1265
1254

می‌خوام داستان زندگی مو بزارم 

قبلاً یه بار از تجاوز برادرم گفتم بعضیا مرهم بودن خواهر بودن برام آرومم میکردن واقعا ازشون ممنونم ولی بعضیا واقعا روی زخمم نمک میپاشیدن با حرفاشون و گفتن دروغه و گزارش زدن نداشتن حتی اینجا درد دل کنم به ابوالفضل من هیشکی رو ندارم اینجا دنیای مجازیه ولی آدماش واقعیه ، دنیای من واقعیه ولی آدماش مجازی 

لطفاً اگه باور نکردید تاپیک رو ترک کنید ولی زخم نپاشید رو زخمام ممنون 

از قبل هم تایپ کردم فقط باید صبر کنید چون طول می‌کشه یکم 

همه رو که گذاشتم بعد جواباتون رو میدم آجیای قشنگم 

این زندگی من

ما تو یه خونه ۶۰ متری زندگی میکردیم ، پدرم مادرم داداش بزرگ ترم که ۵ سال ازم بزرگ تره (مهدی) ، داداش کوچیک تره که ۲ سال ازم بزرگ تره (محمد)
من ۶ سالم بود نزدیکای تولدم بود پدر و مادرم تصمیم گرفتن خونه مونو عوض کنیم ، خونه رو عوض کردن 
وسایل و اسباب رو جا به جا کردیم و رسیدیم خونه جدید 
من سر کوچه وایستادم و داشتم میرفتم سمت خونه 
از اونجا زندگی کابوس من شروع شد ، هیچ وقت فکرشو نمی‌کردم از اونجا به بعد شروع زندگی گنده منه شروع اتفاقاته 
از سر کوچه داشتم توی کوچه رو نگاه میکردم و دنبال بچه ها بودم که باهاشون دوست شم و باهاشون بازی کنم چند تا بچه دیدم دو تا دختر به اسم  مریم که ۳ سال ازم بزرگ تره و یه دختر به اسم فاطمه که هم سنم بود دو تا پسر یکی به اسم حسین که یک سال ازم بزرگ تر بود یه پسر دیگه به اسم بهنام که هم سنم بود 
رفتم و باهاشون حرف زدم باهاشون دوست شدم و بازی میکردیم 
ما همیشه باهم یعنی دختر و پسر ( همراه داداش کوچیکم ) باهم بازی میکردیم ، داداش بزرگم بیرون نمیومد 
خاله بازی میکردیم قایم باشک بازی میکردیم و ...

بعد مدتی (نزدیکای یک سال بود که میگذشت ) اون موقع ها حسین و بهنام به داداش کوچیکم گفتن بیا بریم صبح جمعه ( صبح جمعه مثل کلاس میمونه که یه چیزایی یاد میدن به بچه ها و اردو داشتن و اردو ...)
اونجا حتی به بچه های کوچیک هم در مورد حریم خصوصی زن و مرد و بچه دار شدن و در مورد جنسی اینا بهشون میگفتن و اینا هم کنجکاوتر میشدن  
حسین و بهنام میومدن به مریم میگفتن بیا با هم اینجوری کنیم ( رابطه ) بچه بودن چیزی نمی‌دونستن یا شاید اون پسرا میدونستن و این کارو میکردن ولی مریم نه 
داداشم هم اومد به من می‌گفت من نمی‌دونستم اصلا این کار یعنی چی اصلا هیچی نمی‌فهمیدم 😢
ما خونمون دو طبقه بود طبقه اول خودمون طبقه دوم مادر بزرگم و اتاق نداشت 
بالا پشت بونمون یه انباری ۱۰ متری داشت که مثل یه اتاق بود 
بعد اون اتفاقات من میترسیدم به بابام گفتم بابایی انباری رو خوشگل کن من می‌خوام اونجا رو اتاق خودم کنم می‌خوام اونجا بخوابم , بابام خیلی منو دوست داشت گفت باشه و برام درست کرد ولی وقتی میخواستم برم بالا مادر و پدر میگفتن نرو تنهایی بالا میترسی و من گریه میکردم و میگفتم نمی‌ترسم من اونجا رو دوست دارم می‌خوام برم ، گفتن با داداشت ( داداش کوچیکم) برو که تنها نباشی و نترسی من خیلی گریه کردم و التماس میکردم می‌خوام خودم برم من نمی‌ترسم ببین چیزی نداره که از چی بترسم ولی نمیذاشتن تنها برم مگر بعضی وقتا که نبودن تنها میرفتم

