1265
1273

سلام!

من اواخر بارداری دیگه واقعا کلافه بودم!
از هفته 37 منتظر زایمان بودم.
هر روز با تمام قوا ورزش میکردم، پیاده روی، ورزش های کششی مخصوص و...
از هفته 38 ماه درد و لگن درد شدیدم شروع شد ولی هیچوقت مثل درد زایمان نشد👀
هرجا میرفتم مردم میگفتن: عع تو هنوز حامله ای؟
به هفته 40 رسیدم.
دکتر گفت تا هفته 41 وقت داری ولی تصمیم با خودته میتونی فردا بیای امپول فشار، یه مقدار خوراکی هم بیار ضعف نکنی.
من هم از خداخواسته گفتم میام😁 بعدم رفتم سوپرمارکت و یه عالمه ابمیوه و کیک و شکلات و کرانچی خریدم که ببرم همرام😁
شب از خوشحالی خواب نمیرفتم😂
صبح ساعت هفت بیدار شدم و اماده شدم.
مدام به شکمم نگاه میکردم و میگفتم عزیزم امروز همدیگه رو ملاقات میکنیم😍
دوساعت بعد با همسر و مامانم تو راه بیمارستان بودیم.
حدود ساعت یازده کارای پذیرش انجام شد و من توی اتاق درد بستری شدم.
اول ماما معاینه م کرد و گفت دهانه رحمم صفر سانتی متر باز شده😐
یعنی کل ورزش های من کشک بود😕

بعد ازم پرسید میتونم قرص زیر زبونی بخورم یا برام بذاره؟

من از شدت استرس حالت تهوع شدیدی داشتم برای همین گفتم نمیتونم بخورم. و قرص رو برام گذاشت. دردش مثل معاینه بود چیز خاصی نبود.

یک ساعت بعد قرص اثرش رو نشون داد و دردای پریودی ملایم شروع شدن. اصلا درد سختی نبود. فقط به دلیل فعل و انفعالات داخل بدنم چندین بار رفتم دستشویی😅

حدود ساعت سه بعد از ظهر ماما اومد و دوز بعدی قرص رو گذاشت.

دردا بیشتر میشدن. دیگه مثل یه پریود ملایم نبود، تبدیل به یه پریود تقریبا دردناک شده بود. درد هر از گاهی میرفت و میومد. حدود بیست دقیقه الی ربع ساعت یکبار بود.

دکتر یه ملین قوی تجویز کرد و روند زایمان رو اسون کنه.

دیگه تقریبا کل دردا رو تو دستشویی کشیدم😂 هر از گاهی هم بر میگشتم به تختم.

کم کم شب شد، رو به شکمم کردم و فکر کردم خب ظاهرا امروز هم همدیگه رو ملاقات نمیکنیم😩

دکتر ازم خواست استراحت کنم که صبح امپول بزنه.

ولی من خوابم نمی برد.

بلند شده بودم و دور اتاق قدم میزدم.

همون موقع ها یه خانم دیگه اومد با کیسه آب پاره بستری شد.

گفت 38 هفته ست و دلش میخواست بعد از سال نو زایمان کنه ولی تقدیرش این نبود.

فکر کردم: دقیقا برعکس من😅

بعد از نصفه شب بود که از اتاق رفتم بیرون و به اولین پرستاری که دیدم گفتم: من خیلی درد دارم خوابم نمی بره.

اون هم با لحن خیلی نامحترمانه ای جواب داد: خب الان چیکار کنم خانم؟ زایمان همینه. نکنه انتظار داری درد نداشته باشی؟

با تعجب نگاهش کردم. مگر مسئولیت پرستارا رسیدگی به مریض نیست؟ این چه طرز برخورد بود؟😶

عصبانی برگشتم توی تختم و دعا کردم شیفت اون پرستار قبل از صبح عوض بشه.

ساعت پنج صبح از ضعف خوابم برد.

حدود هفت بیدار شدم. صبحونه جلوم بود. ظاهرا دعام نگرفته بود چون پرستار بداخلاق ازم خواست که بخورم. گفتم نمیتونم، تشر زد که: اینجوری نمیتونی زایمان کنی باید بخوری.

میخواستم سر به تنش نباشه😒

به خودم گفتم اروم باش اون یه احمقه که حرف زدن باملایمت رو بلد نیست، تو خوب بمون.

لبخند نصفه ای زدم و سعی کردم یکی دو لقمه بخورم.

ولی به محض خروجش از اتاق سینی رو دادم به یه بهیار که ببره.

ماما معاینه کرد و گفت سه سانتی متر شدم.

جایزه میلیونی هر شب  هتل یارکلیک کنید

1291

میخواستم خودمو بکشم، اینهمه انتظار و صبوری آخرش فقط سه سانتی متر؟؟؟

دکتر اومد و دستور سرم و امپول فشار داخل سرم داد.

دردا منظم و شدید شده بودن.

ولی هنوز قابل تحمل بود.

زائو تخت کناری که دیشب اومده بود ناله میکرد.

و من به خودم افتخار میکردم که تاحالا یه آخ هم نگفتم.

تقریبا نه صبح بود که درد شدید شد.

میگرفت و ول میکرد ولی با فاصله خیلی کم.

دوستم پیشم بود و من مدام دستش تو دستم رو له میکردم😁

یکی دوبار هم گلاب به روتون! بالا اوردم و دوست فداکارم بدون اینکه خم به ابرو بیاره تمیز کرد😅

یه مامای مهربون و خوش اخلاق اومد و بهم گفت خیلیم خوب کردم بالا اوردم و باعث تسریع روند زایمان میشه😁

بعد هم گفت اجازه بدم کمکم کنه.

دست کرد و جوری راه رو باز کرد که از درد گریه م گرفت.

