1265
1267
عنوان

داستان اشنایی من و نامزدم

1472 بازدید | 101 پست

سلام دوستان من یهو این تصمیمو گرفتم که بنویسم و از قبل نوشتم خلاصه هم کردم که حوصلتون سر نره   اگه مشکلی تو تایپه معذرت میخوام   

سریع میذارم 

زندگي اتفاق نادري ست كه براي بعضي از زنده ها اتفاق مي افتد  تیکر به وقت تولد همسر   


با چیکادو  بهترین هدیه را برای عزیزان خود ساده ، سریع و هوشمندانه انتخاب 

و در قرعه کشی های دوره ای چیکادو شرکت کنید.


1279
صدای منو میشنوید از کالیفرنیا آمریکا

سلامتی فابریکا

فقط 8 هفته و 2 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
تیکر تاریخ عروسیمه1شهریور.میشه برای اینکه کارام جور بشه یه صلوات بفرستین.ممنون
سلامتی فابریکا

مخلص همه سینگلا

فقط 3 هفته و 6 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
❤❤منتظرتیم بهونه قشنگ زندگی منو بابایی❤❤        اگه خواستید واسه سلامتی نی نیم صلوات بفرستید خیلی ممنونم  
1274
خخخخ خب حالا ی چی گفتم😂

هفتادیا شصتیا

فقط 3 هفته و 6 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
❤❤منتظرتیم بهونه قشنگ زندگی منو بابایی❤❤        اگه خواستید واسه سلامتی نی نیم صلوات بفرستید خیلی ممنونم  
1264
ماشالا پایه قررررر

🙌🙌🙌🙌

فقط 3 هفته و 6 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
❤❤منتظرتیم بهونه قشنگ زندگی منو بابایی❤❤        اگه خواستید واسه سلامتی نی نیم صلوات بفرستید خیلی ممنونم  

ببخشید بچه ها اینترنت اینجا خیلی مزخرف

داستان اشنایی ما :

دقیقا ۱۷ دسامبر۲۰۱۶ که روز تولدم هم هست  یعنی دو سال و نیم پیش تقریبا ما از طرف دانشگاه میخواستیم بریم یه تور تفریحی به فیلادلفیا البته ۹۰ درصدمون از قبل رفته بودیم اما سفر با دوستان بیشتر خوش میگذره دیگه ... ( بچه های تاپ سال سوم و فارغ التحصیل های ۲ سال پیش )

برامون یکی اتوبوس گرفتن البته تعدادمون بیشتره ولی خب همه نمیومدن که . رفتیم سوار شدیم و منو دو تا از دوستام که خیلللی صمیمی بودیم نشستیم و اتوبوس حرکت کرد وقتی رسیدیم مادر طبق معمول نگران من زنگ زد که رسیدین و راننده چطور رانندگی میکرد و قرصاتو خوردی و هوا چطوره و همه چیزو برداشتی و ... منم داشتم براش ریز به ریز توضیح میدادم که دیدم یه پسره یکم اونور تر دستش زیر چونش بود و ۳ متر میرفت راست دوباره سه متر چپ خلاصه تلفنم که تموم شد اومد جلو گفت سلام تعجب کردم از سلام کردنش ادامه داد شما ایرانی هستین ؟ گفتم بله گفت منم ایرانیم به هم دست دادیم و احوال پرسی کردیم و گفت که خیلللی خوشحالم که از دیدنتون خیللی حس خوبیه ادم هموطن خودشو پیدا کنه و اینا ... دیگه بعدش هر کی رفت تو اتاق خودش. چند ساعتی استراحت کردیم و قرار شد همه بریم یه چرخی بزنیم کلی هم عکس گرفتیم و اون پسره هم اومده بود بعدش که رفتیم کمپ دیدم کلی ریسه و بادکنک اویزونه و یه کیک بزرگ اون وسطه و کلی خوراکی هم کنارشه مسئول های سفر اومدن پیشم و تولدمو تبریک گفتن من باورم نمیشد که الان بیدارم و دارم اینا رو با چشم خودم میبینم به دوستام نگاه کردم پریدم بغلشون فکر میکردم اونا برام تولد گرفتن بهشون گفتم مرسی بچه ها که منو سورپرایز کردین میگفتن نه کار ما نبود گفتم بچه ها نیاز به انکار نیست که میگفتن نه واقعا کار ما نیست و پدرت برنامه ریزی کرده بود و به ما گفته بود ما هم با مسئول های سفر در جریان گذاشتیم و قرار شد وقتی رفتیم بیرون اونا اینجا رو اماده کنن دوباره پدرم روز تولدم سورپرایزم کرد بود خلاقیت پدرم انقدر زیاد بوده که تو این ۲۳ ۲۴ سال هر سال یه جوری برای تولدم غافل گیرم کردن خلاصه یه تولد باحال که تا اون موقع بهترین تولد عمرم بود رو برام گرفتن و همه بهم تبریک گفتن و دوستای صمیمیم بهم کادو دادن و کادوی پدرم رو هم بهم دادن و کلی کیف کردیم اون روز هموطنم هم اومد و بهم تبریک گفت تازه

رفتیم تو اتاقامون دیگه ساعت حول و حوش ۱۲ و نیم نصف شب بود که از خستگی هممون افتادیم رو تخت بقیه ی روز های سفر هم گذشت و ما هم کلی عکس گرفتیم

 تو اتوبوس برگشت که راه افتادیم به سمت شهر خودمون هموطنم اومد و گفت که خیللی سفر خوبی بوده و خیلللی بهش خوش گذشته و منم تو دلم میگفتم نونت نبود ابت نبود هموطن پیدا کردنت چی بود اونم همین جوری حرف میزد و اخرش گفت از اشنایی باهاتون خوشحال شدم و اگه اشکالی نداره شمارتونو بهم بدین عکسایی که گرفتم و براتون بفرستم شمارمو دادم دیگه رسیدیم و پدرم هم اومده بود دنبالم رفتم بغلش کردم و بوسش کردم و ازش تشکر کردم به خاطر تولد و با بچه ها خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم که بریم خونه که هموطنم برام به نشانه ی خداحافظی دست تکون داد یعنی هر طرفو نگاه میکردم میدیدمش راه افتادیم پدرم پرسید این پسره کی بود گفتم یه پسره ایرانیه که تو سفر با هم اشنا شدیم و پدرم هم به نشانه ی رضایت سر تکون داد . رسیدیم خونه و دوباره تولدی دیگر خانوادگی منم انقدر خسته بودم سریع سر و تهشو هم اوردم و رفتیم خوابیدم صبحش ساعت

زندگي اتفاق نادري ست كه براي بعضي از زنده ها اتفاق مي افتد  تیکر به وقت تولد همسر   
هفتادیا شصتیا

سلامتی مشتیا😂😂

فقط 3 هفته و 6 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
❤❤منتظرتیم بهونه قشنگ زندگی منو بابایی❤❤        اگه خواستید واسه سلامتی نی نیم صلوات بفرستید خیلی ممنونم  
1252
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1283
1268

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

مسافرت

yazahraaaa313 | 7 دقیقه پیش

درد و دل

misssh | 8 دقیقه پیش
1278
1275
1212
1255
1238
1180
1253
پربازدیدترین تاپیک های امروز
224
29
1271