1351
1273

امروز سر ظهر باز یکی از عمه های کولیم اومده بود خونمون از شانس خوبش من تو اتاقم بودم و متوجه نشدم.مثل اینکه میشینه به بهانه جویی و سر حرف و باز میکنه باز شروع میکنه تیکه انداختن به مامانم و زخم زبون زدن به بابام

شانس اورده من متوجه اومدنش نشدم وگرنه منم ساکت نمینشستم و میشستمش پهنش میکردم رو بند که انقدر حرف مفت و گنده تر از دهنش نزنه زنیکه کولی 😡😡😡

الانم با بابام سر یه موضوعی بحثمون شد منم گفتم هر چی میگی به خواهرات اونم پشتشونو گرفت من موندم بعد از دوبار سکته از دستشون چطوری بازم پشتشونه؟؟؟🤔🤔

و خدایی هست مهربان تر از حد تصور ...

جوووون تاپيك مورد علاقممم

یه لحظه صبر کن رفیق لا به لای شلوغی و کلافگی و سخت گرفتن هایزندگی خواستم یه چیزی بهت بگمیه نگاه به پشت سرت بندازمثل همه ی روزایی که گذشتاین روزا هم میگذره‌خواستم بگم حواست هست دیگه؟!ما یک بار زندگی میکنیمحالا ادامه بده :)


با چیکادو  بهترین هدیه را برای عزیزان خود ساده ، سریع و هوشمندانه انتخاب 

و در قرعه کشی های دوره ای چیکادو شرکت کنید.


1350

چندساله ندیدمش🤣🤣🤣

زنی متاهل بود بنام ایران خانم ،او همه چیز داشت،ثروت ، زیبایی ، غرور ، و نگاهی نافذ و تو دل برو و موهایی بلند و چون شب سیاه ؛تا اینکه در یکی از خیابان های تهرانبا پسری به نام بهمن آشنا شد . جوانی ماجراجو و در ظاهر جــذاب و با افکــار نو ،بهمن همیشه به اون میگفت : تو همه چیز داری ولی تا وقتی آزاد نباشی هیچ چیز نداری.تو وابسته ای ؛ دل بسته ای ؛ خودت نیستی و همیشه کلمه مبهم آزادی را روی دیوار خانه ی او مینوشت و قلب او را به تپش می انداخت .او آن روز ها جوان بود و به دنبال تجربه های تازه ، تصمیم گرفت با بهمن همراه شود و به چیزی برسد که فکر میکرد ندارد . در نهایت درزمستانی سرد پس از آنکه شوهرش از او ناامید شد و برای همیشه او را ترک کرد ؛ او و بهمن به هم رسیدند و ازدواجشان را جشن گرفتند .کوتاه که بگویم هرچه از زندگی شان که میگذشت بهمن وعده هایش را فراموش میکرد ،اینکه چه بپوشد ، چه بنوشد و حتی چطور زندگی کنم را بهمن تعیین می کرد؛ دست بزن هم پیدا کرده بود و او جز آه ؛ جرات اعتراض نداشت .حالا پس از سالها او زنی نا امید و درمانده و با نگاهی خسته شده بود .وهمسایگانش که زمانی با حسرت و احترام به او نگاه می کردند به او لبخند تمسخر می زدند و خیره نگاهش می کردند .درحالیکه بهمن سعی می کرد در میان بغض و اندوه او ؛ هرسال سالگرد ازدواجشان را با شکوه تر جشن بگیرد و خود را خوشبخت و سعادتمند جلوه دهد .بارها با خودش میگوید اگر من قبل از بهمن آزاد نبودم چطور میتوانستم با بهمن ازدواج کنم؟!!! امروز از او دختری مانده است به نام بهار ،به بهار میگوید هیچگاه فریب هیچ بهمن و زمستانی را نخورد ،به او میگوید آزادی وقتیست که میتوانی از بودنت لذت ببری و امید به آینده داشته باشی و لبخند واقعی بر گونه هایت جلوه گری کند.و فراموش نکن که هیچگاه برای رسیدن به روشنایی اندک ماه ، خورشیدت را نفروشی....                                                                  درسال ۹۸ وزن من به ۵۸ رسیده...سوار بر ماشین مشکی متالیک خودم هستم...دررشته موردعلاقم مشغول تحصیل هستم...اما هنوز جای خالی تو تیر میکشه‌!
1307

متنفر نیستم اما خوشم نمیاد😐

عشققققق فقط خاله😍😍😍😍😍😍😍

...مهم نیست تا کجا فرار کنی. فاصله هیچ چیز را حل نمی‌کند. وقتی توفان تمام شد، یادت نمی‌آید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی. حتّی در حقیقت مطمئن نیستی توفان واقعاً تمام شده باشد. امّا یک چیز مسلّم است. وقتی از توفان بیرون آمدی دیگر همان آدمی نیستی که قدم به درون توفان گذاشت…!

بله بله

قطع رابطه ایم نمیبینمشون

ولی خب عمه خوب هم زیاد هست حسرت میخوزم به اونا که عمه خوبی دارن

هر وقت می خواهی از کسی ایراد بگیری فقط یادت باشد که همه مردم دنیا شانس و بختی را که تو داشتی را نداشتند!
1288

نه،خواهرشه

چند سالته؟؟!!

شازده کوچولو گفت :بعضی کارا ، بعضی حرفابدجور دل آدمو آشوب میکنه ...گل گفت : مثه چی ؟شازده کوچولو گفت :  مثه وقتی کهمیدونی دلم برات بی‌قراره و کاری نمیکنی !

منم متنفرم تازه مادرشوهرمم عممه 😐ولی عمه های من مثه چیز از بابام میترسن 😉

از اینکه زن هازیاد گذشت میکنند زیاد خوشحال نباشید.عمر احساس یک زن باهر بار که کوتاه میاد. کوتاهتر میشه...!

معلومه کولیه سر ظهر میره خونه اینو اون  

امیرمؤمنان علی(ع)- خطاب به قنبر- که می‌خواست به کسی که به او ناسزا گفته بود، ناسزا گوید- می‌فرماید: آرام باش قنبر! دشنامگوی خود را خوار و سرشکسته بگذار تا خدای رحمان را خشنود و شیطان را ناخشنود کرده و دشمنت را کیفر داده باشی. قسم به خدایی که دانه را شکافت و خلایق را بیافرید، مؤمن پروردگار خود را با چیزی همانند بردباری خشنود نکرد و شیطان را با حربه‌ای چون خاموشی به خشم نیاورد و احمق را چیزی مانند سکوت در مقابل او کیفر نداد. (أمالی شیخ مفید، ص118، ح2)
1331
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1344
1330
1305
1297
1298
1275
29
1295
1349
1294
1340
224
1347