1232
1226
عنوان

bbkhorshid:خاطرات بارداری و زایمانم....

695 بازدید | 72 پست

سلاااااام...

میگما چه باحاله آدم اینجوری عنوان بزنه فلانی ام   

حس معروفیت به آدم دست میده  

غرض از مزاحمت به درخواست تعداد کثیری از کاربران(الکی  ) خواستم خاطرات بارداری و زایمانمو براتون بزارم ....

خوشحال میشم بخونید...

از قبل تایپ کردم فقط باید کپی کنم...

پیشاپیش از صبوری شما کمال تشکر رو دارم....



1
من بعد حدود سه سال اقدام و بعد از گذروندن دوره ی درمان تیروییدم باردار شدم.
تو اقدام و با دادن آزمایش فهمیدم که تیروییدم پرکاره و بعداز مراجعه به یه دکتر که کسی بهم معرفی کرده بود بدتر شدم که بهتر نشدم یه سال درمانم نتیجه عکس میداد انگار ..
بعد که خدا خواست و خیلی یهویی دکتر خودموپیدا کردم و با یه جلسه مراجعه بهش واسه تیروییدم ید تجویز کرد و من بعد از خوردن ید حالم روز به روز بهتر میشد...
البته ممنوعیت بارداری داشتم شش ماه تا یه سال ...
خوب یادمه 21تیر 91 ید خوردم شش ماه بعد نوبت داشتم به دکترم گفتم حالا میتونم بچه دار شم 😁
خندید گفت آره راحت باش هیچ مشکلی نیست...
که من اقدام کردم و خرداد ماه یعنی پنج ماه بعد متوجه شدم باردارم ...
حالا از اون تایم انتظارم بگم براتون که چقدر سخت بود
خانمایی که منتظرن خوب میفهمن چی میگم...
اینکه هر علامت کوچیکی داشته باشی ربطش میدی به بارداری و چشم انتظاری تا موعدت بگذره ولی طاقت نمیاری و قبل موعد بی بی میزنی میبینی منفیه دلت هری میریزه بغض میکنی ولی بعد به خودت امید میدی که زود زدم صبر میکنم تا بعد موعدم اینماه حتما دیگه مثبت میشه ولی این پریود لعنتی میاد سر وقتشو تو میمونی و یه حس بد یه چشمی که ناخودآگاه اشکاش میریزه...
من این حسا رو با تک تک سلولای بدنم حس کردم حتی با نوشتنش الآنم دارم گریه میکنم.
انتظار خیلی سخته خیییییییلی...

2

من افسردگی گرفته بودم

با اینکه سنم کم بودا ولی بالاخره اقدام رو شروع کرده بودم و خودمم خیییییییلی بچه دوس داشتم...

شوهرم که میدید من بعد هر پریودی چقد حالم بد میشد بهم دلداری میداد که بابا اصلا من غلط کردم بچه نمیخوام(پیشنهاد بچه دار شدنمونو اول شوهرم داد)

من تو رو میخوام بچه هم بود که بهتر نشدم حتما حکمتی داره...

خلاصه حرفاش آرومم نمیکرد نمیدونم

چرا...

خوب یادمه یه دفتر داشتم و کلی توش مینوشتم و با خدا حرف میزدم (شوهرم یه روز پیداش کرده  خونده کلی گریه کرده  و بعد منهدمش کرده😏اینو بعدا بهم گفت)

به خدا میگفتم خداجون به منم بچه بده راضیم سختترین و بدترین دوره حاملگی رو داشته باشم(نمیدونستم خدا این یه حرفمو خیلی خووووووب گوش داده و مستجابش میکنه😂حالا میگم بهتون در ادامه)

یا میگفتم خدا به من بچه بده بچم انقد بازیگوش و شیطون باشه نزاره خونه م مرتب باشه نزاره من یه دقیقه بشینم که البته اینم برآورده شد😂...

ولادت امام رضا بود و تی وی داشت تو حرم آقا رو نشون میداد آخ که دلم چقد شکسته بود زدم زیر گریه ...

