1421
1389

Iike me

Say

اولین بار که رفتم عتبات رو خوب یادمه:انقدر دنیا بهم فشار آورده بود که فقط و فقط چاره رو در « به بیابون زدن » میدیدم و بس.دیگه راهی نبود انگار ...پس فقط فکر یه بیابون بودم که بزنم بهش تا تسلای روحم باشه ...ازقضا تو همون بحبوحه بیابان دشت نینوا بود که اومد و به فریادم رسید ،برای اول بار هجرت زیبای اربعین ...یادمه طی راه بصورت دنیایی مشقاتی اتفاق افتاد ...شاید خستگی،گرما،شلوغی،کوفتگی بدن،درد پا و چیزهای مشابه دیگه اما انتهای همه اینا من فقط حسها و انرژیهای والای آسمانی و فوق العاده رو حس میکردم، بعد همه این مشقات مادی تنها حسم ، حس بی نظیر عقیله بنی هاشم، زینب کبری سلام الله علیها بود که چه شکوهمندانه و جاودانه فرمود :«ما رایت الا جمیلا.» آری برای سفر به آن وادی مقدس هیچ توصیفی برتر از آن بیان ملکوتی نخواهدبود....من بنده کمترین قسم میخورم در آنجا هرچه سختی بکشید سرانجام جز زیبایی نخواهید دید...التماس دعا

خانوم هایی که  میخوان  زیباتر و جوان  تر از  همیشه  به  نظر بیان اینجا 


میتونید  از تخفیفات  پاییزه  هیجان  انگیزی استفاده  کنید


۹ سال پیش بود فروردین ماه قرار شد برای سیزده بدر با خانواده مادریم بریم بیرون. من اونموقع سن زیادی نداشتم؛صبح با کلی ذوق و علاقه رفتم تو ماشین نشستم و راهی شدیم‌..اونجایی ک رفتیم کل فامیلا هم بودن عموهای مامانم با همه ی بچه هاش و نوه هاش 

1401

خیلی خوش گذشت داشتیم بازی میکردیم ک موقع یار کشی و یکی از پسرای فامیل منو تو بازی خودشون گرفت و کلی بازی کردیم وسط بازی همش نگاش ب من بود مراقبم بود در کل حوااسش ب  من بود

منم یجورایی حس کردم زیادی داره بهم توجه میکنه و از اونجا ک پسر خوشگل فامیل بود تو دلم کلی ذوق مرررررگ شدم.‌‌‌.‌غروبش برگشتیم خونه و من همچنان ب فکرش بودم خیلی شب و روز بهش فکر میکردم انگار شده بود ذره ایی از وجودم دلم همش براش تنگ میشد .همه ی دخترای فامیل ارزوشون بود اون حتی بهشون نگاه بندازه و من وقتی اینو میدیدم  بیشتر کیف میکردم .یبار تو ی عروسی از بس نگام کرد ک حتی خالم بهم گفت حواست هست فلانی چجوری زل زده بهت

1394

خلاصه روزها میگذشت و هر روز بیشتر عاشق این اقای مغرور جذای میشدم...انگار فقط واسه من مغرور نبود خیلی بهم توجه میکرد ولی همش دورادور.من از حسم ب هیچکی هیچی نگفتم خیلی دختر درونگرا و توی دوره خودم سر ب زیر بودم ولی داشتم از عشقش میمردم توی دلم خیاااالم رااااحت بود اونم منو میخاد و مطمعن بودم بالاخره پا پیش میذاره و بهم میگه

کلی روزا گدشت و هنوز خبری ازش نشد همیشه گوشیم زنگ میخورد قلبم تاپ تاپ میزدددد‌..واااااای چقد از عشقش لبریز بودم خیلی بهش مطمعن بودم...تا یه شب دختر خالم که مثل خلهرم بود یعنی شبو روز با هم بودیم ولی من بهش نگفته بودم ک کیو دوس دارم چون خجالت میکشیدم خلاصه یه شب اومد بهم گفت میدونی چی شده؟؟؟؟دیشب فلانی (همون اقای مغرور خودم)منظورش بود اره اون بهم زنگ زد و بهم گفت من عاشقت شدم و میخام بیام خاستگاریت

کلی روزا گدشت و هنوز خبری ازش نشد همیشه گوشیم زنگ میخورد قلبم تاپ تاپ میزدددد‌..واااااای چقد از عشقش ...

