1428
1411

انروز تو خونه مشغول تمیزکاری بودم 

و جارو میکشیدم 

تو اتاق خواب جاروبرقی روشن کردم خلاصه تا روشنش کردم صدای خش خش و یه صدای عجیبی میومد 

اموش کردم جاروبرقی ک دقیق بشنوم 

صدا قطع شد 

درحالی که داشتم تو دلم میگفتم قطعا تو خونه جن داریم دوباره جارو برقی روشن کردم🤐

ولی با شنیدم صدا دوباره پریدم ک برم با جن رو ب رو بشم 

ک با این صحنه رو ب رو شدم 


پ.ن ۱:بله من عاشق حیوانات هست ...یک مرغ و یک خروس دارم بهداشت خونه و بهداشت اون دوتا کوچولو رو مراقبم 

پ.ن۲:یک حیاط کوچولو دارم که یک محیط کوچولو با همسرم براشون درست کردیم و ازشون نگهداری میکنیم ب شدت دوستشون دارم پس از واژه ای چندش کثیف و کلا چیزای توهین امیز استفاده نکنید لطفا😁

البته این جن اقا گاهی میپره بیرون دنبال راهی هست که بیاد توی خونه ک اگه حواسم نباشه و در نبندم میپره داخل 😫😫😂

اگه بخوام یک خلاصه از خودم بگم دوست دارم اینجوری بگم؛ از یک دنیای زیبا و پر از ناز و نعمت پرت شدم تو دنیایی که به خیال خودم مانند کتاب ها قراره رویایی باشه(ازدواج).ولی فهمیدم هیچ چیزی مثل رویاها نیست ،رویاها به همون جای خودشون تعلق دارن و ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم دنیایی که غم داره شادی داره خنده داره گریه داره ،دنیایی که مانند یک ترازو هست گاهی ترازوی غم و گریه سنگین تره و گاهی ترازوی شادی و خنده .بعد از گذشت یک مدت از ازدواجمون با کلی ذوق با همسرم تصمیم گرفتیم یک عضو سوم به رابطه دونفرمون اضافه کنیم یا بقول همسرم یک زیرمجموعه کوچولو 😁...اما دوسال از اون روزا میگذره 😞، تو این دوسال ترازوی غم😔 و گریه😭 و غصه😞 تو زندگیمون سنگین تر بوده و دنیامون رنگش خاکستری شده 💔 ،چونکه زیرمجموعه کوچولوی ما هنوز نیومده ...تو این دوسال تنها چیزی که بغلمون پر کرده فقط مشتی از اوراق: معرفی نامه ها /ازمایش ها /نسخه ها و.. هست و یک جمله تلخ دکتر که تا ابد تو گوشمون هست :شما به صورت طبیعی به هیچ عنوان قادر به بچه دار شدن نیستید. اواخر برج ۱ سیکلiui  شروع کردیم و در کمال ناباوری ۳ روز زودتر از موعدم پریود شدم و توی ناامیدی غرق شدم. تو همون روزها دکترم سیکل میکرو (یا به اصطلاح عموم ivf) شروع کرد ...روزهای سختی میگذروندم سختی من موقعی به اوج رسید که متوجه شدم هایپر شدم و ۱۰ روز بالجبار شرایط بحرانیم بیمارستان بودم و کمترین خواستم مرگ بود، بس که درد داشتم و درد .الان خوبم و زنده ام منتظر زیرمجموعه کوچولوی خودمم که دکتر گفته به زودی قراره توی بطنم احساسش کنم .دوستان دعام کنید برام انرژی مثبت بفرستید ❤❤از خدا بخواید که کوچولومون زودتر بهمون اضافه بشه و دنیامون رنگی کنه. و چندتا نکته: دوستان این کاربری دوم منه ؛کاربری اولم مال سال ۹۶ بود.و نکته بعد؛ نام کاربریم، فقط فقط از سر حرص تایپ کردم اووف و درکمال ناباوری تاییدش کرد 🤐و درمورد تصویر پروفایل ؛من مدیون حضرت زهرا هستم و هرموقع کامنتی میزارم که باعث میشه پروفایلمو و نام مبارک حضرت ببینم احساس ارامش میکنم پس لطفا ازم نخواید که عوضش کنم❤

من روستام از این چیزا پر ولی سکته میکردم خیلی میترسم از حیوانات

فقط 5 هفته و 6 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
عروس یکی یه دونه ماه دوماد نمونه این رقص عاشقیتون یادگاری میمونه ..عروس یکی یه دونه ماه دوماد نمونه این بهترین سکانس کل زندگیتون...دل دومادو بردی عروس با سلیقه دوماد یه تارموتو به یه دنیا نمیده..  دوماد گل میریزه زیر قدم هات..دوماد هز (حض..حز)میکنه میرقصه باهات...  برو هرجا میره شونه به شونش شدی تاج سرش چراغ خونش

