1874
1823
به حق همین اذان و بحق راهی که شوهرم الان عازمشه از ته دلم دعات کردم به آرامش برسی عزیز دلم..

خواهر گلم انشاالله خدا برات بهترین هارو رقم بزنه ❤❤❤❤❤❤❤❤❤

فقط 24 هفته و 4 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
خدایا شکرت🖤
کاش میگرفتینش میبردین دفن میکردین. شوهر من گریه میکرد اونروز میگفت دخترم من بابای بدی بودم برات با د ...

منم شوهرم خودش پسرش رو خاك كرد

هنوز چشماش افسردست

هنوز شبها بيدار ميشه و جالبه منم بيدارم

شوهرم كفن رو باز كرد و براي آخرين بار بوسيديمش

منم شوهرم خودش پسرش رو خاك كرد هنوز چشماش افسردست هنوز شبها بيدار ميشه و جالبه منم بيدارم شوهرم ك ...

وای چقد غم انگیزه...

من همسرم همون موقع بالای سرم بود ازم پرسید گفت اگه میخوای میبریمش ...ولی اینقد داغون بود و توی اون شبه بیمارستان اینقد پیر شده بود که دلم نیومد بگم بچه رو ببریمش...احساس کردم همسرمو از دست میدم با این خواسته روحش میمرد اگه بچشو میدید تو اون حال... و احساس کردم خیلی سخت بود پدری پسرشو خاک کنه که اسمش سهراب بود...

آیا می‌دانید در هفته ۳۶ بارداری باید برای ذخیره خون بندناف نوزادتان ثبت‌نام کنید؟!

عزیزم  سعی کن وقتی فکرت مَشغول میشه جو رو عوض کنی .. مثلا ی آهنگ شاد گوش بدی یا تلفنی با کسی که ...

از اون روز تا حالا خودم برای کسی زنگ نزدم

..سعی میکنم عزیزم بعضی موقع حتی صلوات میفرستم که حالم بهتر بشه

منم شوهرم خودش پسرش رو خاك كرد هنوز چشماش افسردست هنوز شبها بيدار ميشه و جالبه منم بيدارم شوهرم ك ...

بمیرم برات درک میکنم چون خودم مبتلا به این دردم😢. عزیزم شما چرا بچتو از دست داری؟ 

فقط 24 هفته و 4 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
خدایا شکرت🖤
1825
٧ماهه بدنيا اومد و تو دستگاه بود و قلب پسرم دوام نياورد

عزیزیم😢 انشالله خدا یه پسر کوچولوی دیگه میده .این روزاتو کمرنگ میکنه

فقط 24 هفته و 4 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
خدایا شکرت🖤

پسر من عالم و ادم بالاسرش بودن و دیدنش ولی من خاک بر سر ندیدم منی ک تا اون لحظه اخر همش باهاش حرف میزدم و حسش میکردم هیچ کدومم نمیبخشم شاید گذاشته بودن ۵ دقیقه فقط ۵ دقیقه تو بغل بود انقدر نمیسوختم من از پسر نازم فقط یه عکس دیدم اونم تا ۳ ماه التماس کردم تا بهم نشون دادن بمیرم برات مامان تن کوچولوت جاش اونجا نبود لحظه بدنیا اومدنش همونطور با بند ناف صدای شوهرم زدن ک بیاد ببینتش ۶و ۷ نفر من گرفته بودن ک بلند نشم وقتی شوهرم اومد انگار چند سال پیر شده بود اومد  بالا سرش و  خم شد ک بوسش کنه بدترین لحظه عمرم بکد اون روز تو زایشگاه صدای گریه بچه ها پخش میشد پدر ها میومدن بچشون میدیدن ولی بچه من تو سکوت و مظلومانه رفت 

بیاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد ......

بچه ها برا اون تا بچه هام انقدر التماس شوهرم کردم ک بره اونا رو هم بگیره چون داده بودن پاتولوژی شوهرم میگفت جنین هست من برم چی بگم باز پسرم قبر داره اون دو تا جوجه هام کجا هستن ؟ ای خدا   

بیاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد ......

تو اتاق پسرم شمع روشن كردم

اول براي مريم جون كه تو راهي داره و تو راهيشم يم فرشته است دعا كردم كه انشالله اينقدر شوهرش عاشق دخملس بشه كه مامانش حسودي كنه

بعد براي هممون دعا كردم

هدانا ماري مهرا عشق تنها ابوالفضل تنها عشق

آدينه السا باران رها sm آرسام پريناز و تمام مامانهاي دل شكسته ي اين تاپيك كه من با حافظه كمم اسموشون رو يادم رفته 

خدايا دل هممون رو روشن و گرم كن🙏🏻

منم شوهرم خودش پسرش رو خاك كرد هنوز چشماش افسردست هنوز شبها بيدار ميشه و جالبه منم بيدارم شوهرم ك ...