ولی هر دفعه که میرفتیم بالا پشت بوم تو اون اتاق داداشم همش حرفای بد میزد و می‌گفت بیا اینجوری کنیم 😭😭 به ابوالفضل به حضرت عباس من نمی‌فهمیدم هیچی نمی‌فهمیدم 😭😭😭 بچه ی ۷ ساله چی می‌دونه آخه 
چند سال اوضاع همینطور بود 
بیشتر موقع ها به بهانه ها و مثلاً به بهونه های اینکه این کارو میکنم این کارو کارو کن مثلاً یه کاری میکردم و میترسیدم که بابا و مامانم دعوام کنن می‌گفت اگه این کارو نکنی بهشون میگم 😭😭 بعضی وقتا به زور لختم میکرد 😢 منم خیییلی کم دیگه بالا میرفتم یعنی تقریبا اصلا
می‌گفت ببین مامان بابا هم شبا این کارو میکنن مامانو ببین چه حالی میده به بابا ، می‌گفت من شبا الکی خودمو به خواب میزنم و نگاه میکنم امشب بیدار بمون نگاه کن 
محلمون بیشتر پسراشون اینجوری بودن و بی شرف ، اون موقع ها حتی داداشم با دوستاش ( همسایه های دیگه ) میومد و دوستاش جلو داداشم بهم می‌گفت امشب بیا باهم ... 
داداش بی شرفم این کارشو به همه‌ی دوستاش گفته بود جوری که بعضی دوستاش منو میدیدن میگفتن الهام تو شبا با داداشت بالا میخوابی؟منم میگفتم نه 😢

دکتر حبیب رشادی متخصص و جراح استخوان و مفاصل(ارتوپد) و اسیبهای ورزشی ،فلوشیپ زانو از اروپا

1258

من مدرسه میرفتم تو مدرسه درسم خیلی خوب ولی خیلی بد اخلاق و عصبی بودم همه رو میزدم با همه دعوا میکردم خیلی بچه ها رو اذیت میکردم 
چهارم ابتدایی بودم داشتم میرفتم مدرسه من همیشه تنها میرفتم مادرم منو نمی‌برد بعضی وقتا با دوستام میرفتم ، وسط خیابون بودم یه لحظه متوجه یه آقایی پشت سرم شدم برگشتم دیدم اونجاشو میخارونه من ترسیدم از هر طرف میرفتم میومد دنبالم ترسم بیشتر شد بدو بدو رفتم و رسیدم دم مدرسه که اومد و از جلوم رد شد  ، رفتم کلاس به بغل دستم تعریف کردم ( اون دختر مادرش هم معلم بود ، معلم کلاسمون دوست مادرش بود ) دختره رفت و به معلممون تعریف کرد و معلم به مدیر گفت و به مادرم خبر دادن باهاش حرف زدن ولی من نفهمیدن چی گفتن ، برگشتی مادرم اومده بود دنبالم و باهم برگشتیم از اون روز به بعد و حتی تا همین امروز مادرم میگه از معلم چهارم ابتدایی تون خیلی بدم میاد خیلی بی خود و بد بود ، قبول نداشت یعنی ازم مراقبت نکرد بیشتر توجه نکرد هیچ کاری نکرد 😭😭😭😭

