موضوع بحث

مامانهای آبان 92+ نی نی های ناز و سالم و باهوش

| مشاهده متن کامل بحث + 1202488 بازدید | 15784 پست
1395/10/29
|
20:30
با چند خط آخر پست مامان کیان داغون شدم .... شکستم ...
داشتم صفحات قبلی رو میخوندم و جواب میدادم دیدم صفحه ها داره تندتند زیاد میشه ...
نیم ساعته دارم راه میرم و خون گریه می کنم ... نه حسش هست و نه جاش که جوابهامو بذارم

مامان کیان عزیز
کاش کاری از دستم بر میومد ... کاش میشد مدتی بخوابی و وقتی بیدار بشی که دلت آرومتر شده باشه ... کاش ذهنت از این خاطره تلخ پاک میشد و فقط خنده های دخترت میموند .... کاش کاش کاش .....
مامان کیان عزیز
پستت اونقدر داغونم کرد و بغض راه گلومو بست که انگار دارم خفه میشم... نمیدونم چرا نمیتونم چیزی بگم. واقعا آدم اگه کوه هم باشه از هم میپاشه. از خدا میخوام به زانوهات توان ایستادن بده و به نفسات قدرت زندگی.
الهی قربون دلت برم و اون مهتای قشنگم.

عزیزم! شما نظرت اینه که مشکل فرشته کوچولومون یه مشکل جدی و حاد بوده یا اینکه باز هم سهل انگاری و بی کفایتی دکترها باعث این حادثه شده؟ آخه مگه قلب اگه سوراخ باشه با عمل چیکارش میکنن؟ قابل خوب شدن بوده؟

ببخشید اگه اینارو میپرسم. فقط واسه اینه که ببینم واقعا باید این دکترهارو نفرین کرد یا اینکه اون طفل معصوم صلاحش در این بوده!

تخفیف 30 هزار تومانی دیجی کالا برای کاربران نی نی سایت

تاریخ اعتبار تا 20 آبان 96

فرصت طلایی برای کاربران نی نی سایت. برای دریافت کد تخفیف از دیجی کالا اینجا را کلیک کنید

مامان کیان جان
با خبری که دادی آتیش به همه وجودم زدی. عزیز دلم سبک شدن این غم بزرگ رو به زمان بسپار . به قول میس ماری جان هنوز زندگی در جریان و منتظر ما نمی مونه.
میس ماری جان
ما با دردهامون با رنج هایی که میکشیم بزرگ میشیم. با هر تجربه تلخی که بدست میاریم پخته تر میشیم. زندگی رنج است رنج......
سلام مجدد به همه دوستان
من اومدم با همه خواهرای گلم که به جای خواهر نداشتم دوستشون دارم صحبت کنم
یه روایت از پیغمبر ( ص ) هست که شخصی پیششون میرن و میخوان براشون دعا کنن همسر خوبی گیرشون بیاد پیامبر در جواب میگن اگه مقدر باشه که همسر بدی گیرت بیاد اگه من پیامبر و همه ملاءک آسمون و زمین هم دعا بکنن همسر خوبی گیرت نمیاد
بله دوستای گلم اگه رشد یه شخص تو همسر بد باشه، توی بیماری باشه یا مرگ فرزند و یا ...خدا همونو نصیبش میکنه...دوستای گلم ما برای آسایش و آرامش توی این دنیا نیومدیم هممون توی این دنیا آورده شدیم تا امتحان پس بدیم...حالا هر کدوممون به یه نحوی...بیاین از خدا بخوایم اگه امتحانی ازمون میگیره ظرفیتش رو هم بمون بده و همون چیزی رو که دوست داره کسب کنیم نصیبمون بکنه
دوستای عزیزم بیاین تمرین صبر کنیم...خدا مارو رها نکرده و نمیکنه...اگه تا الان هم امتحان سختی ندادین مطمءن باشین در آینده خدا امتحان یا امتحانای سخت ازتون میگیره پس بیاین از قبل خودتون رو برا امتحان آماده کنید
ببخشید سرتونو درد اوردم...دیگه از منبر اومدم پایین ؛-)
سلام به همه مامانای گل
اومدم کلی سوال داشتم خبر مهتای عزیز رو دیدم همش یادم رفت یکیش این بود شما ها چی میخورید که نی نی هاتون تپلی شن؟
دختر من وزنش زیر نموداره البته دکتر بردم گفت نحوه شیر دادنت اشتباهه.آخه یه سینه رو کامل نمیخوره یه کم میخوره دوباره نیم ساعت بعد دوباره میخوره دکتر میگه اوله شیر که آبه رو میخوره و چربی انتهاییش رو نمیخوره.شیر خشکم داد ولی شیشه شیر نمیگیره. به نظرتون چکار کنم الان بیشتر نگران شدم.
فکر میکنم شیرم هم مقوی نیست شماها چی میخورید که شیرتون مقوی شه؟
Lilypie First Birthday tickers مرسانای من روز 2 آبان روز عید غدیر زمینی شد و شد بهترین عیدی خدا به ما
سلام من همین الان اومدم شکه شدم اشکام سرازیزه
مامان کیان عزیر
واقعا نمیدونم خیلی سخته اصلا نمیدونم چی بگم و چی بنویسم