مولودی میخوندا ولی من هق هق گریه میکردم میگفتم آقا بطلب بیام پابوست

میخوام مادر شم

نذر کردم که اگه بچه دار شدم اگه پسر بشه اسمشو بزارم علیرضا(که البته بعدا همسرم مخالفت کرد که من این اسمو دوس ندارم و اسم پسر من چیز دیگه ای شد)...

خلاصه بعد از اجازه دکتر واسه بارداری اسفند ماه رفتیم مشهد و اونجا دیگه اول از خدا و بعد از امام رضا خواستم که مادر بشم

قربونشون برم حاجتمو خیلی زود دادن خرداد ماه بعد دو روز تاخیر و با کلی استرس و ترس بی بی زدم وای خدا باورم نمیشد دوتا خط پرررررررررنگ انداخت

همینجوری اون بی بی چک دستم بود و نگاش میکردم و گریه میکردم

زنگ زدم شوهرم اومد اونم خیییییییلی خوشحال شد فردا صبح رفتم آزمایش دادم و بعد از ظهرش همسرم جوابشو گرفته بود  و با گل و شیرینی اومد خونه...

3

و اما دوران بارداریم...

رفتم دکتر واسم آزمایش کلی نوشت و سونوگرافی...

صدای قلبشو شنیدم و برام پرونده تشکیل داد...

عزییییییزم نمیدونستم جنسیتش چیه ولی خیییییلی باهاش حرف میزدم

کلی قربون صدقش میرفتم..

بعد از یه جلسه که از دکتر برگشتم رفتم دستشویی لک دیدم

خیلی ترسیدم اومدم به خواهرم گفتم

گفت فردا دوباره برو دکتر

رفتم و سونو انجام داد گفت چیز مهمی نیست و شیاف بهم داد...

اینجا هشت هفته م بود..

یکم ترسم کم شد...

روزام خوب میگذشت خوشحال بودیم از اینکه میخواستیم بچه دار شیم کلی راجع به اتاقش رنگ وسایلاش نقشه میکشیدیم...

همسرم مراقبم بود هرچند خودمم سر پا بودم کارامو میکردم ولی کار سنگین انجام نمیدادم...

دوازده هفته بودم سونو ان تی و غربالگری هم انجام دادم همه چیز خوب بود تا اون شب لعنتی رسید....

4

وسط تابستون بود

مرداد ماه...

هیچکس تو ساختمون نبود(من با مادرشوهرم تو یه ساختمون هستیم)

رفته بودن تهران ختم...

شوهرمم بیرون بود...

تنها بودم البته خیلی وقتا تنها میموندمو مشکلی نداشتم نمیترسیدم واقعا هرچند خوابای ناجور و ترسناک زیاد میدم که صبح یادم میرفت و ترسی نداشتم واقعا...

داشتم میگفتم وسط تابستون یهو هوا بد شد باد شدید و رعدو برق میزد صدای رعدو برق زیاد نبود

منم همینجوری داشتم کارامو میکردم چایی خورده بودم استکان و برداشتم که بلند شم یه صدای وحشتناک و مهیب اومد استکان از دستم افتاد چنان جیغی کشیدم که خودم از صدی خودم ترسیدم اونجا بود که ترسیدم قشنگ حس کردم انگار یه چیزی ازم جدا شد میگن انگار بند دلم پاره شد دقیقا من حسش کردم

اغراق نمیکنم خییییلی ترسیدم...

هیچکسم نبود به شوهرم زنگیدم در دسترس نبود به مامانمم نگفتم چون مشکل قلبی داره استرس براش خوب نیست...

نشستم به قرآن خوندن

هوا که آروم شد منم آروم شدم..

شوهرم اومد دیگه بهش نگفتم چی شد گفتم الآن میگه چرا تنها موندی بیا ببرمت خونه مامانت یا بگو یکی بیاد پیشت ...