اولین بار بود که صدام در میومد.

مامای مهربون ازم خواست که نفس عمیق بکشم و بجای گریه ریه هامو پر از هوا کنم.

1323

بعد از مدتی درد خیلی زیاد شده بود.

به خودم میپیچیدم ولی سعی میکردم صدا ندم.

هر از گاهی فقط یه جیغ خفیف میکشیدم که اخرش به بغض ختم میشد.

ماما هم مدام میگفت بغض نکن دختر، گریه نداره.

دیگه کم کم درد اینقدر شدید بود که به دکتر التماس میکردم اپیدورال بشم.

ماما چک کرد و گفت: هفت سانت شده، مطمئنی اپیدورال میخوای؟

با گریه گفتم: اره اره😢

دکتر گفت: ببین اصلا ارزش نداره فقط یه ذره دیگه مونده. درضمن اپیدورال کلی به بدن صدمه میزنه.

با صدای نسبتا بلندی جواب دادم: مهم نیست! بگین دکتر بیهوشی بیاد!

یعنی اداب معاشرت به کلی یادم رفته بود.

خدا رحم کرد حرف رکیکی نزدم😁

دکتر کیسه ابم رو پاره کرد.

به دکتر بیهوشی تلفن کردن. گفت تا نیم ساعت دیگه میرسه.

عصبانی بودم که چرا باید اینقدر طول بکشه.

دکتر بیهوشی بعد از چهل و پنج دقیقه طاقت فرسا رسید.

ازم خواست خم شم و دستشو گذاشت رو ستون فقراتم.

منتظر یه امپول و یه ارامش حسابی بودم.

اگر روزی  خواستم زایمان کنم

ترجیح میدم  همسرم کنارم باشه

خجالت میکشم خانواده م یا دوستام بیان باهام 😥😥


میگما ...کاش  نخست وزیر ژاپن می موند ایران و رئیس جمهور خودمون ، ب جاش میرفت ژاپن  ، تا یکبار برای همیشه متوجه میشدیم ، ایراد از مدیریت یا از جای دیگه ..... 😅                                                                                                انقدر دلم ازین چوب های جادو گری می خواد😃 ... بزنم ب خونه ، خونه بررررق  بیوفته ... بزنم ب ظرفها ، ظرفها شسته شه ... بزنم ب لباسها ، لباسها اتو شه ...  بزنم ب کتابها ، خونده شه و داخل مغزم جا گیر  بشه !!!😄  عین تو کارتون ها ، یه صدای جیلینگ جیلینگی هم بده ، ذوق کنم 😁

ولی هرچی صبر کردم خبری از سوزش امپول نشد و دکتر رفت😶

ظاهرا با بقیه دست به یکی کرده بودن که کلا بی حسم نکنن.

البته خدا خیرشون بده چون حدود ده دقیقه بعد بردنم اتاق زایمان.

ماما و دکتر تشویقم میکردن و میگفتن: افرین دختر! موهاشو دارم میبینم زور بزن!

حقیقتش به کلی یادم رفته بود برای چی اینجام و تمام تلاشم رو میکردم تا فقط از درد خلاص شم. بهیچوجه منتظر بچه نبودم.

برای همین وقتی سر بچم رو دیدم از تعجب جیغ کشیدم! واقعا اون تو بود؟!

با سرعت فوق العاده ای لیز خورد تو دست دکتر.

دکتر دخترم رو که گریه میکرد روی سینه م گذاشت ولی من از خستگی نمیتونستم نگهش دارم.

یکی از پرستارا وضعیتم رو دید و دخترم رو ازم گرفت و مشغول تمیز کردنش شد.

دردم کاملا تموم شده بود. با یه سرفه جفت هم بیرون اومد، این قسمت اصلا درد نداشت.

با چشمای نیمه بسته گفتم: دستمال مرطوب و لباس اوردم... سردشه، لطفا تمیزش کنین سریع لباساشو بکنین. سردشه. خیلی سردشه.

پرستار خندید و گفت: میدونم دارم چیکار میکنم.

گفتم: نه خیلی سردشه، بدنش بنفشه. سردشه خواهش میکنم لباس بکنین تنش.

پرستار سریع و حرفه ای بچم رو تمیز کرد و پوشوند.

بعد هم بغلش کرد و بیرون رفت.

گفتم: بدین مامان بزرگش، بدین بغل مامان بزرگش.

1308

اصلا فکر نمیکردم تو این بیمارستان هرروز کلی نوزاد متولد میشن و همین پرستارا هرروز بهشون رسیدگی میکنن.

مطمئن بودم هیچکار بلد نیستن و ممکنه خدای نکرده به بچم اسیب بزنن😐

روی ویلچر نشوندنم و بردنم بیرون.

مثل یه سرباز جنگ زده بیحال ولی راضی بودم.

روی تخت دراز کشیدم و به بچم که توی بغل اعضا خانوادم دست به دست میشد نگاه میکردم.

بعد از مدتی از خستگی بیهوش شدم😪

نمیدونم چقدر خواب بودم ولی با پچ پچ مامان و خاله م بیدار شدم.

بهم تبریک گفتن ولی من حواسم نبود و مثل گربه ماده دنبال بچم میگشتم😅 وقتی دیدم کنارم تو تخت نوزاد خوابیده خیالم راحت شد.

از تخت پایین اومدم و توی حموم اتاق خودمو تمیز کردم.

بعد هم لباس پوشیدم و بیرون اومدم.

تا شب مرخص شدیم و خانواده مون سه نفره شد😊😍

1290
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1283
1300
1305
1294
1275
1297
1298
1301
24
1296
1295
29
1255
1314
1322
1180
224
داغ ترین های تاپیک های امروز