فقط از خدا میخوام که بهت صبر وآرامش بده میدونم که آدم نمیتونه در آغوش گرفتن نی نیشو فراموش کنه

عزیزم صبور باش خدایا به مامان کیان صبر وآرامش بده

واقعا هنگ کردم اصلا نمیدونم چی بگم
پسر کوچولوی نازم به امید خدا به زودی صاحب یه خواهر نازوکوچولو میشه خدایا عاشقتم
یعنی صبح جمعه ای با خوندن پست مامان کیان شکستم داغون شدم بهم ریختم و فقط اشک و اشک و اشک
همسرم هم با خوندن پست دست کمی از من نداره
حتی تصورش واسه یه ثانیه هم اتیش می زنه به جونم
ولی به قول میس ماری چه میشه کرد؟زندگی جریان داره با همه سختی ها و خوشی ها
دختردائی من چندسال پیش دقیقا روز تولد پسرش که قرار بود 3 ساله بشه از دستش داد اونم در اثر سهل انگاری خودش
اون زمان اینقدر نمی فهمیدم که داغ اولاد یعنی چی؟؟می فهمیدم سخته می فهمیدم ادمو داغون می کنه ولی الان که خودم مادر شدم می فهمم جانسوزه می فهمم اتیش به همه زندگی ادم می زنه
مامان کیان عزیزم
کاش کاری از دستم بر میومد کاش می شد زمان به عقب برگرده کاش کنارت بودم کاش.........
الان فقط می تونم برات از خدا طلب صبر و ارامش کنم
امیدورارم دست تقدیر ازین به بعد برات اتفاقهای خوبی رو رقم بزنه
فکر می کنی که سهل انگاری و تشخیص اشتباه دکتر اولی بوده؟؟باید زودتر و اورژانسی عمل می کرده و نکرده و به دارو اکتفا کرده؟دارو هم جواب نداده و زمان از بین رفته؟؟یا دکتر دومی نباید عمل می کرده؟؟ادم گیج میشه دیگه حتی نمیشه به دکترها و نظراشون اعتماد کرد

میسسسسسسسسسسس ماااااااااااااااااااااااااااری
تو چی شدی یهو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصنم با مرخصی استعلاجی ات موافقت نمیشه
تاپیک بدون تو صفایی نداره اگه تو نیای باور کن منم دیگه نمیام و کلا تاپیک می بندم اصنم شوخی ندارم
خودت می گی زندگی با همه تلخیها و شیرینیها جریان داره و متوقف نمیشه پس چرا می خوای بری تو لاک تهنایی خودت؟؟؟؟؟؟
Lilypie Maternity tickers
سلام منم از دیشب تا چشمم به پرنیام میوفته دلم آتیش میگیره و بغض میکنم.خدا بهت صبر بده بیا اینجا حرف بزن اگر آرومتر میشی....ماکنارت هستیم.