😔😔😔 بچه ها ی چیزی میخوام بگم تجربه شخصیه منه .. من دقیقا ۵۰ روز از رفتنه پسرم میگذره.. ماه اول بشدت حالم بود..وصفش رو نمیگم چون همتون اون روزا رو تجربه کردین..گریه که جای خود شوکه شدن به جای خود بد اخلاقیام با دیگران به جای خود مقصر دونستن خودم به جای خود حسرت و افسوس بجای خود... ولی بغضی داشتم که رهام نمیکرد... ی لحظه بخودم اومدم دیدم چقد داغونم.. چقدر قابل ترحم شدم..زندگی نمیکنم مردگی میکنم.. شوهرم چه تقصیر داشت که علاوه بر غمه خودش مجبور به تحمل بداخلاقیای من و اون وضعیت نامناسبم بود...من چه وظیفه ای داشتم در قبالش تو زندگی؟؟بچم رو از دست داده بودم .. ولی اون هم بچشو از دست داده بود..‌من باید داغون باشم ولی اون قوی باشه؟؟؟کی همچین چیزی گفته؟؟مگه طلبکارم از دنیا؟؟مگه طلبکارم از عالم و آدم؟؟؟؟مگه از خدا طلبکارم؟؟؟امانتی دستم سپرد و به مصلحت خودش پس گرفت .. نه تقصیر من بود نه نالایق بودم...اون لحظه به پسرم گفتم با صدای بلند گفتم سامی مامان؛ غمت رهام نمیکنه مامانو رها کن...😢😢😢😢😢  و من به آرامش رسیدم احساس میکردم پسرم هم به آرامش رسید... هیچ وقت از یادم نمیره ...هیچوقت جاشو هیچ کس برام پر نمیکنه...ولی منم رهاش کردم و به مهربونتر از مادر سپردمش.. چرا که من در قبال شوهرم و زندگیم و حتی خودم جسمم روحمم وظایفی دارم باید انجام بدم..پسرم ی جایی تو قلبم هست که هیچ کس بهش دسترسی نداره و اون به این جایگاه راضیه شک ندارم...پس راضیم به رضای خدا... دوستای گلم این تجربه من بود اصلا نمیگم شماها باید اینجوری باشید نه...فقط دلم میخواد بهتون بگم هرچی که از اطراف به شما میرسه انعکاس حال خودتونه‌.. خوب باشید قوی باشید شاد باشید تا تمام این چیزا به شما برگرده و به آرامش برسید

خیلی حرف زدم... الان از منبر میام پایین😁😁😁

به خدا سپردم فرشته کوچکم را...😔😔😔 من بهشت را برای او ازخدا خواستم به زمین بیاورد...چه سخاوتی داشت فرشته من که با رفتنش بهشت را برای من خرید...عشقم تیکر تولدت در ۱۵ هفته و ۵ روز مانده به تولد برای همیشه در چشم و قلب من ثابت ماند...برای حالم دعا کنید..😔😔😔
تو اتاق پسرم شمع روشن كردم اول براي مريم جون كه تو راهي داره و تو راهيشم يم فرشته است دعا كردم كه ا ...

فدای مهربونیت عزیز دلم که یادم کردی... منم دعاگوت هستم انشالله دلت شاد شاد شاد بشه....🌹🌹🌹🌹🌹🌹

به خدا سپردم فرشته کوچکم را...😔😔😔 من بهشت را برای او ازخدا خواستم به زمین بیاورد...چه سخاوتی داشت فرشته من که با رفتنش بهشت را برای من خرید...عشقم تیکر تولدت در ۱۵ هفته و ۵ روز مانده به تولد برای همیشه در چشم و قلب من ثابت ماند...برای حالم دعا کنید..😔😔😔
تو اتاق پسرم شمع روشن كردم اول براي مريم جون كه تو راهي داره و تو راهيشم يم فرشته است دعا كردم كه ا ...

فدای دل مهربونت بشم عزیزم 

انشاالله لبت به لبخند باز میشه به زودی و خبربارداری و زایمانت رو اینجا میگی عزیزم...هم تو هم همه ی اعضای این تاپیک ...

1826
عزیزم خیلی قوی هستی بهت افتخار میکنم... 

قربونت برم عزیزم😄😄😄😘😘

به خدا سپردم فرشته کوچکم را...😔😔😔 من بهشت را برای او ازخدا خواستم به زمین بیاورد...چه سخاوتی داشت فرشته من که با رفتنش بهشت را برای من خرید...عشقم تیکر تولدت در ۱۵ هفته و ۵ روز مانده به تولد برای همیشه در چشم و قلب من ثابت ماند...برای حالم دعا کنید..😔😔😔
😔😔😔 بچه ها ی چیزی میخوام بگم تجربه شخصیه منه .. من دقیقا ۵۰ روز از رفتنه پسرم میگذره.. ماه اول بش ...

من هم خيلي دوست دارم كسايي كه دوستشون دارم رو اذيت نكنم اما فكر مي كنم نياز به كمك دارم از طرفي هم اعتقادي به رفتن پيش روانشناس ندارم

همش با خودم درگيرم 

هر حرفي براي آرامش خودم ميزنم نقضش رو هم ميگم

مثلا عزيزم جات خوبه بعد مي گم عزيزم مي خواست زندگي كنه

فعلا پيش شوهرم خودم رو نگه مي دارم اما پيش مامان بابام زار مي زنم

خيلي دوست دارم پسرم به من بگه مامان اگه گريه نكني ماراحت نميشم نميگم منو فراموش كردي

1718
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1821
1888
1890
1884
1763
1865
1868
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1766
1872
1769
داغ ترین های تاپیک های امروز