1147
1292

سلام دوستان 

اگه غلط املایی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید چون تند تند تایپ کردم و اینو بدونید که من این ماجرارو خیلی خیلی خلاصه وار نوشتم که شما اذیت نشین ولی خیلی پروسه طولانی و زجرآوری بود که نتونستم عمقش رو اینجا بیان کنم

 در آخر هم ازتون کمک و راهنمایی میخوام که با دختر برادرم چطور رفتار کنم بهش چی بگم که رفتارش بهتر بشه


با چیکادو  بهترین هدیه را برای عزیزان خود ساده ، سریع و هوشمندانه انتخاب 

و در قرعه کشی های دوره ای چیکادو شرکت کنید.


1291

من چند سال پیش یه اداره ای کار میکردم که همین دختر داداشمو که اسمش مریم هست و 16 سالش بود برای کاراموزی آوردم پیش خودم با من هم خیلی خوب بود صمیمی بودیم باهم خیلی حرفای دلشو به من میزد...

خلاصه کنار اداره یه پارک بود که همیشه مسیر خونه تا اداره رو از داخل همون پارک میومد یه بار هراسان و اشفته اومد تو رنگش خیلی زرد شده بود گفتم چی شده اول که هیچی نگفت بعد از چند ساعتی یه کاغذی نشون داد گفت عمه این شماره یه پسره از پارک که داشتم میومدم از کنارم رد شد این کاغذو انداخت بعدم یواشکی گفت شمارمو بردار بهم زنگ بزن باهم دوست بشیم منم شمارشو برداشتم

منم خیلی عصبانی شدم گفتم چرا این کارو کردی چرا نترسیدی چرا اصلا برداشتی و از این حرفا خیلی نصیحتش کردم ولی بهم گفت عمه من خیلی دوست دارم با جنس مخالف خودم دوست بشم خیلی دوست دارم باهاش صحبت کنم چت کنم و از این حرفا من کلا هنگ کرده بودم باورم نمیشد دختر برادر من که اینقدر مومنه و مادرش از این خانمای جلسه ای هست و یکسره میگه من بچه هامو طوری تربیت نکردم که چشمشون دنبال پسرای مردم باشن خیلی سر به زیرن و از این حرفا برادرم که اینقدر از این چیزا متنفره چطور این دخترش جرات کرده همچین فکرایی بکنه

از اون روز چند هفته گذشت ولی من همچنان فکرم مشغول بود بعضی روزا دیر میومد اداره گوشی یکسره دستش بود حرکات مشکوک انجام میداد ازش پرسیدم که با کسی هست گفت آره با همون پسره که شمارشو داده بود دارم چت میکنم بازم دعواش کردم ولی گریه کرد گفت عمه اصلا نمیتونم بیخیال بشم خیلی دوست دارم چیکار کنم همه دوستام هرکدوم یه دوست دارن فقط من مثل منگلا هیچ کسی رو ندارم گفتم مواظب باش وابسته میشی دل میدی و هزار جور بدبختی گفت نه به خدا فقط در حد چت کردنه اصلا نه تلفنی باهاش صحبت میکنم نه میرم سرقرار خیلی هم مواظب دلمم گفتم دختری اصلا نمیتونی مواظب دلت باشی خواه ناخواه وابسته میشی قسم خورد که اصلا تو این فکرا نیستم فقط در حد سرگرمیه فقط میخوام پیش دوستام کم نیارم منم دیدم اینطوری میگه بهش گفتم اگه میشه باهاش کات کن من خودم برات کیس مناسب پیدا میکنم

بچها اون خانم که چند دقیق پیش تا پیک زد و عکس خونش رو گذاشته بود و از شوهرش جدا شده بود و چجوری پیداکنم تاپیکش رو گم کردم😳😳😳

👈عاشق که بشی حالت حال دل مجنونه دست خود آدم نیس فکرت همه جا اونه عاشق که بشی مست بوی نم بارونی چشماتو که میبندی تو خاطره هاتونی👉هواااااش...میزنه بسرت ولی دور وبرت چیزی جز جای خالیش نیس آدددددم...دل شو که بده مثل دیوونه ها دیگه هی چیزی حالیش نیس☝دی ماهی ام😀😀
1315

ما یه دوست خانوادگی داشتیم که یه شهر دیگه بودن یه پسر داشت به اسم حسین که چند سال از دختر برادرم بزرگتر بود از منم 10 سال کوچیکتر خیلی هم پسر پاک و نجیبی بود اهل دوست دخترو این چیزا نبود خیلی مذهبی و نمازخون و با ایمان بود خلاصه خیلی فامیل قبولش داشتن من باهاش صحبت کردم همه جریان رو گفتم بهش و گفتم که اگه میشه تو قبول کن یه مدت با دختر برادرم  صحبت کن مثل یه برادر باهاش صحبت کن نصیحتش کن و از این حرفا که کم کم از فکر این چیزا بیاد بیرون چون خیلی داره اشتباه میکنه داره خودشو درگیر مسائل بدی میکنه، از طرفی هم کم کم این حسش فروکش کنه که میگه دوست دارم با پسر جماعت چت کنم

