1177
648

سلام خانوما


کل این مدت رو صبح امروز تایپ کردم تو نوت گوشیم و تیکه تیکه میذارم که راحت بتونید بخونید. مجبورم همه ماجرا رو تقریبا کامل بگم چون با گفتن فقط ماجرای دیشب نه شما چیزی از اصل ماجرا میفهمید نه دل خودم سبک میشه😔


لطفا صبور باشید و اول ‌کامل پستها رو بخونید بعد نظراتتونو بگید

مادرشوهرم خیلی کارها در حقم کرده مثل انواع تیکه انداختن، یه هزار تومن تا امروزخرج نکردن ولی کلی منت گذاشتن . غیبت پشت من و خانوادم که به گوشم رسیده، توقعات بی جا و زیاد و تموم نشدنی و ... که من با اینا یه جور کنار میومدم چون کلا دختر ساکت و صبوریم و احترام به بزرگتر اولویت منه ولی این کاری که الان تعریف میکنم منو بدجور سوزونده و میسوزونه...

این اردیبهشت که بیاد میشه سه سال که من تو عقد هستم. از همون اوایل عقد تو سال ۹۵ ، مامانم خرد خرد شروع به خرید وسایل جهیزیه ام کرد ولی وسایل بزرگ رو چون خونه پدریم کوچیکه گفت پولش رو میذاریم کنار و هر وقت شوهرت خونه تهیه کرد هم متناسب با خونه میگیریم که کوچیک یا بزرگ نباشن وسایل هم اینکه اینجا جا نیست و یکراست میگیم بیاریم خونت. پول رو گذاشت تو بانک

شد تابستان ۹۶ تا اون روز حتی یه کلمه هم مادرشوهرم حرفی از عروسی و جهاز و خونه نمیزد. حالا اگه با شوهرم میزد من در جریان نبودم چون شوهرم خیلی تو دار بود و هست

بچه ها یه خبر خوب

نی نی لازم از الان تا عید هروز تخفیف های استثنایی میذاره

من که هر روز چک میکنم منتظر تخفیف صندلی ماشینم


ما رو دنبال کنید

روز خواستگاری صحبت شده بود که اگه اونا خونه و مقدمات عروسی رو زودتر آماده کردن صبر کنن تا ما جهاز رو تکمیل کنیم، و همینطور برعکس ما صبر کنیم تا اونا آماده شن. مامان من تابستان ۹۶ به شوهرم گفت اگه آماده اید این پاییز یا زمستون عروسی رو بگیریم یا نهایت بهار ۹۷. همسرمم رفت به مادرش گفت و اونم گفت حالا چه خبره و چه عجله ای دارن و ما دو سه سال عقد تو فامیلمون عادیه و تو هنوز آمادگیشو نداری! یعنی یه قرونم رو ما حساب نکن!

1156



زد و همسرم دوتا پروژه خوب تو شرکتشون گرفت و با پول اون و وام ازدواج جفتمون میتونست پول پیش خونه و مقدمات عروسی رو بده. من به مامانم گفتم آماده باش بریم کم کم وسایل بزرگ جهیزیه رو بخریم و یه جعبه شیرینی خریدیم و رفتیم خونه مادرشوهرم که بگیم به سلامتی پول عروسی جور شد و آماده ایم. همین که رفتیم نشستیم و علت شیرینی رو گفتیم یهو دیدم خواهر شوهرم یه چشم غره به ما دوتا رفت و با حالت قهر پاشد رفت تو اتاقش!

هنوز تو شوک حرکت اون بودیم که یهو مادرشوهرم مثل بمب ترکید و با جیغ و داد گفت غلط کردید سرخود دارید تصمیم میگیرید و مگه ما برگ چغندریم و همینمون مونده دو تا الف بچه واسه ما تصمیم بگیرن... یه کلمه گفتم آخه مامان الان یه سال و نیم تقریبا گذشته شما هیچی نمیگید، ما الان آماده ایم ... با نفرت نگام کرد و گفت تو ساکت که همه آتیشا از گور تو هست. جلو ما لال بازی و مظلوم نمایی میکنی اون پشت پسرمو بر علیه من و خانوادش پر میکنی‌‌‌... من دیگه کامل ماتم برد این چی داره میگه!!! شوهرم شروع کرد منطقی حرف زدن که مادر من ما الان همه چی رو جور کردیم دیگه علت مخالفتت چیه؟

1189

با شیرینی  رفتید منزل شون  ک بگید مقدمات  عروسی جور شد ؟؟؟؟🙄🙄😐😐

پدرتون  خیلی جلوتر از این حرف ها ؛  باید جلسه میذاشتن و  تاریخ دقیق عروسی  رو معین می کردن ؛  اینطوری محترمانه تر نبود ؟؟

انقدر دلم ازین چوب های جادو گری می خواد😃 ... بزنم ب خونه ، خونه بررررق  بیوفته ... بزنم ب ظرفها ، ظرفها شسته شه ... بزنم ب لباسها ، لباسها اتو شه ...  بزنم ب کتابها ، خونده شه و داخل مغزم جا گیر  بشه !!!😄  عین تو کارتون ها ، یه صدای جیلینگ جیلینگی هم بده ، ذوق کنم 😁


 خلاصه بعد کلی جنجال و داد و بیداد که پدر شوهرمم(کلا مرد لال و بی زبونیه) فقط نظاره گر بود و گاهی میگفت یواش ، زشته، آروم باشید و ..‌ بلاخره مادر شوهرم گفت که واسه دخترم داره خواستگار میاد و تا تکلیف اون مشخص نشه شما حق هیچ کاری ندارید !! علنا به من گفت اگه یه بار دیگه حرف عروسی رو تا قبل مشخص شدن تکلیف دخترم، پسرم بزنه از چشم تو میبینم و دیگه عروس من نیستی و بس کن فتنه گری رو...

اتفاقا دو سه سال عقد خیلی زیاده خوب نیست


مم اصلا موافق عقد طولانی نیستم!

وقتی آدمهای  کوچک رو برای خودمون خیلی بزرگ کنیم،هم اونهارو به اشتباه میندازیم هم خودمون رو!
1167

بعد اون شب دچار بحران روحی شدم و تا مدتی هرشب کارم گریه و دعوا تو ذهنم و مرور خاطرات نحس اون شب بود. همسرم خیلی شرمنده بود و سعی میکرد با خرید هدیه و زیادتر بیرون بردن من یه جوری جبران کنه.

خلاصه خواستگارها اومدن و قرار عقد واسه ماه بعدش و عروسی برای بهار ۹۷ گذاشتن چون آقا پسر تکمیل بود و ایناهم میخواستن واسه یه دونه دخترشون سنگ تموم بذارن. مادرشوهرم رک به شوهرم گفت تو که عقد کردی فامیل میگفتن چه بیشعوره! معمولا همه اول خواهر دم بختشون رو عروس میکنن و بعد به فکر خودشونن و الان واسه بستن دهن فامیل اینا اول میرن شما تابستون عروسی بگیرید.

شما باید روز اول پدرتون میگفت ما هم رسم نداریم دختر مدت طولانی عقد بمونه 👎

دفتر خاطرات 6 سال قبلمو پیدا کردم :) همش نوشتم کاش من و علی تا آخر عمر با هم بمونیم :|                  حالا نموندنمون هیچ :(          چرا هر چی فکر میکنم یادم نمیاد علی کیه ؟  :/
1182
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1096
1159
1192
1153
1187
1144
83
24
224
29
1198
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   ahmad_nikravesh  |  17 ساعت پیش
توسط   ماهبانو2000  |  11 ساعت پیش