1147
1292
عنوان

داستان زندگی برادر مرحومم

19892 بازدید | 327 پست

سلام بچه ها

میخوام اگه دوس دارین داستان زندگی برادرمو براتون تعریف کنم

چون این روزا همش به یادشم

دستمم کنده

اگه صبورین و حوصلتون میکشه بگین تعریف کنم... 

من یکی از برادرم از همه قشنگتر بود چهرش خود خود شادمهر 

و اونموقع استاد گیتار و همه چی تموم بود

از سربازی ک اومد اصرار اصرار ک باید برم خارج برای زندگی و من اینجا نمیتونم

مامانم خیلی دوسش داشت با بدبختی راضیش کرد و با سه تا از دوستاش راهی یونان شدن 

ی چندوقتی اونجا موندن و یکیشون تونست با دوندگی های بسیار بره آمریکا و داداش منم رفت ترکیه و دوستشون نفر سوم برگشت ایران

جایزه میلیونی هر شب  هتل یارکلیک کنید

خلاصه همش در رفت و آمد بسیار بودن و میرفتن و میومدن اوج کار داداشم بود و کلی پول میفرستاد

خیلی همچی خوب بود

گذشت و گذشت تا اینکه داداشم یکی از سالها ک برای عید به اصرار زیاد مامانم اومد ایران ما با خودمون بردیمش خوزستان روستای مادری 

اینم بیگم ک اصلا علاقه ب رفت و آمد با فامیل نداشت و اون سفرم چون همه جوونا بودن با صرار فراواااان اومد با ما... 

1279
1320

خلاصه اونجا ک رسیدیم داداشم فوری رفت خونه عموم و گفت به من اصرار نکنید ک بیام بیرون و فلان

من خونه کسی نمیام 

کلااولین عید بود ک میومد عید دیدنی

اینم بگم جوری بود ک دخترا میومدن خواستگاریش

فوقالعاده متین و با وقار بود

خلاصه اونجا ک رسیدیم داداشم فوری رفت خونه عموم و گفت به من اصرار نکنید ک بیام بیرون و فلان من خونه ...

بگو هستیییم

تو چرا وقتی دروغ میگی من لبخند میزنم...فکر میکنی من خرم ؟حقیقتش من دارم به خریت تو لبخند میزنم!   

اما داداش من اصلا زن بگیر نبود هر کی و نشون می‌دادیم مسخره می‌کرد 

رو همه عیب میذاشت و تا چندماه سوژه ش بود

می‌گفتیم زن در میرفت در این حد

فوقالعاده سرزنده و بشاش بود

جونم براتون بگه 

اونجا ک بودیم مامانم کلید کرد ک تا اینجا اومدیم ی سر خونه دایی منم بریم ک اهواز مگه چی میشه فلان

داداشم گفت من عمرا بیام

خلاصه پسرعمومم بود گفت بابا منم بیام میریم ی چای میخوریم مامانت گناه داره و فلان بیا

1226

ما رفتیم خونه دایی بابام 

داداشم کلا تو نخای فرش بود 

همین ک نشستیم دیدیم ک ی صدای فوقالعاده ظریف اومد گفت به به دخترعمه چه عجب خوش اومدین

و با چای اومد

ما از بچگی  تاحالا ندیده بودیمش

هم سنای آجیم بود

داداشم ک نگاشم نکرد اما پسرعمومم داشت چشمشو درمیاورد

خلاصه این دختردایی کوچیکه مادرم بود ک یهو با بلبل زبونی گفت پسرعمه پسر به این خوشگلی داشتی رو نمیکردی

دهن هممون باز موند🤐

این باعث شد داداشم سرشو بیاره بالا ی نگاهی ب دختره بندازه با تمسخر

همین ک نگاش کرد میخ شد عین فیلما

اینم بگم دختره چشم و ابرو مشکی پوست سبزه و قدبلند بود 

تکواندو کار و خوش هیکل 

اما چهره خاصی نداشت یعنی در مقابل دخترایی ک اونجا و ایران دور داداشم بودن این هیچ بود

1280
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1283
1300
1305
1297
1294
1275
1296
1298
1301
24
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1314
29
1255
1295
1322
1180
224
داغ ترین های تاپیک های امروز