بگذریم 
پنجم ابتدایی بودم بعد این که باز اون کار رو کرد رفتم دستشویی دیدم خون اومده ترسیدم رفتم به داداشم گفتم اون ترسید 
مادرم اومد و من از ترس هیچی نمیگفتم فقط گریه ، رفتم حموم مادرم شورتم رو دید  گفت الهام بیا می‌خوام باهات حرف بزنم ببین تو باید از این به بعد از اینا (نوار بهداشتی) استفاده کنی دخترا بزرگ میشن اینجوری میشن ...
راهنمایی که رسیدم فهمیدم که این کار خیلی کار بدیه و خیلی مقاومت میکردم و تهدید میکردم که به مامان بابا میگم 
اون موقع ها دوستام اکثرا گوشی داشتن منم به مامانم گفتم مامان برام گوشی می‌خری بازی کنم؟ برام خرید ، بازی میکردم با دوستام اس ام اس می‌زدیم زنگ می‌زدیم اون موقع ها پسرا خیلی مزاحم میشدن منم ساده بودم باهاشون حرف میزدم اسممو میگفتم 
بعد گوشی میموند خونه و من مثلاً کوچه میرفتم یا دستشویی یک دفعه پسره زنگ یا اس ام اس میداد داداش بزرگم دعوا میکرد و گوشی رو خورد میکرد چند دفعه اینجوری شد ( من اصلا توجه و محبت ندیدم از خانواده فکر کنم به همین خاطر جواب اون مزاحم ها رو میدادم ) یه دفعه گوشی رو قایم کردن من از مدرسه اومدم و رفتم داخل خونه دیدم گوشیم نیست و فقط داداش کوچیکم خونه نشسته بود گفتم گوشیم کو ، گفت اگه بیای مثل قبل این کارو کنیم بهت میگم کجا گذاشتن منم فحش دادم و گفتم نمی‌خوام گریه کردم رفتم کوچه با همون فرم مدرسه پیش دوستام
بازم میخواست اون کارارو کنه و من فرار میکردم و داد میزدم 
ولی یه دفعه مامان بابام بیرون رفته بودن من و داداش کوچیکم خونه موندیم یک دفعه بهم حمله کرد هرچی زور زدم از زیر دستش فرار کنم نشد که نشد زدمش زور میزدم کنار بکشمش نشد 😭😭 آخرش داشتم گریه میکردم گفت من که حالمو کردم 😭😭😭 
اون موقع ها فکر کنم من ۱۲ یا ۱۳ سالم بود 
اون موقع ها بچگیه ما اینجوری گذشت

یبار که منو داداش کوچیکم بالا بودیم دعوای شدیدی کردیم من فوتبال دستی اونو از بالا پرت کردم پایین شکست اونم عروسک منو دست و پاش رو کند و انداخت کنار 
مادرم رسید و گریه داداشمو دید اومد بالا تا نفس داشتم منو زد زد زد زد 😭😭 افتضاح در حد مرگ زد بعد هم در رو از پشت قفل کرد و رفت پایین ، همه پایین بودن و هیچی نمیگفتن ازم دفاع نکردن از بس بلند بلند داشتم گریه میکردم و گرسنه بودم داشتم از حال میرفتم شب شد ساعت ۸ شب شد حتی پدرم هم پایین بود ولی کاری نکرد ،من به شیشه ی در با دستم ضربه زدم که شیشه رو بشکنم و بتونم در رو باز کنم ،خورده شیشه رفت تو دستم ساعد دستم خورده شیشه رفت و خراش برداشت ، دستم نمی‌رسید به قفل ولی تا تونستم خودمو به سمت قفل کشوندم و درو باز کردم رفتم پایین همه بدون هیچ عکس العملی و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده رفتار میکردن باهام قهر بودن منم رخت خوابمو انداختم  بخوابم ولی سرم داشت منفجر میشد از بس گریه کرده بوم داداش کوچیکم هم رو به روم نشسته بود ...
من فقط دلم میخواست از اون آدما از اون خونه که شروع زندگی من بود دور شم جایی برم که دیگه اونارو نبینم 
اول دبیرستان بودم عروسیه دختر داییم بود رفتیم و اون موقع من ۱۴ یا ۱۵ سالم بود اونجا یکی از فامیل ها ( فامیل دورمون. بود و خونشون زنجان بود )  وقتی از تالار اومدیم بیرون منو از مادرم خواستگاری کردن مادرم قبول نکرد اونا خیلی اصرار کردن گفتن هرچی دختره بود اگه میخواد درسشو ادامه بده مادرم گفت نه ، خالم و زن داییم اصرار کردن که خیلی خانواده ی با احترامی هستن و خیلی ثروتمند هستن واقعا هم بودن ، مادرم قبول نکرد ولی من دلم میخواست
اونا هم رفتن و برای فردا که پاتختی بود نموندن  بعدها که رفتیم خونه داییم حرفشو انداختن و دختر داییم برگشت گفت چون الهام خوشگله اونا خواستگاری کردن وگرنه اینا چی دارن ( زیر لب گفت جمله دوم رو ) 
من تو مدرسه درسام خیلی خوب بود شاگرد زرنگ بودم و تعریف از خود نباشه همییییشه و هر سال خوشگل کلاس بودم همیشه بچه ها میگفتن و حتی یبار هم کلاسیم گفت. ای کاش منم مثل تو انقدر خوشگل بودم 

