1735
1707

موضوع بحثمون سر ی جریانی بود ک خیلی طولانی ب شوهرم گفتم دختر دایام پشت سرمون حرف زدن اعصابانی شدش ی جریانی مربوط ب دختر دایم بود ک بهش گفتم حرفامون تو عکس هست ک میفرستم بگین حق با کیه ک ناراحت بشه

من ک نفهمیدم

اسمم یادم نیست...شما مرا ندیده اید؟!...نمی دانم کجا دقیقآ خودم را دیدم...فقط می دانم...گوزن ها اسم مرا روی فرزندانشان می گذاشتند...تا پلنگ شوند...و بار دار سینه ی دیوارها...بعد توی آینه ها آنقدر تنها باشند...مثل من...با کلاه گشادی که روی سرشان قاضی شده است...درخت بکشند...درخت بشوند...درد بشوند...درد در من درخت می شودو...لای آن شاخ و برگ تنهایم...هیچ کس بینمان نمانده ببین...با تو تا حد مرگ تنهایم...لطفشان زخم روی زخمت زد...تا نفسهات جیغ تر بشود...دست هایی همیشه در کار است...تا که زخمت عمیق تر بشود...عمیق همین محکمه را محکم بزن توی گوشش...تا هیچ گوشی همراهی به هیچ کجای دنیا وصلش نکند...وصله ی ناجوری شده ای روی دامن این روزها که چندان هم پاک نیست...تمام آنتن ها حول و حوش شاخ های خودت می گردد...آقای گوزن...شما مرا ندیده اید؟...عروسک ها هنوز پشت پنجره نشسته اند...برای تعبیر خواب هایم...که باز شودو کسی که قرار نیست بیاید...چوپان خواب هایم دروغ گوست...توی این شهر گریه می بارد...و درختان که بغض می کردند....برگ ها نا گذیر چیده شدن...زخم ها نا گذیر از دردند...نای پرواز آهمان از دل...توی غمباد چاهمان خشکید...چشم امید جمعه ها دست...ذوالفقار خلیفه را می دید...این پنجره ها تعطیل است!...مثل همه ی جمعه ها...وقتی پله پله از ثانیه هایش بالا می رود...می ریزد توی اذان مغرب...بعد خودش را پرت می کند...روی سنگفرش شلوغ شنبه های هر روز...عابران هر روز...و هر روز هایی که دعا می کردند...اسمشان جمعه نباشد...دختری روی نعش خود خم شد...طعم لبهاش داشت می پوسید...یاد لبهای داغ معشوقش...لب سرد جنازه را بوسید... سنگ هایی...که سمت بال و پرش...سنگ هایی...که پر زدن تعطیل...از شما انتقام می گیرد...انتقامی شبیه عامل الفیل...فدوی


توی سایته دکترساینا کلی پزشک متخصص هستند که میتونی آنلاین باهاشون گفتگو کنی 

و هر چی سوال پزشکی داری ازشون بپرسی

1718

🤦🏻‍♀️

بعضی وقتا با اینکه تو اوج خوشبختی هم نیستی میگی خدا رو شکر باز آرامش دارم یهو یه اتفاقی کل زندگیتو زیر و رو میکنه انقدر که فاصله امروز و دیروزت اندازه یه روز نیس میشه اندازه یه عمر تلاش میکنی که برگردی به اون زندگی سابق که بگی مهم نیس میگذره ولی نمیشه درد یه جوری ریشه میکنه تو وجودت که خودتم یادت میره یه زمانی خوب بودی..‌
1760

ها

پدر و مادر ایرانی چه چیزی از فرزندان خود می خواهند؟؟یک برده ی روحی و بی نیاز از تمایلات جنسی، با هوش درسی و اجتماعی بالا و توقعات کم، ایده آل از لحاظ ظاهری، متواضع و تو سری خور در خانواده با اعتماد به نفس بالا در اجتماع...اینجوریه که جامعه تبدیل میشه به جوونای افسرده،سرخورده،عقده ای، گریزان از خونه و خونواده به دنبال جایی امن صرفا جهت داشتن آرامش..
منم همینطور😂😂😂