 اول قبول نکرد چند روزی رو مخش کار کردم هی بهش زنگ زدم و پیام دادم و التماس کردم تا قبول کرد چند روزی باهاش صحبت کنه اونم فقط در حد پیام و صحبت تلفنی اصلا قبول نمیکنه گفتم اشکال نداره

شماره مریمو دادم بهش به مریمم گفتم که ما یه آشنایی داریم که باهاشون رفت و آمد خانوادگی داریم یه پسر خیلی خوب و نجیب داره اگه میخوای باهات آشنا کنم قبول کرد و گفت اشکال نداره یه روز اومد خونه من پیش خودم باهم با پیام صحبت کردن خیلی رسمی بعد از اونم گفتم خودتون دیگه باهم صحبت کنید دیگه نیا اینجا هر روز حسین بهم خبر میداد که چی گفتن و چی شده یکسره باهاش در ارتباط بودم و جویای حالشون بودم اونم همه چیرو بهم میگفت

بچها اون خانم که چند دقیق پیش تا پیک زد و عکس خونش رو گذاشته بود و از شوهرش جدا شده بود و چجوری پیدا ...

صدات میکنم

فقط 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
خدایا چنان کن سرانجام کار/توخشنود باشی و ما رستگار
1267

یه چند هفته ای از این قضیه گذشت یه بار بهم زنگ زد گفت این برادرزاده ات دیگه داره پاشو از گلیمش درازتر میکنه گفتم چی شده گفت اول که میگه من دیگه نمیخوام چت کنم من دوست دارم تلفنی صحبت کنم قبول نکردم بعدم خیلی پیامای عاشقانه بهم میده خیلی با ناز و عشوه باهام صحبت میکنه ساعت 2 نصف شب بهم پیام میده و شب بخیر و دوستت دارم و از این حرفا منم که باهاش سرد رفتار میکنم ناراحت میشه و گله و شکایت میکنه کلا فکر کنم داره یه اتفاقاتی میفته تو دلش میترسم یه طوری بشه که نشه دیگه جمعش کرد چندتا از پیاماشم بهم نشون داد دیدم اره واقعا اونطوری که بهم میگفت فقط محض سرگرمی و این حرفاس نیست و داره خیلی تند میره دو تا خواهرام هم از این قضیه باخبر شدن منو دعوا کردن که چرا این کارو کردی هر دو نفر به هم وابسته میشن و اینا همش چرته که میگن هیچ علاقه ای پیش نمیاد منم پشیمون شدم از کارم

 بعدم یکی از آبجیام که هم سن و سال دختر داداشم بود و بیشتر باهاش صیمیمی تر بود از حسین اجازه گرفت که هرچی گفتم به دختر داداشم در مورد تو ناراحت نشی حسین هم گفت اشکال نداره اصلا بگو پسر کثیف و خانم بازیه خخخخ

ما یه دوست خانوادگی داشتیم که یه شهر دیگه بودن یه پسر داشت به اسم حسین که چند سال از دختر برادرم بزر ...

چه اشتباهی کردی 

اینجوری که داداشت و بقیه بفهمن خودت مقصره 100%میشی

فقط 8 هفته و 6 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
تا دلت بخواد مهربونم ولی اصلا انتقاد پذیر نیستم پس اگه مخالفی نظرتو برای خودت نگه دار😏😏😏

پیام داد بهش که مریم جان توروخدا دیگه با فلانی ارتباط نداشته باش کات کن و پیام نده و از این حرفا چون من حسین رو میشناسم خیلی پسر بدیه خیلی بی شرفه خیلی شیشه خرده داره جنسش اینارو گفت که بترسونه و منصرفش کنه از این دوستی

مریم هم به من پیام داد گفت عمه ریحانه اینطوری گفته چیکار کنم واقعا همینطوریه حسین پسر بدیه منم گفتم ببین من به اینا کار ندارم ولی چون عمه ها از قضیه فهمیده دیگه صلاح نیست تو با حسین باشی پس کات کن خودت خیلی هم با لطافت و آرامش بهش گفتم که دلش نشکنه حسین هم چند روز بعد به من پیام داد که مریم دیگه بهم پیام نمیده و فکر کنم بیخیال شده

دیگه تموم شد مریم به حسین دیگه نداد و همه چی مثلا خوب شد

چند ماهی از این قضیه گذشت که مامان حسین به من زنگ زد گفت حسین تو شهر شما دانشگاه قبول شده چون اونجا غریب هست نمیخوام بفرستمش منم گفتم نه حیفه بذار بیاد من اینجا هواشو دارم بعدم دانشگاشون خوابگاه داره نگرانش نباش

 خلاصه حسین اومد اینجا برای درسش مریم هم وقتی فهمید حسین اومده اینجا قشنگ عکس العملشو دیدم که چطور رنگ به رنگ شد ولی خودشو محکم نگه داشت که سوالی در موردش نکنه منم چیز زیادی ازش نگفتم

1280
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1283
1300
1305
1275
1294
1297
24
1298
1296
1301
1255
1295
1314
29
1322
1180
224
داغ ترین های تاپیک های امروز