8

آخرای سال اول دبیرستان بود رفتم حموم دیدم رو پوستم روی شونه هام و کتفم یه چیزایی مثل لک قهوه ای رو پوستم بود اهمیت ندادم ولی چند وقت گذشت و بیشتر شد ولی چیزی به کسی نگفتم میدونستم اهمیت نمیدن 
یبار دلم درد میکرد مادرم گفت بیا دور شکمت روسری ( از این روسری بلند و کلفتا ) ببندم ، لباسمو کشید بالا تعجب کرد گفت اینا چیه الهام ؟ گفتم نمی‌دونم ، شب به بابام گفت ، بابام گفت چرا از اول نگفت؟ مادرم گفت نمی‌دونم بابام گفت ببرش دکتر خب 
رفتیم دکتر ، تخصص و فوق تخصص پوست بیمارستان رازی و ... رفتم و رفتم و رفتم 

یا میگفتن نمی‌دونم چیه یا میگفتن چیزی نیست خودش میره ، بعضیاشون پماد و قرص میدادن و چند دوره ( دوره های دوماهه ) رفتم خوب نشدم از دارو های گیاهی استفاده کردم خوب نشدم 
آزمایش پوست دادم رفتم دوباره به دکتر نشون دادم گفت چیزی که تو آزمایشت هست اینه که هیچ بیماری نیست ولی اینکه چیه و به چه دلیل اومده تو بدنت نمی‌دونم پماد داد و عوض کرد و چند دوره رفتم خوب نشدم ، حجامت رفتم  فکرشو کنید یه دختر ۱۵ ساله توان و تحمل حجامت داره؟ من توانشو داشتم نشستم مادرم کنارم نشست لیوان رو گذاشت رو بین دو کتفم با دستگاه بادکش کشید انقدر میکشید که خم میشدم به عقب بعد بادکش رو برمی‌داشت اندازه یه دایره تقریبا بزرگ‌ همش تیغ میزد هی میزد و میزد و میزد دوباره بادکش و ... خوب نشدم دیگه بیرون نرفتم پیش دوستام نرفتم چند دفعه دوستام اومدن پیشم منو میدیدن میگفتن اینا چیه من فقط تو خودم می شکستم و میگفتم چیزی نیست ، هرکی میدید با تعجب میگفتن این چیه ؟ ازدواج کردی؟ شوهر داری؟ ( مثلاً این که اگه شوهر ندارم با این وضع کسی منو نمیگیره خب واقعیت هم هست ) 
سال دوم دبیرستان رفتم خیلی اوضاع روحیم خراب شده بود درسم ضعیف شده بود اوضاع خونه اونجوری اوضاع بیماریم و اوضاع درسم که برام مهم بود اونجوری ... 
اون موقع ها من خیلی خواستگار داشتم یعنی طوری که تقریبا هر دفعه با مادرم بیرون میرفتیم یکی خواستگاری میکرد و مادرم قبول نمی‌کرد و من میگفتم مامان من می‌خوام برم می‌خوام قبول کنم می‌گفت هول نباش شوهر کنی کشته مرده ی شوهری زوده و ... توهین میکرد و من میشکستم فقط 
من تو اون خونه ترس داشتم  ، اکثر وقتا که مادرم بیرون میخواست بره حتی سر خیابون باهاش میرفتم که داداشم خونه بود. و میترسیدم 

