1345
1273

قصه الارو شنیدین ؟ اگه نشنیدین 

بیاین اینجا

اللن ک دارم مینویسم فکر میکنم شاید باورتون نشه 

ولی

چند روز پیش داشتیم تو ی جاده بیابونی ک اتفاقا روی ارتفاعات بود با بچه ها و شوهرم میرفتیم ب یکی از شهرهای اصفهان

توی راه دیدیم ک کوههای اطراف رعد و برق میزنه من خیلی از رعدوبرق میترسم برای اینکه خودم رو تخلیه احساسی کنم ب پسرهام گفتم هر کی زودتر رعد و برق رو دید جیغ بزنه بازی باحالی بود تا این ک متوجه شدیم ک جاده ای ک ما توش هستیم داره میره سمت همون رعدوبرق ها من خیلی ترسیده بودم هر لحظه تعداد و شدت رعدوبرق ها زیاد و زیادتر میشد تا این ک یکی از رعدوبرق عا ب زمین خورد و ی حالتی مثل جوشکاری پیدا کرد دیگه داشتم سکته میکردم سر ظهر بود ولی از شدت زیادی ابرهای سیاه مثل تاریکی شب بود طوری ک ما چراغ ماشین رو هم روشن کرده بودیم

بارون نمیبارید و همچنان من از روی ترس و پسرهام از روی بازی با دیدن رعد و برق ها جیغ میزدیم ک همسرم یواشکی ک بچه ها متوجه نشن بهم گفت این شدت رعدوبرق ها طبیعی نیست 

نت قطع بود آنتن گوشیهامون پریده بود خیلی اوضاع خوف ناکی بود بدتر از اون این بود ک هیچ کس جز ما تو جاده نبود

ب توصیه همسرم از درهای ماشین فاصله گرفتیم و ب جایی دست نمیزدیم گوشیهامون رو خاموش کردیم حتی باطریهاشون رو هم درآوردیم از رابط بین صندلی عقب گذاشتیم توی صندوق حالا دیگه من داشتم از ترس میمردم بچه ها هم دیگه متوجه شدن یک دفع ی رعدوبرق خیلی  میگم خیلی یعنی خیلی ها زد وسط جاده رو آسفالت من و پسرهام جیغ و گریه ک خدایا ب دادمون برس 

ی هو یاد آیةالکرسی افتادم 

باورتووون نمیشه تا شروع کردم ب خوندن ی رعدوبرق عظیم تقریبا بیست متری ماشینمون خورد طوری ک موج برخوردش ب ماشین از پنجره ب صورت همسرم خورد و آنچنان صداییییییییی داد ک هممون از ترس برای لحظاتی شکوه شده بودیم فقط جیغ و داد بود ک از توی ماشین ما بلند میشد همسرم هم با صدای بلند آیةالکرسی رو میخوند بعد شنیدن صدای فجیح اون رعد و برق بارون گرفت طوری ک عملا دیگه نمیتونستیم حرکت کنیم شدتش خیلی زیاد بود دیگه مجبور ب روشن کردن پراژکتور شدیم و بعد از پنج دقیقه از اون محل خارج شدیم

کل اتفاقی ک برای ما افتاد دقیقا چهل دقیقه طول کشید ولی ما قدر چهل سال پیر شدیم

تقریبا پنج کیلومتری شهر مقصد رسیده بودیم ک دیدیم پلیس جلومون رو کرفت و گفت جاده بسته بوده شما چ جوری تو این وضع سالم رسیدین همسرم بی معطلی گفت معجزه ی آیةالکرسی بود فقط همین  بعد ک قیافه هامون رو دیدن برامون آبقند درست کردن😅


ترسناکترین اتفاق زندگیمون بود ان شاءالله دیگه هیچ وقت و هیچ کس همچین چیزی رو تجربه نکنه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1344
1330
1305
1275
1298
1297
1295
1294
29
1349
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1340
224
1347
داغ ترین های تاپیک های امروز