شب پا شدم برم دستشویی که چشمتون روز بد نبینه همینجوری داشت ازم خون میرفت لخته لخته(خیلی عذر میخام ازتون)

فقط جیغ کشیدم شوهرم اومد دستشویی منو تو اون حالت دید رنگش پرید من همچنان داشتم جیغ میکشیدم همسرم سریع رفت سراغ مادرشوهرم اومد منو همونجوری آورد بیرون لباسامو عوض کرد حتی لباسای زیرمو (وای الآن که فکرشو میکنم کلی خجالت میکشم ازش ولی اون موقع اصلا حالم دست خودم نبود)

سریع رفتیم بیمارستان با مادرشوهرم و مامانم رفتیم دنبالش

اونجا چون نصفه شب بود گفتن سونو نداریم

ماما هم با اون گوشیش نتونست صدای قلب جنین رو گوش بده

رو تخت بودم و ماما زنگ زد دکترم یه چیزایی میگفت و من متوجه نمیشدم

و فقط گریه میکردم

با خدا حرف میزدم گفتم خدا من بچه مو به تو سپردم خودت مراقبش باش خودت کاری کن صدای قلبشو بشنوم

ماما اومد و گفت برید کلینیک فارابی پیش دکتر خدا رحمی(تو کرجه)اون صبح ها هست...

تو ماشین منتظر بودیم و دل تو دل هیچکدوممون نبود...

مامانم مشغول بود با صلوات شمارش ...

مادرشوهرمم بهم میگفت ذکر بگو

میگفت بگو علی بذکر الله تطمئن القلوب...

میگفتم...

فقط داشتم خدا رو صدا میزدم ....

از حال شوهرم نگم براتون بیچاره میخواست حفظ ظاهر کنه

بهم میگفت نگران نباش من و تو همدیگرو داریم بچه هم بسپار به خدا

اگه موند که شاکر خدا میشیم و اگه نموند نزاشتم حرفشو ادامه بده داد زدم سرش هیچی نگو میمونه😭😭😭

شروع کردم گریه کردن...

دکتر اومد به خاطر حال بدم و نامه ای که از بیمارستان داده بودم که اورژانسیه اولین نفر رفتم مامانمو مادرشوهرم اومدن تو ولی شوهرم جلو در ایستاد ...

دراز کشیدم رو تخت وبا گریه گفتم فقط میخوام صدای قلبشو بشنوم

آقای دکترم حال نزارمو که دید گفت میشنوی صبر داشته باش...

لحظه ها برام به کندی میگذشت و گوشامو تیز کرده بودم که بشنوم

وای خدااااای بزرگ شنیدم

صدای قلب بچمو شنیدم

بلند گفتم شکرت خدااااااااا

همشون داشتن گریه میکردن مامانمو مادرشوهرمو میگم

شوهرمم که نیومد تو داشت گریه میکرد جلو در نخواست من ببینم..

خوشحالیشون از خوشحالیه من بود..

دکتر گفت بگو ببینم حالا چی دوس داری دختر یا پسر...

گفتم اول سلامت باشه بعد دخترررررررر

یه نیش خند زد و گفت خب پس ایشالا بچه دوم دختر...

گفت پسره...

هممون خوشحال شدیم ولی مامانم میگه مادرشوهرت خوشحالیش مضاعف بود😂😂😂پسر دوس داره...


با شرکت در قرعه کشی چیکادو برنده ساعت اوریجینال جاست کاوالی باشید

کلیک کنید

لایک پلیز

در دل تو یاد منو در دل من یار تویی تا به همیشهبا همه ات مال منی روح تو در جان منی مثل همیشهآغوش تو ارامشمه هرچی پیشم باشه کمه من بتو گیرم                 مرگ برای همه اما سراغ ازتو اگر قبل تو میرم
1156

5

دکتر گفت جفتت خیلی پایینه

استراحت مطلق

رابطه ممنوع

پله ممنوع

کار کردن ممنوع

استرس ممنوع

سونو رو به دکتر خودمم نشون دادم همینارو گفت و شیاف داد...

دیگه نمیزاشتن تکون بخورم😂

دو سه روز رفتم خونه مامانم ...

بعد گفتم میخوام برم خونه خودم اومد...

