1345
1341
عنوان

دلم برای آبجیم کبابه😢😢😢😢 (داستان زندگی)

| مشاهده متن کامل بحث + 6968 بازدید | 195 پست
واقعا متاسفم برای این حجم از قضاوت و بی درکی تون‌. من دیگه ادامه نمیدم و تایپیک رو قفل میکنم. فقط بد ...

عزیزم من از موقع دارم میخونم و کامنت نزاشتم لطفا بخاطر من و امثال من ک در سکوت داریم میخونیم ادامه شو بزار.

چی بگم آخه.؟؟؟؟

تا حالا به سفر سویس فکر کردی ؟

اگه دوست داری به ژنو تو سویس سفر کنی   

حتما به اینجا سر بزن

1350

فایده ای نداشت. هرچی مادرم و پدرم و داداشام که اونموقع دانشجو بودن و عقلشون میرسید که این ازدواج اشتباهه با خواهرم صحبت میکردند خواهرم فقط یه کلمه میگفت.. من فقط همینو میخام. بلاخره مادربزرگمو واسطه کرد و مادر و پدرمو به زور راضی کرد. روزی که عقدش بود مامانم گریه میکرد چون میدونست که این زندگی سرانجامی نداره براش شرط حق مسکن گذاشتن مهریه بالا براش زدن و شرط خونه شخصی و.. همه رو پذیرفت.بعد از عقد زیاد میومد خونمون دامادمون. عاشق خواهرم بود. روزی بیست بار زنگ میزد احوالشو میپرسید. موقع عروسی ما تازه مادرشو دیدیم. ی زن سیاهپوش که کپ دامادمون بود. بنظر مهربون میومد موقع احوالپرسی دستمونو میبوسید رسم داشتن‌. بعد از عروسی نزدیک خونه داداش بزرگم برای آبجیم خونه گرفت. اخلاق خوبی داشت دامادمون. دو سه سال اول زندگیشون بی دغدغه رفت. پدرم هنوز نگران بود ولی حرفی نمیزد که باعث اختلاف نشه بینشون. مادرم بیشتر درگیر ما بود‌ درگیر درس و مشقمون. شبا تا ساعت ۱ یا ۲ مینشست پا به پای من و داداشام باهامون مطالعه میکرد که یوقت خوابمون نگیره مخصوصا دوتا داداشام که باهم کنکور داشتند. ما هم تقریبا خیالمون راحت بود که زندگی ابجیم خوبه و چون من و داداش کوچیکم خیلی بهش وابسته بودیم زیاد میومد خونمون که دلتنگ نشیم. خواهرزاده ام بدنیا اومده بود یه دختر خیلی خوشگل و تپل. عاشقش بودیم اصلا نمیزاشتیم یه دقیقه اروم بمونه اولین کلمه ای هم که گفت دایی بود😄

1348

خواهر زاده ام چهارسالش بود که یه روز خواهرم اومد خونمون. تنهایی. بابام گفت پس شوهرت؟؟؟ گفت سرکار بود کارش شلوغه تنهایی اومدم. تو خودش بود. مادرم خیلی پاپیچش میشد بگه مشکل چیه ولی هیچی نمیگفت. موبایلش خیلی زنگ میخورد میرفت تو حیاط صحبت میکرد و با چشای قرمز میومد اتاق. برامون مسجل شده بود که یه چیزی هست ولی خواهرم سکوت میکرد. بعد از یک هفته هم بدون هیچ حرفی شوهرش اومد دنبالش و بردش. اونموقع خونشون با شهر ما ۳ ساعت فاصله داشت ولی چون نزدیک داداشم اینا بودن خیال خانوادم راحت بود. دیگه از خواهر شاد و سرحالم خبری نبود یه دختر عصبی و پرخاشگر شده بود که با کوچکترین حرفی اشکش درمیومد. پدرم رفت خونش و با شوهرش صحبت کرد و وسایلشو جمع کرد و آوردش یه خونه براشون گرفت که بیست دقیقه فاصله داشت با ما تا خیالش آسوده باشه و تو چشم خودمون باشه.

مادرم خیلی غصه میخورد. غصه همه چیزو. اول خواهرم که بشدت نگران وضعیتش بود. بعدم چهارتا داداشم که دانشجو بودن تو شهرای مختلف. تو اون وضعیت پدرم که برای کاری رفته بود یه شهر دیگه بین راه یه بچه رو میبینه که تو جاده افتاده میبرتش بیمارستان و بچه میمیره. هرچقد پدرم گفت بین جاده بوده باور نکردن و تصادف و مرگ بچه رو انداختند گردن پدرم. و اونموقع مجبور به دادن دیه کامل یه انسان بالغ شد و تا یکی دوسال درگیر خانواده بچه بودیم کار خیر پدرم براش چنان شری شد که اونموقع بابام سه تا زمین درست و حسابیشو فروخت تا تونستیم از شر اون خانواده خلاص بشیم. چند ماهی از خواهرم غافل بودیم. غافل از رفتارهای دامادمون. 

1226

ادم میترسه دیگه به کسی کمک کنه واقعا چجور ثابت کنه بیچاره 

چه قانون مسخره ای 

منبعد ببینیم یکی کنار جاده جون میده ولش کنیم بریم یه بوقم بزنیم😞

مثل قهقهه یه آدم لال ، وسط نمایش یه آدم کور...

پدرم اونموقع کارمند شرکت نفت بود ولی بخاطر همین موضوعات کارشو ول کرد تا بتونه مشکلاتو حل کنه و مجبور شد کار آزاد برای خودش انتخاب کنه. خواهرم دوباره درگیر مشکلاتی شده بود که ما نمیدونستیم چی هستند فقط از ظاهرش میفهمیدیم یه مشکلاتی داره. خواهر زاده ام ۴ سالش بود که بازم خواهرم اومد منزل پدریم و دوباره یکی دوهفته بی دلیل موند و متاسفانه هرچقدر اصرار میکرویم ک اگر مشکلی هست بگه تا راهی پیدا کنیم چیزی نمیگفت. حدود یکسال از این ماجراها گذشته بود که یک روز خواهرم زنگ زد به پدرم که شوهرم دوهفتس منو ولم کرده و رفته!

1346
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1344
1330
1305
1297
1275
1298
1294
1295
1349
29
1340
224
1347