نبیدا جون وزن اولیه و سه ماهگیش چند بود مگه؟اینجا بچه ها گفتن شیشه اونت خوبه.پرنیا موقع شیرخوردن خیلی بدقلقه و چون میدونم شیرم زیاد نیس کمکی شیرخشک میدم اما فکرمیکنم بدسینه میگیره بخاطر شیشه. یه راهکاری که بدرد من خورد و یذره اثر کرد این این بود که راه میرم و سینه میذارم دهنش. بعضی وقتها جواب میده.منم شیرم کمه و خیلی غصم هس.
قوجون چه اتفاقی برای اپن فسقل سه ساله افتاد؟حالا روحیه مامانش چطوره؟
پرنیای خوکشلم در روز چهارشنبه 92/8/8 ساعت شش عصر بدنیا اومد خیلی خیلی خدارو شکر میکنم
مامان کیان عزیزم
هیچ کلامی نمیتونه تسلای خاطرت باشه ولی بدون که ما اینجا همه به یادتیم خیلی زیاد الهی قربون قلب شکسته ات برم من واقعا نمیتونم چیزی بگم همیشه فکر میکردم غمی که من دیدم خیلی بزرگ و از طاقت بیرون بوده ولی الان که شما رو میبینم میگم غمی بزرگتر از داغ فرزند نمیشه من مطمئنم خدا خودش مرهم داغتو میده زمان میخواد ولی میده برات دعا میکنم البته اگه قابل باشم :((((((((((
میسماری خواهش میکنم خودتو تنها نکن نرو از اینجا! اینجا خیلی هامون یه جورایی داغ داریم به خصوص تعداد قابل توجهی داغ مادرشون رو دیدن میدونم بیمادری تو بچگی خیلی سخت تر از بزرگسالیه ولی بازم همدردیم و میتونیم تشلای خاطر هم باشیم من اینجا یکی از امیدهای زندگیم شده خیلی دلبسته این دوستان شدم با ابنکه هیچ کدومو ندیدم ولی همدلی که اینجا دارم برام یه نعمت بینهایته ما رو از نعمت بودنت کنارمون محروم نکن
سلام به همه دوستای عزیزم.

از همه به خاطر همدردی ممنونم.ولی من دوست ندارم خودتون را ناراحت کنید.من واقعا به اینجا وابسته شدم حتی در هر شرایطی میومدم و میام بهتون سر میزنم و دلم نمیخواد جمع صمیمی و دوست داشتنیمون از هم بپاشه من با شنیدن و خوندن پستهاتون درباره نینی هاتون قوت میگیرم و با عکس هاشون عشق میکنم و کلی قربونشون میرم.پس جمع دوستیمون را گرم تر از همیشه بگیرید تا ما هم از خوشی های شما خوش باشیم.

میس ماری عزیز خدا مادرتو رحمت کنه ولی از این جمع دل نکن و تنهامون نذار اگر اینجوری بشه من خودمو مقصر میدونم که با خبر تلخ و بدم باعث ناراحتیتون شدم.
دوستتون دارم.
میشه برای رفع مشکلم و گرفتن حاجت قلبیم یک صلوات بفرستین.ممنونم
سلاااااااااااااام
یه چند روزی نبودم یه عالمه پست دارم که بخونم راستش پدربزرگم فوت کردن و چند روز درگیر برنامه هاش بودم .امروز هم که اومدم خونه مهرسان آبریزش بینی گرفته .کلی گرمش کردم تا شاید خوب شه . یعنی اکه بدونید تو این چند روز از هرکی یه چیز شنیدم ... وااااااااا این چرا ریزه انقدر ؟؟؟ بغلیش کردیا!!! چرا به لالایی عادتش دادی یه جا بری مردها باشن چیکار می خوای بکنی ( این از همه شاهکارتر بود ). وااای چشه چرا نق میزنه ؟؟ وای چشه چرا گریه می کنه ؟؟؟ یعنی کم مونده بود بگن چرا جیش کرد ؟ چرا خمیازه کشید . بابا جون بچه من صورتش ریزه و کوچولوئه وزنش خوبه مگه تو گوششون می رفت .وا شیما جون یه کم بیارش بیرون آشنا با مردم انقدر تو جای شلوغ نق نزنه .. گفتم ایشون با مردم آشنا هستن جای شلوغ هم رفتن منتها 100 نفر آدم سیاه پوش گریه کن تو یه جا حال آدم بزرگ هم خراب میشه چه برسه به بچه ....خلاصه که هیجی ...حالا اگه اشناهای نزدیک بودن یه چیزی همه از این فامیلای دور بودن که یه ساعت اومده بودن و برن ....