مناسب‌ترین تورها ویژه فصل پاییز در علی‌بابا

1432

اینم اواز فتح قله اش 🤐🤐(قوقولی)😂

اگه بخوام یک خلاصه از خودم بگم دوست دارم اینجوری بگم؛ از یک دنیای زیبا و پر از ناز و نعمت پرت شدم تو دنیایی که به خیال خودم مانند کتاب ها قراره رویایی باشه(ازدواج).ولی فهمیدم هیچ چیزی مثل رویاها نیست ،رویاها به همون جای خودشون تعلق دارن و ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم دنیایی که غم داره شادی داره خنده داره گریه داره ،دنیایی که مانند یک ترازو هست گاهی ترازوی غم و گریه سنگین تره و گاهی ترازوی شادی و خنده .بعد از گذشت یک مدت از ازدواجمون با کلی ذوق با همسرم تصمیم گرفتیم یک عضو سوم به رابطه دونفرمون اضافه کنیم یا بقول همسرم یک زیرمجموعه کوچولو 😁...اما دوسال از اون روزا میگذره 😞، تو این دوسال ترازوی غم😔 و گریه😭 و غصه😞 تو زندگیمون سنگین تر بوده و دنیامون رنگش خاکستری شده 💔 ،چونکه زیرمجموعه کوچولوی ما هنوز نیومده ...تو این دوسال تنها چیزی که بغلمون پر کرده فقط مشتی از اوراق: معرفی نامه ها /ازمایش ها /نسخه ها و.. هست و یک جمله تلخ دکتر که تا ابد تو گوشمون هست :شما به صورت طبیعی به هیچ عنوان قادر به بچه دار شدن نیستید. اواخر برج ۱ سیکلiui  شروع کردیم و در کمال ناباوری ۳ روز زودتر از موعدم پریود شدم و توی ناامیدی غرق شدم. تو همون روزها دکترم سیکل میکرو (یا به اصطلاح عموم ivf) شروع کرد ...روزهای سختی میگذروندم سختی من موقعی به اوج رسید که متوجه شدم هایپر شدم و ۱۰ روز بالجبار شرایط بحرانیم بیمارستان بودم و کمترین خواستم مرگ بود، بس که درد داشتم و درد .الان خوبم و زنده ام منتظر زیرمجموعه کوچولوی خودمم که دکتر گفته به زودی قراره توی بطنم احساسش کنم .دوستان دعام کنید برام انرژی مثبت بفرستید ❤❤از خدا بخواید که کوچولومون زودتر بهمون اضافه بشه و دنیامون رنگی کنه. و چندتا نکته: دوستان این کاربری دوم منه ؛کاربری اولم مال سال ۹۶ بود.و نکته بعد؛ نام کاربریم، فقط فقط از سر حرص تایپ کردم اووف و درکمال ناباوری تاییدش کرد 🤐و درمورد تصویر پروفایل ؛من مدیون حضرت زهرا هستم و هرموقع کامنتی میزارم که باعث میشه پروفایلمو و نام مبارک حضرت ببینم احساس ارامش میکنم پس لطفا ازم نخواید که عوضش کنم❤
1376

من طبقه 3ام زندگی میکنم. یه بار خواستم برم بیرون از خونه. در خونه رو باز کردم یادم افتاد گوشیم رو اتاقم جا گذاشتم. در رو نبستم رفتم تو اتاق . برگشتم که برم کفشام رو بپوشم. خواستم کلید بندازم در رو قفل کنم. چشمم افتاد به یه گربه ای که خیلی شیک رفته بود نشسته بود رو مبل ته اتاق!

من سکته ناقصو قطعا میزنم...وای توی خونه خیلی ترسناکه اما بیرون قابل قبول تره..بعدشم دیگه نمیتونم به خونه اعتماد کنم😶😶😶😶

رسیدن فردا برای هیچکس حتمی نیست                                   پس انقدر برقصید تا پاهایتان دردبگیرد                                     اینقدر بخندید تا پهلوهایتان اذیت شود                                      به کسانی که دوستشان دارید ابراز عشق کنید                             چرا که شاید فردا هرگز نیاید                                                     شاد بودن تنها انتقامیست که انسان میتواند از زندگی بگیرد
من روستام از این چیزا پر ولی سکته میکردم خیلی میترسم از حیوانات