مامانمم خیلی سر میزد بهم و مراقبم بود...

کارامو مادرشوهرم انجام میداد خونمو تمیز میکرد

غذا میپخت...

یادمه یه روز اومد گفت خاله میخواد بیاد عیادتت برق رفته بود و خونه نیاز به جارو داشت بنده خدا با جارو دستی کل خونه رو جارو کرد.

من که تا عمر دارم دعاشون میکنم هم مامانم و هم مادرشوهرم..

البته بیشتر کارا گردن شوهرم بود در نبودش مامانش و مامانم بودن..

آها یادم رفت بگم اون شب که رفته بودم دستشویی و اون اتفاق افتاد مادرشوهرم فرداش که من خونه مامانم بودم هم لباسامو شسته بود هم فرش رو که یکم خون ریخته بود روش و هم دستشویی رو....

کلی ازش تشکر کردم...

این ویار لعنتی هم که پای ثابت همه بارداریاس ...

من که از همه چی بدم میومد غذام شده بود نون و گوجه😂

البته بعداز ظهرا حالم بهتر میشد باز میتونستم چیزی بخورم ...

یه روز به همسرم گفتم هوس لواشک کردم گفت رو چشم

بعد از ظهر اومد و برام کلی لواشک خریده بود و منم مث هیولا حمله ور شدم شروع کردم خوردن😂

میوه هم گفته بودم بخره

منم الکی شستم و نشستم به خوردن

که ایکااااااش می شستمشون خوب

که ای کااااااش نمیخوردم لواشکارو...

6

اول ازتون معذرت میخوام شاید تو این پست چیزایی بگم شاید حالتون بد بشه گفتم اول عذر بخوام ازتون گلاب به روتون...

کم کم داشت حالم یه جوری میشد

تعداد دفعات دستشویی رفتنم داشت زیاد میشد و هربار داشت مث اسهال میشد

دل درد عجیبی گرفتم

بیحال شدم یهو

سرم گیج میرفت

مادرشوهرمو صدا زدم

اونم بهم چایی نبات درست کرد

ولی نه انگار دارم بدتر میشم

دیگه هر یه ساعت دستشویی بود

معذرت موقع دفع درد بدی داشتم یه آن دیدم داره ازم خون دفع میشه

خب من هنوز خونریزیم قطع نشده بور فک میکردم از همونه ولی نبود...

ای خدا چی شده دوباره

چرا من حالم نصفه شب بد میشه آخه

واسه اینکه نگرانشون نکنم گفتم بهترم ولی نبودم

شوهرم خواب بود

منم بی جون

یادمه تمام انرژیمو جمع کردم دستمو زدم صورتش بیدار شد

گفت چی شده و من حتی نا نداشتم بگم چمه

دید که دارم میلرزم پتو آورد کشید روم

آخه شهریورماه بود و هوا همچنان گرم و من باز لرزیدم و یه پتو دیگه

پرسید مگه خوب نشدی و در جوابش فقط تونستم ابرو بندازم بالا

دیدم گوشی برداشت زنگید مامانش گفت بیا پیش مهسا من برم دنبال مامانش ببریمش بیمارستان...

دستمو آوردم بالا اومد گوششو چسبوند در دهنم به زور و با لرزش گفتم نرو مامان میترسه خوب میشم ولی گوش نداد و رفت

تو اون تایمی که رفته بود پی مامانم من سه بار رفتم دستشویی و دوباره خون و ایندفعه مطمئن شدم که خون از جای دیگه س

خییییییلی ترسیدم

دفعات دستشویی رفتنم به یه ربع رسیده بود و بی اختیار دفع خون داشتم

استفراغ و سرگیجه و تب و لرز هم که همراهم بود

مامانم اومد و من حتی حرف میزد باهام صداشم واضح نمیشنیدم انقد که ضعف داشتم...

7

سه تایی رفتیم بیمارستان  ...