نازنین الف جون
پستت رو که گفتی طبیعیه خوندم ..خیلی خوشحال شدم که دکترت اینو گفته
لیلیان جون
هروقت بگی عکس برات می فرستم ممنون میشم برای منم درست کنی عزیزم .فقط بگو تم ها رو چطوری پیدا کنم

قو جونمممم
مهرسام هم مودیه تا یه حدی رفتارش .بستگی داره که حالش چطوری باشه .من هم خوندم غریبی رو از 6 ماهگی نشون میدن ولی تو این ماه فقط پدر و مادر رو میشناسن
من برم میام بقیه پستها رو می خونم

شیما جون امیدوارم دیگه غم نبینید و دیگه همیشه به جای غزا به مراسم های شادی و عروسی برید میس ماری جون منم خواهش می کنم ترک نکنید و مارو تنها نگزارید راستش من تازه وارد هستم اما همش شروع کردم از صفحه های اول نوشته هاتون رو می خونم و کلی عادت کردم بهتون اینجا بهترین جا هست برای دردودل کردن اگه بخوایم تنها باشیم افسردگی می گیریم و برای بچه هامون خوب نیست مامان کیان جون شما هم زود به زود بیاید و هر زمان که خواستید دردودل کنید ما آماده گوش دادن به حرفای شما هستیم همتون رو خیلی دوست دارم و میبوسمتون
آرینای من 6.10 صبح روز عاشورا 23.آبان92به دنیا اومد خداجون ازت ممنونم
میس ماری
دیگه این حرفو نزن ... من خیلی به اینجا وابسته ام... تو از اولین کسایی بودی که من تو این تاپیک باهاش اشنا شدم همون اوایل که باردار شده بودم ... من همینجوری خیلی دلتنگم... اگه دونه دونه شماها رو از دست بدم و برید افسرده میشمزودی بیا حرفتو پس بگیر... اگه نیای منم دیگه نمیام اینجا
یکی از محبوب ترین عبادت ها ازار نرساندن به دیگران است
سلام

اون شبی که پست مامان کیان رو خوندم اینقدر به هم ریختم که حتی نتونستم یه پیام تسلیت بنویسم
بعدش هم که دلیلش رو نوشته بود تمام کارم شد گریه... همسرم هم مثل خودم. خیلی ناراحت شدیم...

مامان کیان عزیز از صمیم قلبم بهت تسلیت میگم امیدوارم از پس این امتحان بزرگ الهی سربلنذ بیرون بیای و مقدرات خوبی در انتظارت باشه...

به نظرم اونایی که روحشون بزرگتره امتحاناشون سخت تره. حرف زدن خیلی آسونه، خیلی آسونه بگی حکمت خداست... بگی دنیا دار فانیه... ولی دل آدم، قلب آدم میشکنه... حتی تصورش هم برام سخته، چه برسه به اینکه بخوام خودمو بذارم جای مامان کیان عزیز...

امیدوارم همون خدایی که این فرشته رو یه مدت کوتاهی بهت امانت داد و بعدم پس گرفت قلبت رو سرشار از آرامش کنه.
به خودش توکل کن و از خودش کمک بخواه که هیچ وقت بنده هاشو تنها نمیذاره
Lilypie First Birthday tickers

ریحانه، 23 مهر 92، شب عید قربان، بزرگترین عیدی خدا به من و باباش شد...
منم دیشب پست میس ماری رو دیدم اما اینقدر حالم بد بود که نشد بنویسم...
میس ماری جونم من و همه ی بچه ها خیلییی دوستت داریم. من حتی چند بار خوابتو دیدم. این نشون میده دوستای مجازی هم میتونند محبت های واقعی داشته باشند. اینجا همه با هم میخندیم و گریه میکنیم... تر خدا از پیشمون نرو...
الهه اکرم دلنیا ضحی و... همه همراهمون هستند.
مامان کیان عزیز انشالله خدا قلبتو آروم کنه.. خیلی تو فکرتم.اگر قابل باشم موقع شیردادن برای شما و بقیه دوستانی که فرشته هاشونو از دست دادند دعا میکنم...
انسان ها در دو صورت چهره واقعی خودشان را نشان می دهند: اول آنکه بدانند کامل به خواسته هایشان رسیده اند یا اینکه بدانند هرگز به خواسته هایشان نمی رسند!!
اول سلام

دوم اینکه میس ماری جان:قربونت برم من...با تمام علاقمندی که بهت دارم...امیدوارم امشب بهراد جوری ب ر ی ن ه روی جفت دستات تا ایجوری تو اعصاب ما ن ر ی ن ی...اصلنم مرخصی نمیدیم...مگه شهر هرته خانووووم؟اینجا قانون داره.قووو جان من نمیدونم تو توی چه وزنی کار می کنی...ولی اگه توی سنگین وزن نیستی بهتره نری رو تشک و منو جات بفرستی...جوری میزنمش که همه دردای عالم یادش بره و فقط بگه سارا توووو روحت.بار اول و آخرت بوداااااا...خوب؟؟؟؟