من عاشق حیوانات هستم 

اگه جا داشتم باشم کلی از حیوونا تو خونم جا میدم ولی متاسفانه جا ندارم😭

اگه بخوام یک خلاصه از خودم بگم دوست دارم اینجوری بگم؛ از یک دنیای زیبا و پر از ناز و نعمت پرت شدم تو دنیایی که به خیال خودم مانند کتاب ها قراره رویایی باشه(ازدواج).ولی فهمیدم هیچ چیزی مثل رویاها نیست ،رویاها به همون جای خودشون تعلق دارن و ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم دنیایی که غم داره شادی داره خنده داره گریه داره ،دنیایی که مانند یک ترازو هست گاهی ترازوی غم و گریه سنگین تره و گاهی ترازوی شادی و خنده .بعد از گذشت یک مدت از ازدواجمون با کلی ذوق با همسرم تصمیم گرفتیم یک عضو سوم به رابطه دونفرمون اضافه کنیم یا بقول همسرم یک زیرمجموعه کوچولو 😁...اما دوسال از اون روزا میگذره 😞، تو این دوسال ترازوی غم😔 و گریه😭 و غصه😞 تو زندگیمون سنگین تر بوده و دنیامون رنگش خاکستری شده 💔 ،چونکه زیرمجموعه کوچولوی ما هنوز نیومده ...تو این دوسال تنها چیزی که بغلمون پر کرده فقط مشتی از اوراق: معرفی نامه ها /ازمایش ها /نسخه ها و.. هست و یک جمله تلخ دکتر که تا ابد تو گوشمون هست :شما به صورت طبیعی به هیچ عنوان قادر به بچه دار شدن نیستید. اواخر برج ۱ سیکلiui  شروع کردیم و در کمال ناباوری ۳ روز زودتر از موعدم پریود شدم و توی ناامیدی غرق شدم. تو همون روزها دکترم سیکل میکرو (یا به اصطلاح عموم ivf) شروع کرد ...روزهای سختی میگذروندم سختی من موقعی به اوج رسید که متوجه شدم هایپر شدم و ۱۰ روز بالجبار شرایط بحرانیم بیمارستان بودم و کمترین خواستم مرگ بود، بس که درد داشتم و درد .الان خوبم و زنده ام منتظر زیرمجموعه کوچولوی خودمم که دکتر گفته به زودی قراره توی بطنم احساسش کنم .دوستان دعام کنید برام انرژی مثبت بفرستید ❤❤از خدا بخواید که کوچولومون زودتر بهمون اضافه بشه و دنیامون رنگی کنه. و چندتا نکته: دوستان این کاربری دوم منه ؛کاربری اولم مال سال ۹۶ بود.و نکته بعد؛ نام کاربریم، فقط فقط از سر حرص تایپ کردم اووف و درکمال ناباوری تاییدش کرد 🤐و درمورد تصویر پروفایل ؛من مدیون حضرت زهرا هستم و هرموقع کامنتی میزارم که باعث میشه پروفایلمو و نام مبارک حضرت ببینم احساس ارامش میکنم پس لطفا ازم نخواید که عوضش کنم❤
1387

ما هرگز با این صحنه روبه رو نخواهیم شد. 🤪

به نظرم همه خانما باید یکیو داشته باشن بهشون بگه اگه موهاتو زدی نه من نه تو              _من دارمااا اما نمیدونم چرا لحنش فرق داره 🤭    میگه برو  بروووو بزن موهاتو خودتو بکن شکل مُرغ دُم کُل 🤪         ( کی دیده این مرغَرو ؟؟ چه شکلیه حالاااا؟؟  )😑
اخی من عاشق مرغ و خروس و جوجه هستم مادر بزرگم همیشه داشت.😍😍😍