آزمایشای مختلف انجام دادن

من تو اورژانس بیمارستان بستری شدم و کلی سرم وصل کردن بهم

بابام وقتی اومد بیمارستان و منو تو اون حال دید شروع کرد گریه کردن

بمیرم براش

من خیلی بابایی ام

منم گریه م گرفت

مامانم بردش بیرون که حال من بدتر نشه

دورو بر ساعت ده بود اومدن گفتن ببرینش از اینجا و فلان بیمارستان(یه بیمارستان بزرگ و خصوصیه تو کرج چون یه جا غیبتشونو میکنم😂 گفتم نگم اسمشو) بستریش کنین اینجا ما کاری نمیتونیم براش بکنیم...

شوهرم پرسید مگه چیه؟

اونمهمه آزمایش واسه چی بود پس؟

دکتر گفت ما مشکوک به وبا شدیم ولی نبود خداروشکر ...

الآن باید ببرینش اون بیمارستان چون باردارم هست شرایطش فرق میکنه..

ما رفتیم اونجا بین راه دو جا نگه داشت رفتم دستشویی ...

رسیدیم بیمارستان و رفتیم پذیرش

قبول نکردن گفتن باید اول کامل پولو بریزید به حساب..

همسرمم گفت حالش بد شد ما یهویی اومدیم بیرون قبل اینجام یه بیمارستان خصوصیه دیگه رفتیم خرج شد شما این چهارصد و قبول کن بستری شه من میرم کارتمو میارم فرار که نمیکنم زنم اینجاست

مامانمم عصبی شد که اگه بچه من طوریش بشه چه جوری میخوای جواب بدی مامانم انگشترشو درآورد گفت بمونه تا پول بیاد ولی قبول نکردن

داشتن همینجوری حرف میزدن که من مث جت دوییدم پی دستشویی نمیدونستمم کجاست

اصلا انگار برام مهم نبود حامله م فقط میخواستم حیثیتم نره

میگم چون بی اختیار بود دفع...

بالخره پیدا کردم  و وقتی برگشتم دیدم دکتر اورژانس با پذیرش صحبت کرده و دستور بستریه منو دادن ...

دکتر اورژانس وقتی آزمایشامو دید معاینه کرد رفت نشست رو صندلیش و منم رو تخت چشمام بسته بود

که فک کرده بود خوابم

آروم به مامانمو همسرم گفت امیدوارم  این دارو رو پیدا کنید براش وگرنه اون میکروبی که رفته تو روده هاش و باعث خونریزیش هم شده روده هاشو از بین میبره و متاسفانه......

وای من تا شنیدم مث برق پاشدم انگار نه انگار که اونهمه ضعف داشتم گفتم چی میگه مامان میگه من میمیرم 😭😭😭

خیلی بد بود

خیلی ترسیده بودم

مامانم و همسرم نتونستن آرومم کنن

دکتر گفت ببین من حرف آخر و اول زدم که کوتاهی نکنین بگین خوب میشه و چیزی نیست...

باید تحت مراقبت باشی..

دوباره همون آزمایشا روم انجام شد ...

متخصص عفونی اومد بالا سرم و حرفای دکتر اورژانس رو تایید کرد و گفت البته اگه این دارو رو پیداکنید که خیلی زود خوب میشی و تمام

وگرنه اینجا یه چندوقتی مهمون ما هستی...

دوباره کلی استرس و ترس و گریه...

دوباره کلی سرم...

بعداز ظهر متخصص زنان هم اومد ویزیتم کرد و ارجاعم داد سونو گرافیه بیمارستان...

بچم سالم بود

فداش بشم گوله شده بود یه گوشه....

8

اون دارو به لطف خدا و همت پدرم و پسر عمه م که کل تهران و زیر پا گذاشته بودن پیدا شد...

و من با شروع مصرف اون قرصا و سرم  هایی که میزدن بهم حالم بهتر شده بود...

دفع خون خیلی کمتر شده بود...

من بعد از چهار روز بستری مرخص شدم و اومدم خونه مامانم دیگه نزاشتن تنها باشم...