چ تفاهمی؛ بیا ازدواج کنیم باهم

اسمم یادم نیست...شما مرا ندیده اید؟!...نمی دانم کجا دقیقآ خودم را دیدم...فقط می دانم...گوزن ها اسم مرا روی فرزندانشان می گذاشتند...تا پلنگ شوند...و بار دار سینه ی دیوارها...بعد توی آینه ها آنقدر تنها باشند...مثل من...با کلاه گشادی که روی سرشان قاضی شده است...درخت بکشند...درخت بشوند...درد بشوند...درد در من درخت می شودو...لای آن شاخ و برگ تنهایم...هیچ کس بینمان نمانده ببین...با تو تا حد مرگ تنهایم...لطفشان زخم روی زخمت زد...تا نفسهات جیغ تر بشود...دست هایی همیشه در کار است...تا که زخمت عمیق تر بشود...عمیق همین محکمه را محکم بزن توی گوشش...تا هیچ گوشی همراهی به هیچ کجای دنیا وصلش نکند...وصله ی ناجوری شده ای روی دامن این روزها که چندان هم پاک نیست...تمام آنتن ها حول و حوش شاخ های خودت می گردد...آقای گوزن...شما مرا ندیده اید؟...عروسک ها هنوز پشت پنجره نشسته اند...برای تعبیر خواب هایم...که باز شودو کسی که قرار نیست بیاید...چوپان خواب هایم دروغ گوست...توی این شهر گریه می بارد...و درختان که بغض می کردند....برگ ها نا گذیر چیده شدن...زخم ها نا گذیر از دردند...نای پرواز آهمان از دل...توی غمباد چاهمان خشکید...چشم امید جمعه ها دست...ذوالفقار خلیفه را می دید...این پنجره ها تعطیل است!...مثل همه ی جمعه ها...وقتی پله پله از ثانیه هایش بالا می رود...می ریزد توی اذان مغرب...بعد خودش را پرت می کند...روی سنگفرش شلوغ شنبه های هر روز...عابران هر روز...و هر روز هایی که دعا می کردند...اسمشان جمعه نباشد...دختری روی نعش خود خم شد...طعم لبهاش داشت می پوسید...یاد لبهای داغ معشوقش...لب سرد جنازه را بوسید... سنگ هایی...که سمت بال و پرش...سنگ هایی...که پر زدن تعطیل...از شما انتقام می گیرد...انتقامی شبیه عامل الفیل...فدوی
1759
چ تفاهمی؛ بیا ازدواج کنیم باهم

تروخدا با منم ازدواج کن

پدر و مادر ایرانی چه چیزی از فرزندان خود می خواهند؟؟یک برده ی روحی و بی نیاز از تمایلات جنسی، با هوش درسی و اجتماعی بالا و توقعات کم، ایده آل از لحاظ ظاهری، متواضع و تو سری خور در خانواده با اعتماد به نفس بالا در اجتماع...اینجوریه که جامعه تبدیل میشه به جوونای افسرده،سرخورده،عقده ای، گریزان از خونه و خونواده به دنبال جایی امن صرفا جهت داشتن آرامش..

خودتون  مشکلات تونو با دختر دایی هاتون حل می کردید دیگه !

چرا ب همسرتون انتقال دادید ؟🙄

   هیولای  وجودت  چیه ؟ 🤔   بنظر من ،  هر آدمی  تو وجود خودش  یه هیولا  داره  ....  یکی  هیولای وجودش  ،  خشم و عصبانیت شه  ،  یکی دیگه  حسادت ها شه   ،  یکی  راحت طلبی  و تنبلی شه  ،  یکی  دیگه  مقاومت ش نسبت  ب فهمیدن   ،  یکی دیگه  هیولای درون ش   کینه ها و نفرت ها  و بغض هاشن  و .....  هیولای وجودمونو  درمان کنیم ،  قبل از اینکه  انقدر بزرگ بشه  ک  دیگه قدمون  بهش نرسه  .....                                                                                                           انقدر دلم ازین چوب های جادو گری می خواد😃 ... بزنم ب خونه ، خونه بررررق  بیوفته ... بزنم ب ظرفها ، ظرفها شسته شه ... بزنم ب لباسها ، لباسها اتو شه ...  بزنم ب کتابها ، خونده شه و داخل مغزم جا گیر  بشه !!!😄  عین تو کارتون ها ، یه صدای جیلینگ جیلینگی هم بده ، ذوق کنم 😁
1651
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1606
1705
1708
1756
1737
1725
1739
1462

داغ ترین های تاپیک های 2 روز گذشته

هشتای همه

chica | 1 روز پیش