منم از بچگی عاشقشون بودم 😜😜

اگه بخوام یک خلاصه از خودم بگم دوست دارم اینجوری بگم؛ از یک دنیای زیبا و پر از ناز و نعمت پرت شدم تو دنیایی که به خیال خودم مانند کتاب ها قراره رویایی باشه(ازدواج).ولی فهمیدم هیچ چیزی مثل رویاها نیست ،رویاها به همون جای خودشون تعلق دارن و ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم دنیایی که غم داره شادی داره خنده داره گریه داره ،دنیایی که مانند یک ترازو هست گاهی ترازوی غم و گریه سنگین تره و گاهی ترازوی شادی و خنده .بعد از گذشت یک مدت از ازدواجمون با کلی ذوق با همسرم تصمیم گرفتیم یک عضو سوم به رابطه دونفرمون اضافه کنیم یا بقول همسرم یک زیرمجموعه کوچولو 😁...اما دوسال از اون روزا میگذره 😞، تو این دوسال ترازوی غم😔 و گریه😭 و غصه😞 تو زندگیمون سنگین تر بوده و دنیامون رنگش خاکستری شده 💔 ،چونکه زیرمجموعه کوچولوی ما هنوز نیومده ...تو این دوسال تنها چیزی که بغلمون پر کرده فقط مشتی از اوراق: معرفی نامه ها /ازمایش ها /نسخه ها و.. هست و یک جمله تلخ دکتر که تا ابد تو گوشمون هست :شما به صورت طبیعی به هیچ عنوان قادر به بچه دار شدن نیستید. اواخر برج ۱ سیکلiui  شروع کردیم و در کمال ناباوری ۳ روز زودتر از موعدم پریود شدم و توی ناامیدی غرق شدم. تو همون روزها دکترم سیکل میکرو (یا به اصطلاح عموم ivf) شروع کرد ...روزهای سختی میگذروندم سختی من موقعی به اوج رسید که متوجه شدم هایپر شدم و ۱۰ روز بالجبار شرایط بحرانیم بیمارستان بودم و کمترین خواستم مرگ بود، بس که درد داشتم و درد .الان خوبم و زنده ام منتظر زیرمجموعه کوچولوی خودمم که دکتر گفته به زودی قراره توی بطنم احساسش کنم .دوستان دعام کنید برام انرژی مثبت بفرستید ❤❤از خدا بخواید که کوچولومون زودتر بهمون اضافه بشه و دنیامون رنگی کنه. و چندتا نکته: دوستان این کاربری دوم منه ؛کاربری اولم مال سال ۹۶ بود.و نکته بعد؛ نام کاربریم، فقط فقط از سر حرص تایپ کردم اووف و درکمال ناباوری تاییدش کرد 🤐و درمورد تصویر پروفایل ؛من مدیون حضرت زهرا هستم و هرموقع کامنتی میزارم که باعث میشه پروفایلمو و نام مبارک حضرت ببینم احساس ارامش میکنم پس لطفا ازم نخواید که عوضش کنم❤
جن آقا نشنیده بودم😆😆😆

😂😂😂😂😁بدتر از جن هستم هزاردفعه سکتمون داده تو این چهارماه

اگه بخوام یک خلاصه از خودم بگم دوست دارم اینجوری بگم؛ از یک دنیای زیبا و پر از ناز و نعمت پرت شدم تو دنیایی که به خیال خودم مانند کتاب ها قراره رویایی باشه(ازدواج).ولی فهمیدم هیچ چیزی مثل رویاها نیست ،رویاها به همون جای خودشون تعلق دارن و ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم دنیایی که غم داره شادی داره خنده داره گریه داره ،دنیایی که مانند یک ترازو هست گاهی ترازوی غم و گریه سنگین تره و گاهی ترازوی شادی و خنده .بعد از گذشت یک مدت از ازدواجمون با کلی ذوق با همسرم تصمیم گرفتیم یک عضو سوم به رابطه دونفرمون اضافه کنیم یا بقول همسرم یک زیرمجموعه کوچولو 😁...اما دوسال از اون روزا میگذره 😞، تو این دوسال ترازوی غم😔 و گریه😭 و غصه😞 تو زندگیمون سنگین تر بوده و دنیامون رنگش خاکستری شده 💔 ،چونکه زیرمجموعه کوچولوی ما هنوز نیومده ...تو این دوسال تنها چیزی که بغلمون پر کرده فقط مشتی از اوراق: معرفی نامه ها /ازمایش ها /نسخه ها و.. هست و یک جمله تلخ دکتر که تا ابد تو گوشمون هست :شما به صورت طبیعی به هیچ عنوان قادر به بچه دار شدن نیستید. اواخر برج ۱ سیکلiui  شروع کردیم و در کمال ناباوری ۳ روز زودتر از موعدم پریود شدم و توی ناامیدی غرق شدم. تو همون روزها دکترم سیکل میکرو (یا به اصطلاح عموم ivf) شروع کرد ...روزهای سختی میگذروندم سختی من موقعی به اوج رسید که متوجه شدم هایپر شدم و ۱۰ روز بالجبار شرایط بحرانیم بیمارستان بودم و کمترین خواستم مرگ بود، بس که درد داشتم و درد .الان خوبم و زنده ام منتظر زیرمجموعه کوچولوی خودمم که دکتر گفته به زودی قراره توی بطنم احساسش کنم .دوستان دعام کنید برام انرژی مثبت بفرستید ❤❤از خدا بخواید که کوچولومون زودتر بهمون اضافه بشه و دنیامون رنگی کنه. و چندتا نکته: دوستان این کاربری دوم منه ؛کاربری اولم مال سال ۹۶ بود.و نکته بعد؛ نام کاربریم، فقط فقط از سر حرص تایپ کردم اووف و درکمال ناباوری تاییدش کرد 🤐و درمورد تصویر پروفایل ؛من مدیون حضرت زهرا هستم و هرموقع کامنتی میزارم که باعث میشه پروفایلمو و نام مبارک حضرت ببینم احساس ارامش میکنم پس لطفا ازم نخواید که عوضش کنم❤
1364
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1408
1405
1384
1426
1380
1388
1365
1407
1402
1375
پربازدیدترین تاپیک های امروز
224
1415
29
1382
داغ ترین های تاپیک های امروز