رابطه کامل داشت داداشت باهات!!!!!؟؟؟؟؟

یا در حد انگشت و اینا ؟

 امضامو تا آخر بخون خیلی مهمه و خیلی به دردت میخوره         آزمایش خون ساده ای وجود داره به نام آزمایش ذخیره تخمدان که همه افراد بالای بیست سال باید انجام بدن .اگه عددش بالا باشه تنبلی داری و اگر پایین باشه داری یائسه میشی .یائسه شدن علامت نداره و وقتی علامت خودشو نشون میده که دیگه تخمکی برای بارداری باقی نمونده و فرد باید تخمک اهدایی از زن دیگه بگیره .همه تنبلی های تخمدان هم راحت درمان نیستن خیلیا سال ها نازا بودن و یا مجبور شدن ای وی اف کنن .هر چی سن بالا میره ذخیره تخمدان و کیفیت تخمک کم میشه پس فک نکن همیشه وقت داری برای بارداری .این آزمایش هزینش حدود دویست هزار تمنه اما هزینه ای وی اف و یا تخمک اهدایی صد برابر این هزینه هست . اگر کسی مجرده و ذخیره تخمدانش کمه باید بره تخمکاشو فریز کنه که بعدا که ازدواج کرد بتونه ازشون استفاده کنه .کسی هم که تنبلی داره زودتر درمانشو شروع کنه تا درد نازایی رو تجربه نکنه . 

یبار مامانم رفته بود بیرون و داداش کوچیکم خونه نبود و من تنها طبقه پایین بودم یک دفعه داداش کوچیکم اومد داخل خونه منو دید من تا دیدمش ترسیدم رفت طرف آشپز خونه من فکر کردم الان میخواد بره بیرون ، سرم تو گوشی بود ، صدام کرد گفتم چیه گفت یه لحظه بیا من خیییلی ترسیدم و رفتم ببینم چی میگه دیدم لخت وایستاده میگه ببین چه بزرگ شده 😭😭 ترسیدم برگشتم رفتم سر جام ، با همون حالت اومد کنارم دو زانو نشست گفت چرا ناز میکنی؟ من بدو بدو فرار کردم و رفتم طبقه بالا پیش مادر بزرگم دیدم اونم اومد بالا ، من رفتم کنار مادر بزرگم نشستم و اونم بعد چند دقیقه رفت بیرون ، مادرم اومد خونه ولی خبر نداشت چیا شده من با حس اینکه انگار مردم دیگه نیستم انگار زندگی میکردم 
ترس از تنها موندن تو خونه رو داشتم 
بعد مدت ها ( تقریبا دو سه هفته بعد ) مادرم میخواست بره کابینت بخره منم گفتم مامان منم میام ( با اینکه فرداش امتحان داشتم و برام مهم بود و نخونده بودم) 
رفتیم 
من اونجا رو نمی‌شناختم یه محله ای بود که جنسای دست دوم میفروختن و آدمای دهاتی و کثیفی بودن من هم تعجب کرده بودم هم ترسیده بودم انگار بهم الهام شده بود که یه اتفاقی میخواد بیوفته 
گشتیم و گشتیم و یه دونه تکی کابینت مادرم انتخاب کرد 
چند تا فروشنده مرد اونجا بودن مادرم گفت اینو چجوری ببرم اونام یکی رو صدا کردن گفتن این پیکان وانت داره می‌بره 
اون راننده رو دیدم ترسم بیشتر شد یه جورایی انگار زهر ترک شده بودم به مادرم اصرار کردم گفتم مامان من میترسم بیا بریم دایی رو صدا بزنیم بیاد کمک کنه ( داییم نزدیک اونجاست خونشون ) قبول نکرد من خیلی اصرار کردم گفتم مامان بیا بریم اونور اینا یه جورین نگا بد نگاه میکنن گفت نه بیا بریم ( هوا افتضاح سرد بود برف اومده بود قبلش ) 
رفتیم و آقاهه کابینت رو گذاشت پشت وانت و منو مادرم که میخواستیم سوار شیم مادرم گفت اول تو سوار شو بعد من ، من گفتم نه مامان من کنار اون نمیشینم تو اول بشین گفت بشین زود باش و یکم هول داد که سوار شم ، سوار شدم ولی خیلی میترسیدم 
وسط راه آقاهه میخواست دنده عوض کنه دستش میخورد به رون پام من خودمو به زور میخواستم بکشم سمت مادرم و از اون آقاهه یکم دور شم فکر میکردم بخاطر. اینکه زیاد نزدیکشم دستش میخوره بهم ، مادرم هم درشت هیکل بود و نمی‌دونستم ذه ای خودمو جا به جا کنم ، ولی خیلی دستش میخورد بهم برگشتم نگاه کردم دیدم از عمد داره این کارو میکنه خودمو محکم می‌کشیدم کنار ولی ذره ای جا به جا نمی‌شدم بی شرف دستش رو گذاشت رو دنده با دستش رونمو می‌مالید ، منم نمی‌تونستم چیزی بگم چون هم ترسیده بودم هم میدونستم وسط خیابون آبروم میره هم اینکه مطمئن بودم مامانم می‌گفت چرا سرو صدا کردی حالا با چی بریم خونه کی بهمون وسط خیابون کمک کنه کابینت ببره ، هیچی نگفتم ولی هیچ وقت تا همین الان اون لحظه اون اتفاق اون راه اون آدم رو یادم نمیره ، حتی هنوز بیشتر اوقات از اونجا رد میشیم و من میمیرم و زندم 😭 رسیدیم دم در  مادرم پیاده شد بعد من خواستم پیاده شم بی شرف با دستم کل کمرم و می‌مالید من زودی خودمو کشیدم بیرون و دیدم داره نگاه می‌کنه مستقیم و بدو بدو رفتم خونه با یه احساس اینکه دیگه هیچی نیستم 
مادرم اومد و داداشمو صدا کرد و کابینت رو آوردن خونه ، مادرم اومد داخل خونه بهم گفت نگا مرده شمارشو داد گفت هروقت خواستی جایی بری زنگ بزن بهم خبر بده من فقط نگاه میکردم و مادرم یه لبخند رو لباش بود 😭 
رفت طبقه بالا و من تنها پایین بودم 