وای چه بدددد 

خب 

زندگی کردن با مردم این دنیا همچون دویدن در        گله ی اسب است...  تا می تازی،  با تو می تازند.  زمین که خوردی،  آنهایی که جلوتر بودند،  هرگز برای تو به عقب بازنمی گردند و آنهایی که عقب بودند، به داغ روزهایی که می تاختی تو را لگدمال خواهند کرد! در عجبم از مردمی که به دنبال دنیایی هستند که روزبه‌روز از آن دورتر می شوند و غافل اند از آخرتی که روزبه‌روز به آن نزدیک تر می شوند...! امام علی علیه السلام ❤

انگار سطل پرررر یخ رو ریختن روی سرم داشتم میمردم تنم میلرزید.رفتم توی دستشویی داشتم خفه میشدم گریه کردم داشتم میمردممممم داشتم سکته میکردم اخه چرا اون ک همه حواسش به من بودچراااا.خدایا داشتم میمردم....بدتر از اون ک میخاد از دختر خالم خاستگاری کنه از کسی که مسه خاهرمه....وای چ شب بدی بود.حالا من اومدم تو اتاق پیش دختر خالم روبروش نشستم زل زدم بهش دیدم میگه اره داریمم اس ام اس بازی میکنیم با هم داره ب زور منو راضی میکنه ولی من راضی نمیشم ازش خوشم نمیاد دوسش ندارم.وای وقتی میدیدم داره اس ام اس میده به عشق من داشتم سکته میکردم

1427

خدایاااااا اون عشق من بود قلب من واسه اون میزنه من اونو میخاستمممممم خدایا حالا چیکار کنم از فردای اون روز شدم ی ادم دیگ دلم سنگ شده بود دختر خالم بهم گفت اره فلانی بهم راجع ب تو گفت ازت خوشش نمیاد گفت یجوریه..وای چرا چرااااا خدایاااا اون ک اینقد ب من توجه میکرد..عشقم مال من بود وای منه خر با یکم توجه فکر کروم اون عاشق من شده شب و روزم شد گریه اخه سنی هم نداشتم سنم خیلی کم بود هر روز دختر خالم میگفت وااای دارم باهاش اس ام اس بازی میکنم وااااای چرا این پسره منو ول نمیکنه و من همچنان از عشقش میسوختم و بیشتر از اینکه رفته با یکی ک مثل خاهرمه دوست شد وای اگه اونا ازدواج کنن چی میشه؟؟من قطعا خودمو میکشم

گذشت گذشتتتتتتت گذشتتتت تا اینکه اتفاقی توی مراسم ختم زنعموی مادرم دیدمش خیلی لاغر شده بود ریش در اورده بود وای قبلمممممم.اون چشای عسلیش اون‌نگاه مغرورش .....ولی نه اون عاشق خاهرمه(دخترخالم*)وای نه چرا قلبم اینقد تند میزنه اه لعنتی چرا دیدمش..چرااااا ؟؟؟وای چرا داره اینجوری نگام میکنه چرا از نگاهش میترسم وای نکنه من همش توهم میزنم فک میکنم اون داره نگام میکنه

سلام کرد جواب ندادم هنگ کردم با لکنت بعد چند ثانیه گفتم سلام دوییدم رفتم تو اتاق...وای عشقم رفت دیگه مال من نیست اون عاشق خاهرمه و من حق ندارم بهش نظر بد داشته باشم دیگه تموم شد دیگه بهش فکر نمیکنم..از اون روز تصمیم گرفتم دیگه هر جایی ک اون هست نباشم و همین کارو هم کردم تمرکز کردم روی درسم دیگه نمیخاستم بهش فکر کنم

زمان میگذشت و میگذشت و من همچنان ته قلبم انگار گوشه ایی از قلبم جای کسی  بود ک دیگه نمیخاستم بهش فکر کنم توی سن من خیلی زیاد بود این غم این حسرت برام سنگین بود داغون شده بودم..بعد شیش هفت ماه دخترخالم گفت باهاش بهم زدم و با یکی دیگه دوست شدم .دیگ برام فرقی نداشت دیگ اون عاشق دخترخالم بود حتی اگه تموم کردن ب من ربطی نداره اون حتی از من خوششم نمیاد‌...روز ها و سال ها گذشت ۵ سال اره تقریبا ۵ سال گذشت دیگه زیاد بهش فکر نمیکردم تو این ۵ سال کلا یکی دوبار دیدمش ک خودمو زدم ب اون راه

1364
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1408
1333
1384
1380
1388
1426
1365
1407
1375
1402
224
29
1415
1382