1345
1341

زمانی ک مادرم ازدواج کرد حدود 30سال پیش  اون موقع بابام اینا مستقل نبودن و با عموی کوچیکترم که اونم تازه ازدواج کرده بود باهم تو خونه ی عموی بزرگم زندگی میکردن و چون مامانم غریب بود نسبت به اون دوتا زن عموهام بیشتر اذیت میشد

و اونام خیلی اذیتش میکردن...

تا حالا به سفر سویس فکر کردی ؟

اگه دوست داری به ژنو تو سویس سفر کنی   

حتما به اینجا سر بزن

اره اون سال که مسی به ایران گل زد و حذف شدیم تو جام جهانی . آاااای دلم خنک شد تو فینال شکست خوردن . آاااای خنک شدمااا . اصلا حسرت نگاه مسی به جام عالی بود 😂

منم که شهر ه ی شهرم به عشق ورزیدن ...

آره متاسفانه شده نسبت به خواهر شوهرم اینجوریم کاهی خس میکنم آه من می گی ره زندگیش اینجوری شده معمولا ناراحت میشم براش ولی گاهی ته دلم خوشحالم که خدا حالشو  گرفت چون خیلی مغرور و خود بزرگ بینه همه رو از بالا میبینه و معیارش برای خوب بودن آدما فقط پول و لباس مارک دارو جای خونه و مدل ماشینه 

👩🏻‍🦰 ۳۳سالمه،متاهلم 💑،مادرم 👨‍👩‍👧،مسلمانم 🕋، ،گیاهخوارم🥗🌯🥙🍝🍜🍲 ،دوستدار طبیعتم🌲🌳🌴🍀،مینیمالست هستم چیزی که دنبالشم عشق،آرامش و صلح  و دوستیه،راستی حواسم باشه کسی رو نصیحت و قضاوت نکنم و جیزی که تو مغزم خیلی پر رنگه مرگه .....

ببخشید کسایی که از شکست بقیه  خوشحال میشن از گردونه انسانیت خارجن. ولی از اینکه کسی چوب کار بدشو بخوره خوشحال میشم که عدالتی تو دنیا هست

یا رادَّ ما قَدْ فاتَ : عمر های به سر آمده، روزهای گذشته، خون‌های ریخته، عشق‌های گم شده، آبروهای رفته، بغض‌های شکسته، اشک‌های چکیده، و آب‌های از جوی رفته را تو باز می‌گردانی ای باز گرداننده‌ی از دست رفته‌ ها!

بیشتر پر کن قطره چکونتو

بعضیا جوری رنگ عوض میکنن که بخاطر نقض قانون کپی رایت افتاب پرست ازشون شکایت میکنه😏(خطاب به اونایی که تو تاپیکام قربون صدقه میرن و پشت سرم پستهای منفی علیه منو لایک میکنن )
1320

بعدش زن عموی کوچیکم حامله شد و یه پسر زایید و مامانم بچه دار نمیشد تا بعد از 3 سال دوا درمون مامانم یه دختر زایید و اون من بودم سبزه و ریزه و هر دوتا زن عموهام دستش مینداختن و اذیتش میکردن و داشتن از چشم بابام مینداختنش زن عموی بزرگمم دوتا پسر داشت و قبل مامانم یه دختر زایید ک همسن من بود اما برعکس من سفید و چشم ابی بود بعدش مادرم بابامو برداشت و برد مارو خونه خالم و اون دوتا زن عموهام ک با هم تبانی میکردن و مامانمو دست مینداختن اونام باخودشون دعواشون شد و از هم جدا شدن بعدش هم مامامانم هم زن عمو کوچیکم دوباره حامله شدن مامانم پسر زایید یه پسر سفید و بور و زن عموم یه دختر سیاه و زشت خلاصه 4 بار مادرم وزن عمو هام حامله شدن همه بارداری های مادرم پسر و همه بارداری های زن عموهامم دختر میشدن تا جاییکه من تک دخترم با4تا داداش و سه تا پسر عمو دارم و8تا دختر عمو

اما روال حسادت های زن عموهام قطع نشد با هر طریقی ک میتونستند من و مادرم و داداشام و بابامو دست مینداختن و تحقیرمون میکرد تا جاییکه الان یادمون میاد بچگیامونو گریمون میگیره چطور ما بچه های بی زبونو تحقیر میکردن و دست مینداختن و باعث میشدن دختر عمو ها و پسر عموهامون مارو تحقیر کنن و بمون بخندن 

خلاصه ما بزرگ شدیم داداشم بخاطر غرور جونی و یا شایدم با خاطره تحقیر های اینا  یکم پرخاشگر شده بود و مرتب مارو اذیت میکرد بازم تحقیر های زن عموهام شروع شد اه پسرشون معتاد دخترشون فلان زنه فلانه خلاصه همه جوره مارو تحقیر و دست مینداختن گذشت تااینکه داداشم سر به راه شد و درسشو ادامه داد و شد مسول یه کمپ و اونجا دید ک یکی هم اسمه پسر عمومه رفت و دید پسر عموی بزرگمه و اینو داداشم نگفته بود و ما بعد از مدتها از زبون داداشم شنیدیم کمی بعدم فهمیدیم پسر اون عموم ک بش دکتر دکتر میگفتن با یه زن 45 ساله گرفتنشون 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1344
1330

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

کمک

hedye98 | 40 ثانیه پیش
1305
1297
1298
1295
29
1294
1255
1340
224
1347
داغ ترین های تاپیک های امروز