1345
1341

سه روزه خونم رو عوض کردم اومدم طبقه ی همکف یه ساختمان سه طبقه ی سه واحدی

همسایه های بالایی هر دفعه که میخوان از خونه برن بیرون یا بیان تو خونه زُل میزنن توی واحد ما 😤😕

نمیدونم چه برخوردی بکنم!

از طرفی نمیخوام از گرد راه نرسیده با بقیه بحث کنم.

از طرفی هم واقعا معذبم !

نکنه پشیمون بشم از آپارتمان نشینی   

اینقدر خودمو جدی و محکم و استوار نشون میدم، اینقدر همیشه همه جا میخندم و سر شوخی رو باز میکنم، اینقدر همیشه کار همه رو راه میندازم، اینقدر .... اینقدر.......اینقدر.... که خودمم یادم رفته کی هستم!  اصلا نمیدونم اون دختر حساس و وابسته و نازک نارنجیِ دیروز کجا رفت؟! اصن کِی رفت؟   چرا رفت؟ 😞😞😞

تا حالا به سفر سویس فکر کردی ؟

اگه دوست داری به ژنو تو سویس سفر کنی   

حتما به اینجا سر بزن

1350

مگه در واحدو باز میذارین 😮

دوستان متاسفانه باید با حقیقت رو به رو بشیم 😩 خدا سر قضیه ی سیب خیلی ناراحت شد و ما رو به زمین تبعید کرد 😣 تور مسافرتی نیومدیم که بهمون خوش بگذره 🙄 تبعید شدیم بابا تبعید 😐 

مگه در واحدتون بازه؟اوالاش کنجکاون ببینن کی اومده دوبار ببیننت عادی میشه

فقط 20 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
خدایا بعد سه سال انتظار فقط میتونم بگم شکرت عااااااشقتم خدا جوووونم😍😘
1307

یکی از ملزوماتشم اینه در واحدتون بسته باشه دیگه

  نترسید روزی خورشید متلاشی شود و همگی ما از سرما بمیریم ، بترسید روزی برسد که زنان بخواهند محبتشان را از مردان دریغ کنند...آن وقت همگی از سرما خواهیم مُرد..

از ملزومات آپارتمان نشینی اولیش تینه که درو باز نذاری خدایی خیلی زشته ما هم یه همسایه داریم درک باز میزاره رد شدنی خیلی معذب میشیم

انسانها به میزان حقارتشان توهین میکنند، به میزان فرهنگشان عشق میورزند،به میزان هویتشان به دیگران احترام میگذارند و به میزان کمبودهایشان آزارت میدهند.هرچه حقیرتر باشند بیشتر توهین میکنند تا حقارتشان را جبران کنند.هرچه فرهنگشان غنی تر باشد بیشنر به دیگران عشق میدهند هرچه هویتشان عمیق تر باشد محترمانه تر رفتار میکنند و به اندازه درکشان میفهمند و به اندازه شعورشان به باورها و حرفهایشان عمل میکنند

خخخخ خداروشکر ساختمون ما 4طبقه اس ومن چهارمی ام ولی خدامیدونه بدم میاد حتی به بچه6سالم میگم دربازکردم سرتومیندازی پایین ردمیشی😂

هنوزبعدازیکماه اسباب کشی ندیدم چه شکلی ان همسایه هام😐فقط یکیشونودیدم که خودش اومده خونم

1226

مسلما از پنجره نگاهتون میکنن چون همکفید...

فعلا برای خودتون تنش درست نکنید.. احتمالا چند روز بگذره عادی بشید براشون..فقط توی خونه های کم واحد دیگه تنش هم درست بشه خیلی شرایط سخت میشه ..دیگه هروقت طرفو میبینید خودش یه عذابه..