1167

نشستم و گریه و گریه و گریه کردم 
اون موقع ها بالای بخاریمون یه طناب وصل‌ میکردیم و لباس ها رو پهن میکردیم ، اون روز لباس روش نبود 
همونطور که داشتم گریه میکردم نگاهم افتاد به طناب 
با خودم گفتم باید بمیرم این طناب میندازم دور گردنم انقدر فشار میدم تا بمیرم طناب رو انداختم و فشار دادم فشار دادم و فشار دادم خیلی فشار دادم در حدی که کبود شده بودم و به هق هق افتاده بودم با اینکه میدونستم نمیمیرم چون بدن عکس العمل نشون میده و دست تو حالت سخت ول میشه ولی با خودم میگفتم می‌دونم خیلی سخته ولی راحت میشی سختی بکش چند دقیقه اشکال نداره تحمل کن ولی نشد هرچی به آخراش می‌رسیدم دستم ول میکرد طناب رو 
رد طناب رو گردنم معلوم بود. 
مادرم اومد پایین 
پدرم اومد 
بقیه 
ولی هیشکی نفهمید چون هیشکی اصلا منو نگاه هم نمیکنه که 😭😭
این اتفاق سال سوم دبیرستان افتاد 
فرداش رفتم مدرسه ، آدرس مدرسه اینجوری بود که رو به روی خیابون ما یه خیابون بود که همیشه خلوت بود و پشت اون خیابون مدرسه بود 
اون خیابون خلوته یه کارگاهی داشت که تو خیابون بود و همیشه چند تا آقا اونجا بودن و کسی رد میشد سوت میزدن ، من بدون توجه راهمو میرفتم ولی انگار تو دلم یه جوری بود که یه اتفاقی میخواد بیوفته چند روز بعد داشتم رد میشدم یکی از اونا که مرد خیلی درشت هیکل بود داشت میومد سمتم منم ترسیدم و قدم هامو بیشتر کردم دوستاش داشتن نگاه میکردن اومد و یه کاغذ انداخت جلوم شماره نوشته بود همش می‌گفت بردار بردار من تند تند رفتم دیدم داره از پشت سرم من میاد خیلی ترسیدم تند تند میرفتم و یک دفعه یکی از همکلاسی هامو اونجا دیدم و رفتم پیشش و اون آقاهه برگشت 
به هیشکی هیچی نگفتم 
ولی نصف سال مدرسه مونده بود و من باید مدرسه میرفتم و بهونه ای هم نداشتم 
از اونجا رد میشدم وحشت داشتم چند باری با دوستام رد میشدم 
ولی یبار ساعت ۲ و نیم ظهر از مدرسه داشتم بر می‌گشتم هیشکی هم نبود باهاش برگردم و خیابون خلوت بود همش داشتم نگاه میکردم که اونا نیان اذیت کنن 
داشتم می‌رسیدم به آخرای خیابون دیدم یکیشون داره میاد سمتم تند تند راه میرفتم که ازش جلو بزنم ( آخه اونور خیابون شلوغه یکم ) اونم قدم هاش رو بیشتر کرد باهم رسیدیم کنار هم و خودشو مالید بهم و دستش شماره بود منم خودمو کشیدم کنار ولی اونور خیابون که میگم یکم شلوغه یه وانت میوه فروش این اتفاق رو دید به پسره با لبخند نگاه میکرد و من با وحشت و اشک توی چشم رفتم و رسیدم خونه 
درسام افتضاح ضعیف شده بود یعنی اون دختری که نمره کمتر از ۱۸ نداشت الان همش تک میاره؟ این همونه؟ نمی‌شناسم خودمو من این نیستم