بچه ها من یه چند تا مطلب میزارم نه برای ترسوندن شماهااا...فقط برای اینکه دقت کنید و بیشتر احتیاط کنید:

اولا اینکه از قشر پرستار جماعت سنگدل تر و عقده ای تر خودشونن...البته نمیخوام همشون رو جمع ببندم ها...ولی 99 درصدشون همینن...از بهترین بیمارستان بگیر تا بدترین....پرستارا اینقدر مریض دیدن که براشون همه چی عادی شده...
یه نمونش رو که خودم شاهدش بودم:من حدود 15 سال پیش یه دوره کمک های اولیه و بهیاری گذروندم..برای دوره عملی که یه ماه کار بیمارستانی بود...شانس گند ما افتادیم بخش اطفال...اینقدر از پرستارا خشونت دیدم که همون روز اول دعوام شد ناجوووور.ببخشیدا یه دامدار به گوسفنداش بهتر تا می کنه تا اینا با نوزادای نحیف و رنجور و بیمار.خلاصه مارو ازون بخش منتقل کردن بخش آی سی یو...اونجام همون روز دعوام شد....دیگه قاطی کردم داد زدم گفتم آخه نامردا....شمام آدمین...فکر کن این پیرمرده که بدون اینکه اصلا رگشو بگیری...صااااااااااف سوزنو می زنی تو پاش بعد میچرخونی دنبال رگ...یه لحظه فکر کن بابای خودته...چراااااااااااااا آخه؟؟؟؟

دوم اینکه تو رو خدا به تشخیص دکترا اعتماد نکنید:

یادمه یه بار امین یه سال و نیمه بود...عید هم بود..این چند تا عطسه کرد باباش هم پیله که بریم دکتر سرما خورده...خلاصه دکتره تا گلوی اینو دید گفت وایی....چرک کرده افتضاح...یه عالمه سفیدک...7 تا پنی سیلین نوشت!!!اولیشو که زدیم بچه آی گریه کرد...خلاصه تو راه برگشت این همینجور که جیغ میزد یهو دیدم تو گلوش پر سفیدیه....یه آن یادم افتاد این 2 ساعت پیش فندق خورده بود!!!!!!!!ینی اعصابم خورد شد به شوهرم گفتم برگرد...رفتم پیش دکتره گفتم کو سفیدکا...گفت ایناها...گفتم آب بده...امین آب خورد همش رفت پایین!!ینی فکر کن دکتره کپ کرده بود. یه همچین دکترای دارم ما!اینقدر بی فکر!!

همین هفته پیش دختر دوستمون واسه تشخیص داروی اشتباه از بین ما رفت...یه دختر ناز 9 ساله که هیچیش هم نبود...یه سرما خوردگی ساده....با یه داروی نا درست...یه فرشته ناز صحیح و سالم رو از خونوادش گرفت...مادره دیگه به نظر من یه مردست....به همین راحتی!!

خواهر شوهر من تو سن 19 سالگی عمل قلب شد....اینقدر مراقبت های بعد عمل رو نادرست انجام دادن که دختر دسته گل...بعد تحمل یه عمر عذاب...وقتی بالاخره 18 سالش تموم شد و عملش کردن و میخواست سالام زندگی کنه...به خاطر سرما خوردگی بعد عمل قلب جونشو از دست داد!!!!!!و یه خانواده ای رو یه عمر عذا دار کرد...فقط و فقط سهل انگاری پرسنل اتاق عمل که یادشون رفته بود شوفاژهای ریکاوری رو روشن کنن!!!

اینارو گفتم که اولا برای بیماری ها به تشخیص یه دکتر اعتماد نکنید...حتی الامکان به 5 دکتر مراجعه کنید.به خدا هم توکل کنید.(من نمیدونم مهتا جان آیا قربانی همین رفتارها شد...یا نه....اما امیدوارم دیگه شاهد اینجور اتفاقا نباشیم)

یه پیشنهاد....قو جان چطوره تجاربون رو در مورد بیمارستانها...چه خیلی خوی چخ خیلی بد...و همچنین در مورد پزشکان ببنویسیم و اول صفحه بزاری؟؟

فعلا...عزت زیاد
Lilypie Pregnancy tickers
ارسال نظر شما