه نیستم😁 به گذشته و آینده فکر نمیکنم چون من فقط وظیفه دارم رنگ های امروزم رو درست و با برنامه کنار هم بچینم و طرح و نقش زدن رو به خدا بسپرم قطعا خدا بهتر از من روی بوم زندگیم نقش میزنه🎨 برای بالا بردن ظرفیتم تلاش میکنم🏋️‍♀️ من قراره اگر خدا بخواد مادر بشم 🤰پس باید محکم باشم✊ به قول هایی که به خودم میدم متعهدم ، و برای رسالتی که دارم تلاش میکنم ولی به نتیجه فکر نمیکنم📆  اگر نتونم خودم احساسم روحیاتم رو مدیریت کنم نمیتونم بچه توانا و خلاق و محکمی تربیت کنم 🤱بخاطر بچه آینده م هم که شده بااااید از الان مادری کردن رو تمرین کنم باید ظرفیت روانی هر اتفاقی رو توی خودم بالا ببرم قول میدم همه تلاشم رو بکنم💪 چون میدونم که من میتونم😍
1346
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1344
1333
1305
1297
1354
1298
29
1294
1349
1295
1340
224
1347