اتفاقات و همه چی پشت سر هم منو کشت  😭
رفتم خونه و گریه میکردم هیشکی رو نداشتم و ندارم نه دوستی نه خواهری نه کسی 
اون‌ فرداهایی که امتحان داشتم و نمیخوندم و یا می‌خوندم و یاد نمی‌گرفتم و اون لحظه هایی که معلم درس می‌پرسید و بلد نبودم و نخونده بودم اون لحظه ها رو هیچ وقت فراموش نمیکنم 

مطمئن بودم اون سال رو قبول نمیشم ولی قبول شدم ولی با نمره های افتضاح ۱۰ و ۱۲ و ۱۳ 

یادمه اون‌ روزا دیوونه شده بودم 
مثلاً یکی نزدیکم میشد می‌پریدم یدفه شوک میشدم میترسیدم یا مثلاً راه میرفتم فکر میکردم یه چیز سیاهی دارم میبینم اوضاع جدی و بد تا حدی که مادر بزرگم به مادرم گفت ببرش دعوا نویس شاید چیزی شده مادرم گفت ولش کن من اعتقاد ندارم و چیزی نیست 
گذشت و گذشت و گذشت یکم بهتر شدم از اون اوضاع

سال چهارم دبیرستان شد و رفتم ولی حال روحیم خوب نشده بود درسم هم ضعیف بود 
خواستگار های خوبی داشتم خیلی خوش اخلاق و زیبایی ظاهری خوبی داشتن ولی مادرم نمیذاشت و من هنوز بیماریم خوب نشده و بود و با خودم میگفتم اینا پوستم رو ندیدن اگه واقعیت رو ببینن قبول نمیکنن بخاطر همین دیگه اینکه خواستگار هارو هم رد می‌کرد مادرم هم برام مهم نبود فقط داشت میگذشت 
همه داشتیم مثل بقیه زندگی ها زندگی میکردیم انگار نه انگار چیزی شده اتفاقی افتاده حتی من مجبور بودم با داداش کوچیکم جوری رفتار کنم که هیچی نشده ، من دیگه من نبودم من مرده بودم مرده 😭😭 با داداش بزرگم دعوام میشد داداش کوچیکم می‌گفت هروقت چیزی گفت بهم بگو خودم جوابشو میدم 

کامل 😢

مقاومت نمی کردی ؟

نمی زدیش ؟

می تونستی به عمه ای خاله ای معلمی کسی بگی خب 

 امضامو تا آخر بخون خیلی مهمه و خیلی به دردت میخوره         آزمایش خون ساده ای وجود داره به نام آزمایش ذخیره تخمدان که همه افراد بالای بیست سال باید انجام بدن .اگه عددش بالا باشه تنبلی داری و اگر پایین باشه داری یائسه میشی .یائسه شدن علامت نداره و وقتی علامت خودشو نشون میده که دیگه تخمکی برای بارداری باقی نمونده و فرد باید تخمک اهدایی از زن دیگه بگیره .همه تنبلی های تخمدان هم راحت درمان نیستن خیلیا سال ها نازا بودن و یا مجبور شدن ای وی اف کنن .هر چی سن بالا میره ذخیره تخمدان و کیفیت تخمک کم میشه پس فک نکن همیشه وقت داری برای بارداری .این آزمایش هزینش حدود دویست هزار تمنه اما هزینه ای وی اف و یا تخمک اهدایی صد برابر این هزینه هست . اگر کسی مجرده و ذخیره تخمدانش کمه باید بره تخمکاشو فریز کنه که بعدا که ازدواج کرد بتونه ازشون استفاده کنه .کسی هم که تنبلی داره زودتر درمانشو شروع کنه تا درد نازایی رو تجربه نکنه . 

