1147
1226

من خودم از دوازده سالگی کفش پاشنه ده سانتی میپوشیدم و از این ضدافتاب رنگیا میزدم سفیییید سفیددددددد بعد با موهای فرق کج چسبیده به پیشونی چرررررب😖😖😖

یه مدت مهمونی که میرفتم یجوری لفظ قلم حرف میزدم که انگار رادیوئه😒😂

الان که عکسامو میبینم انگار با تابه زده بودن تو صورتممممم  جالبش اینجاس خودم فک میکردم همه کشته مردمن🤢🤢


با شرکت در قرعه کشی چیکادو برنده ساعت اوریجینال جاست کاوالی باشید

کلیک کنید

1156

الا دوران نوجوونیم واقعا رفتار خزی ندارم خ حواسم هس ب همه چیز ولی بچه بودم نمیزاشتم مامانم تیپ بزنه برام خودم تیپا ضایع میزدم 😐😅

هیس... تا دهان مفت و گوش ها مفتند پشتمان حرف مفت بسیار است...

من سایه سبز میزدم میرفتم در خونه دوستم حرف زدن 😃

سیاهی تموم تموم شد به قیمت ناقابل جون و جنون و جوونیه ی دسته... به دست اونکه اون بالا،فرمون به دسته...زیر پاش و ندید... چطوری؟؟؟اونکه لگد کرد یک بهاره تکرار ناپذیره این نسله... 😔 چرا منتظر افتابی؟تو خودت چشمه نوری😉
1221

ی عطر خوشبو داشتم ک عمم بهم داده بود البته باکلی التماس من.جایی میخواستم برم باهاش دوش میگرفتم🤣🤣🤣ینی رو موهامم میمالیدمش ک همه بهم بگن چ خوش بویی😂😂😂

دلم کمی آرامش میخواهد دراین هیاهو.......  
الا دوران نوجوونیم واقعا رفتار خزی ندارم خ حواسم هس ب همه چیز ولی بچه بودم نمیزاشتم مامانم تیپ بزنه ...

چند سالته

فقط 9 هفته و 6 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
 کژالم ندیده میدونم تو زیباترین دختر دنیا هستی     

عاغا من اومدم پز بدم

من کیلیپس نمیزدم😎😎

اونایی که میزدن از پشت کلشون دو طبقه میشد😂😂🤣🤣

تو رو جای همه میخوام..💜..تو رو جای همه دارم..💜..       💕 شاید واسه همینه که من از ت‍‍‍و واهمه دارم💕
1167

من یادمه ۱۲ سالم بود عاشق پسر یکی از اشناهامون بودم وقتی میرفتیم خونشون به خودم گلاب میزدم تا بوم بپیچه🤢🤢🤢

الان که یادم میاد میخوام خودمو دار بزنم🤕🤕😖😖😁😁

"نفهمی" دردیست که فرد را نمیکُشد اما اطرافیان را دق مرگ میکند...

من مژه هامو آب دهن میزدم آخرشو پیچ میدادم 😂😂😂😂😂😩😩😩😫😫😫😫😫  فرق باز میکردم  ژل میزدم میچسبوندم کف سرم 😂😂😂😂😂   لبامم  گاز میگرفتم  که همش قرمز بمونه😂😂😂😂😂😂😂😂   

الان دهه نودیا ارایش کامل دارن😂

روزهایی در زندگی ام هست که دل ام می خواست مادر بودم. مثل امروز، از خواب که بیدار شدم دل ام می خواست بچه ای داشته باشم که مامان صدایم کند و هربار که می گوید مامان دل ام برای صدایش غنج رود. روزهایی در زندگی ام هست که حال ام دگرگون است. مثل امروز.مدتی ست با خودم فکر می کنم اگر بچه ای داشتم دیگر از خدا هیچ چیز نمی خواستم. دوستی می گفت چون نیازهای خودت را نمی شناسی این را می گویی . راستش حرف اش را خیلی نفهمیدم اما می دانم که از هجده سالگی دل ام می خواست مادر باشم. در آستانه سی سالگی هم هنوز همین را می خواهم. شاید یک دلیل اش این باشد که من یکی از بهترین مادرهای دنیا را دارم و مادران همه دوستان ام هم به نظرم فرشته هایی هستند که روی زمین راه می روند.شاید فکر می کنم اگر من هم مادر بودم خطاهای کمتری می کردم. شاید می توانستم به آدم ها محبت کنم و خط کش دست ام نباشد که میزان مهربانی ام را اندازه گیری کنم تا مبادا زیادی مهر به خرج دهم. شاید آدم بهتری می شدم. نمی دانم اما وقتی مادرم را می بینم که با همه خستگی روزهای سخت زندگی هنوز هم برای کوچک ترین شادی های ما چه انرژی عجیبی می گذارد حیرت می کنم.فکر می کنم وقتی مادری ، عادلی. چون می توانی پنج فرزند داشته باشی و همه آنها را یک اندازه دوست داشته باشی. من نمی توانم. من اینقدر وسعت ندارم که آدم ها را یک اندازه دوست داشته باشم. من گاهی دل ام می گیرد گاهی از آدمی می رنجم. گاهی از آدمی بدم می آید اما مادر که باشی فرقی نمی کند بچه ات برایت کادو بخرد یا نخرد. به تو تلفن کند یا نکند. تو رو دوست داشته باشد یا نداشته باشد. دکتر باشد یا کارگردان یا معتاد. تو دوست اش داریگاهی فکر می کنم لازمه مادر شدن داشتن قلب و روحی وسیع است. شاید هنوز به این وسعت نرسیدم که خدا نمی خواهد مادر شوم. اما روزی که مادر شوم همه شهر را خبر خواهم کرد. باید کم کم کامپیوتر را خاموش کنم و به دست بوس مادرم بروم. آغوش مادر امن ترین جای دنیاست. در باد ، باران و تنهایی.
1241
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1159
1229
1236
1224
1207
1238
1231
1212
1218
1180
224
29
1198
1216