اگر تا یک ماه دیگه عادی نشد تذکر بدید

این اتفاقا تو ساختمونای کم واحد اتفاق میوفته تجربه دارم که میگم،ساختمون پر واحد که بودم هرکی سرش به زندگی خودش بود جواب سلام همم به زور میدادن بعد رفتن تو یه خونه سه طبقه انگار جمی باهم زندگی میکردیم،باید بابت همه چیز زندگیمون برا همه توضیح میدادیم یا هر لحظه یکیشون تو خونمون بود،اصلا راحت نبودیم،خداروشکر داریم میریم ازینجا

از ملزومات آپارتمان نشینی اولیش تینه که درو باز نذاری خدایی خیلی زشته ما هم یه همسایه داریم درک باز ...

دقیقا ماهم همین مشکل رو داریم حالا من بچه دارم خودم نگاه نکنم بچمو چکارش کنم بچه هم نگاه کنه عین وحشیا درو میکوبن به هم😏

  نترسید روزی خورشید متلاشی شود و همگی ما از سرما بمیریم ، بترسید روزی برسد که زنان بخواهند محبتشان را از مردان دریغ کنند...آن وقت همگی از سرما خواهیم مُرد..

شد قضیه وقیح عکس میزارن  میگن پخش نکن   خو در  و ببند نگا نکنه😂

روزهایی در زندگی ام هست که دل ام می خواست مادر بودم. مثل امروز. از خواب که بیدار شدم دل ام می خواست بچه ای داشته باشم که مامان صدایم کند و هربار که می گوید مامان دل ام برای صدایش غنج رود. روزهایی در زندگی ام هست که حال ام دگرگون است. مثل امروز. مدتی ست با خودم فکر می کنم اگر بچه ای داشتم دیگر از خدا هیچ چیز نمی خواستم. دوستی می گفت چون نیازهای خودت را نمی شناسی این را می گویی . راستش حرف اش را خیلی نفهمیدم اما می دانم که از هجده سالگی دل ام می خواست مادر باشم. در آستانه سی و دو سالگی هم هنوز همین را می خواهم. شاید یک دلیل اش این باشد که من یکی از بهترین مادرهای دنیا را دارم و مادران همه دوستان ام هم به نظرم فرشته هایی هستند که روی زمین راه می روند. شاید فکر می کنم اگر من هم مادر بودم خطاهای کمتری می کردم. شاید می توانستم به آدم ها محبت کنم و خط کش دست ام نباشد که میزان مهربانی ام را اندازه گیری کنم تا مبادا زیادی مهر به خرج دهم. شاید آدم بهتری می شدم. نمی دانم اما وقتی مادرم را می بینم که با همه خستگی روزهای سخت زندگی هنوز هم برای کوچک ترین شادی های ما چه انرژی عجیبی می گذارد حیرت می کنم. فکر می کنم وقتی مادری ، عادلی. چون می توانی پنج فرزند داشته باشی و همه آنها را یک اندازه دوست داشته باشی. من نمی توانم. من اینقدر وسعت ندارم که آدم ها را یک اندازه دوست داشته باشم. من گاهی دل ام می گیرد گاهی از آدمی می رنجم. گاهی از آدمی بدم می آید اما مادر که باشی فرقی نمی کند بچه ات برایت کادو بخرد یا نخرد. به تو تلفن کند یا نکند. تو رو دوست داشته باشد یا نداشته باشد. دکتر باشد یا کارگردان یا معتاد. تو دوست اش داری. گاهی فکر می کنم لازمه مادر شدن داشتن قلب و روحی وسیع است. شاید هنوز به این وسعت نرسیدم که خدا نمی خواهد مادر شوم. اما روزی که مادر شوم همه شهر را خبر خواهم کرد. باید کم کم کامپیوتر را خاموش کنم و به دست بوس مادرم بروم. به شمایی که این نوشته را خواندید هم همین توصیه را می کنم. آغوش مادر امن ترین جای دنیاست. در باد ، باران و تنهایی.

همسایه های ما دم به دقیقه یه تا خانمن که ورمیدارن سه نفری میان تو خونم سه چهارساعت حداقل میشینن .بچه هاشونم ول میکنن توخونم همه جارو به گندمیکشن.نمیدونم چطور پاشونو از خونم ببرم .بخدا درمونده شدم

1346
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1344
1333
1305
1298
1297
1349
1294
1295
29
1340
224
1347