پارسال یبار منو داداش بزرگم دعوام شد بلند شد منو بزنه مادرم جلوشو گرفت داداش کوچیکم هم کوچه بود من نفهمیدم چیشد رفتم درو باز کردم داد زدم محمد بیا و گریه میکردم ( یعنی من ، منی که زندگیمو همینا خراب کردن چرا دارم از همینا کمک می‌خوام ؟؟!! 😭😭) اونم اومد تو و بزنتش مادرم جلوشو گرفت بابام از سرکار اومد و منو به فحش گرفت من گریه میکردم و داد میزدم ( انگار همه‌ی فریاد های تو دلم رو داشتم خالی میکردم ) داد زدم تو اگه پدر بودی نمی‌ذاشتی اینجوری شه نمی‌ذاشتی پسرت منو بزنه ، دیوونه شده بودم ، لیوان میاوردم و میزدم شیشه های خونه رو خورد میکردم و بابام نگاه میکرد و 
طرف داداش بزرگم رو گرفته بود و‌جلوش بود که چیزی بهش نشه ، مادرم هم داداش کوچیکم رو که چیزیش نشه 
منم دویدم تو کوچه خواستم از خونه برم دیدم همسایه ها دارن نگاه میکنن نشستم همونجا داداش کوچیکم رو صدا کردم بریم از اینجا بریم 😭😭😭 مادرم اومد چند تا زد تو دهنم خفه شووو خفه شووو مردم دارن نگاه میکنن بعد مادرم و داییم اومدن و منو کشون کشون کشیدن بردن خونه ، خودمو رو می‌کشیدم عقب نشسته بودم زمین ، دستامو گرفته بودن رو زمین کشوندن منو بردن منم داد میزدم با گریه نمیااام تو اون خونه نمیام 😭
بعد حواسشون نبود و دوباره فرار کردم بدو بدو میرفتم تو کوچه که پر برف و یخ افتادم ( یه لحظه حس کردم زمین خدا لرزید ) همه داشتن نگاه میکردن و بلند شدم دویدم 
نمی‌دونستم کجا برم کجا‌رو دارم که برم ولی فقط میخواستم برم 
رفتم کوچه رو به رومون وایستادم داداش کوچیکم دنبالم میگشت صداش زدم و رفتیم فقط راه رفتیم و گریه کردم ( باورم نمیشه من ، با دشمنم با دلیل و مسبب این زندگی این کابوس چرا حس میکنم نجاتم داده؟!!😭😭)
رفتیم پارک نزدیک خونمون 
ساعت ۱۰ شب میشد اون موقع
نشستیم یه جا و حرف زدیم و میگفتم مامان بابا همش طرف مهدی میگیرن من آدم نیستم ... همینطور داشتم گریه میکردم یک دفعه صدای خنده میومد برگشتم نگاه کردم چند تا دختر پسر که دوست یا فامیل بودن دارن برف بازی میکنن ، واای چقدر اینا خوش حالن چقدر اینا زندگی قشنگی دارن خوش به حالشون ...
هیچ وقت اون شب اون هوا اون راه اون لحظه رو یادم نمیره هنوز هم از اونجا رد میشم من هر لحظه با کابوس هام رو به رو میشم هر لحظه 😢
مادرم زنگ زد به داداشم و گفت بیاید خونه و با اصرار داداشم داشتیم بر میگشتیم که نگاهم افتاد به پل هوایی ، دلم میخواست بدو بدو برم و از اون بالا خودمو پرت کنم راحت شم ولی نکردم 
برگشتم‌ با حالت یخ تو بدنم و بقیه عین خیالشون نبود چی به روزم اومده پدرم خواب بود مادرم تلویزیون نگاه میکرد داداش بزرگم هم پیش مادر بزرگم

زندگی رو ادامه دادیم مثل بقیه انگار هیچی نشده

1280
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1268
1272

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

بندریا

khassssss | 26 ثانیه پیش
1278
1255
1275
1212
1238
1180
1259
1253
پربازدیدترین تاپیک های امروز
224
29
1198
1271