آها یادم رفت بگم دلیل بیماریم هم میکروبهایی بوده که روی میوه آب غذا یا خوراکی آلوده بوده

که منه شکمو به خاطر خوب نشستن میوه ها و خوردن لواشکی که معلوم نبود چه جوری درست شده به اون درد دچار شدم...

9

من تا شش ماهگی خونه مامانم بودم

حالم خیلی بهتر شده بود

جفتمم جاش محکم شده بود

و من برگشتم خونه م...

مث دسته گل بود شوهرم تمیز کرده بود حالا تا قبل بارداریم همسرم حتی پانمیشد واسه خودش آب بیاره ها دستور میداد ولی تو بارداریم انصافا کمک حالم بود...

همچنان نمیزاشتن کار کنم همسرم و مادرش...

منم که تنبل😂خوشبحالم بود میخوردم و میخوابیدم...

با پسرم حرف میزدم واسش لالایی میخوندم قرآن میخوندم و اونم واکنش نشون میداد و لگد میزد...

حسابی پف کرده بودم و چاق شده بودم و همون پرخوریم باعث شده بود فشارخونم بره بالا

دکتر که بودم گفت تنها نباش فشارتو چک کن ...

ای بابا چرا این استرسا تموم نمیشه آخه...

دوباره رفتم خونه مامانم ...

نمک حذف شد کلا از غذام

مراعات کردم که فشارم دوباره بالا نره...

دیگه ماه آخر واقعا حالم خوب بود ...

تو این نه ماه فقط ماه آخر بود که استرس نداشتم ...

سزارین میخواستم اون موقع اختیاری بود تو سونو زده بودن 24بهمن زایمان

ولی من به انتخاب خودم ده روز زودتر تو روز 14 بهمن صبح ساعت شش با مادرشوهرم و مامانم و همسرم رفتیم بیمارستان کسرا و امیرحسینم  ساعت 8و سی و پنج دقیقه دنیا اومد...

انقد کوچولو بود...

سه کیلو ...

مامانم میگفت تو انقد چاااااااق شده بودی که گفتیم کمه کم بچه ت باید چهارکیلو باشه😂

پسرم خوب شیر میخورد و من روز بعدش مرخص شدم...

فرداش وقتی خواستم به پسرم شیر بدم مث یه گوله آتیش بود

داشت تو تب میسوخت بچه م...

خونه مامانم بودم سریع بردیمش بیمارستان اطفال آزمایش گرفتن ازش و سریع دستور بستری دادن....

وای خدا چرا تموم نمیشه خدا امیرحسینم خیلی کوچولوعه

فدای اون دست کوچولوش بشم آنژیوکت بسته بودن به دستش .

هرروز ازش خون میگرفتن...

بچه م زردی داشت تو دستگاه بود و به خاطر مشکلی که من تو بارداریم داشتم و کلی دارو و سرم و کوفت و زهرمار میخوردم تو خون بچه م عفونت بود اینا دلیل بستریش بود...

من که دیگه خودمو فراموش کرده بودم انگار نه انگار که دوروزه سز شدم پله میرفتم بالا

گریه میکردم مث ابر بهار وقتی پسرمو تو اون حال میدیدم...

بعد از یه هفته مرخص شد....

8

10

تا یه ماهگیشم زردیش کاملا خوب شد خداروشکر...

آها یه چیز یادم رفت بگم من وقتی رفتم واسه زایمان ابدا استرس نداشتم

یه آرامش عجیبی تو وجودم بود که فک میکنم بعد از اونهمه استرس و ترس معجزه خدا بود اون آرامش

زایمانمم اول به لطف خدا و بعد خانم دکتر عزیزم بسیار عالی بود و من مشکل خاصی نداشتم...

تمام...

دوستای گلم لطفا واسه بارداریه منتظرا

راحت بودن دوران بارداریه خانمای باردار و زایمان راحتشون

و سلامتی همه ی بچه ها هم یه صلوات بفرستید....

اللهم صل علی محمد و آل محمد...

1167
1220
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1159
1236
1207
1229
1224
1238
1231
1212
1218
1180
224
1198
29
1216