1147
44
عنوان

زندگی من بیشتر شبیه رمانه دردناکه

270382 بازدید | 1413 پست

اولش میخواستم با سانسور زندگیمو براتون بگم ولی بعد پشیمون شدم....(اسم ها مستعارن )اگه غلط املایی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید.... 

من تو خوانواده پنج نفره زندگی میکردم که یه خواهر بزرگتر از خودم به اسم فرزانه ویه دادش کوچکتر از خودم به اسم سعید دارم مادر پدرم باهم ۱۵سال اختلاف سنی دارن...

زندگی اروم و بی دغدغه ای داشتیم تا این که سر کله بهرام تو زندگیمون پیدا شد بهرام برادرهمسایه ما لیلا خانم بود که با مادرم دوست صمیمی بودن اون موقع من ۷ سالم بود هر روز من و فرزانه به خو نه لیلا خانوم میرفتیم تا با بچهاش که تقریبا هم سن بودیم بازی کنیم این جور شد که مادرم هم رفت و امدش به خونه لیلا خانم زیاد شد بهرام برادر لیلا یک روز در میان خونه خواهرش میومد و تا شب اونجا بود که توی این رفت و امد ها مادرمو دیده بود و ازش خوشش اومده بود بهرام چند بار خونمون زنگ زد و با مادرم صحبت کرد و یه رابطه ممنوعه با مادرم شروع کرد کم کم اخلاق مادرم با پدرم عوض شد هر روز توی خونه جنگ و دعوا داشتیم پدر بسیییار ادم مظلوم و ساکتیه ولی با این حال مادرم ازش بهونه های علکی میگرفت و زندگیو براش جهنم میکرد کم کم کار به کتک کاری و فحاشی کشید که البته مادرم دست رو پدرم بلند میکرد بعضی شب ها از خانه بیرونش میکرد و تا صبح با بهرام صحبت میکرد اون موقع دادشم دو سالش بود و زیاد چیزی حالیش نبود ولی منو فرزانه تو این اتیشی که مادرم روشن کرده بود میسوختیم وقتی پدر مادرم با هم دعوا میکردن یه گوشه میشستیم و گریه میکردیم....کم کم مادرم دیوانه وار عاشق بهرام شد و با ما هم رفتارش سرد شد... بهرام زن و بچه داشت و اونم دیگه به زن و بچش توجهی نمیکرد خرجی نمیداد ...یواش یواش پای بهرام به خونمون باز شد مادرم جلو چشم ما با بهرام عشق بازی میکرد و اتیش به جونمون مینداخت و بعد برای خاموش کردن اتیش هوس کثیفشون به اتاق میرفتن و یک لحظه فک نمیکردن که منو فرازنه پشت اون در با تمام وجود میلرزیم.....دو سال بود که شاهد رابطه کثیف مادرم با بهرام بودیم ولی جرات نمیکردیم حرفی بزنیم بعد از دو سال صدای اعتراض منو فرزانه در اومد چون واقعا خونمون شده بود بدتر تز از جهنم وضع روحیمون واقعا بد بود حتی نمیتونستیم درس بخونیم ....جواب اعتراض ما کتک خوردن با کمر بند وسیم شارژر یا سوختن با قاشق داغ بود ....دیگه تصمیم گرفتیم سکوت کنیم و حرفی نزنیم پدرم جلو چشممون هر روز داشت اب میشد و ما از ترس کتک های مادرم نمیتونستیم ماجرا را بهش بگیم ..ـ.هر شب منو فرزانه پیش هم میخوابیدیم و دستهای همو میگرفتیم و انقد گریه میکردم تا اخر خوابمان میبرد....یک روز از مدرسه برگشته بودم که مادرم گفت لباس هاتو در نیار برو فلان جا از بهرام پول بگیر بیار منم با اینکه دلم نمیخواست ولی از ترسم مجبور شدم برم تو را بد جور دلشوره داشتم نمیدونم چرا یک ان ضربان قلبم تند شده بود ازدور اتوبوس بهرامو دیدم رفتم طرفش درو باز کرد سرمو انداختم پایین یواش گفتم سلام جوابمو داد و گفت بیا بالا بدم ببر اروم از پله ها رفتم بالا درو بست و رفت طرف خوابگاه راننده ها (که اتوبوس قدیمیا داشتن اگه یادتون باشه)منم پشت سرش راه افتادم جلو خوابگاه وایساد منتظر بودم پولو از اونجا ورداره بده که بر گشت دستمو گرفت نزدیکم شد صورتمو گرفت و میخواست.....تازه فهمیدم چه فکر شومی تو سرشه دستمو از دستش کشیدم خواستم فرار کنم نمیزاشت انقدر جیغ زدم که از ترس اینکه کسی صدامو بشنوه ولم کرد با تمام انژی و قدرتی که داشتم میدویدم گریه میکردم رسیدم خونه ماجرا رو به مادرم گفتم ولی باور نکرد گفت تو بچه ای دوست داره کاری باهات نداشته......این ماجرا شده بود کابوس شبهام و هیچ وقت نتونستم فراموش کنم.....حالا دیگه سیزده سالم بودهر چقد بزرگتر میشدم بدتر عذاب میکشیدم چون دیگه معنی رفتار های مادرمو به خوبی درک میکردم ....یک روز که از مدرسه بر میگشتم پسر همسایمون جلو پام شماره انداخت ولی من ورش نداشتم و رو مو گرفتم رفتم ....ولی ذهنم بد جور درگیرش شده بود نمیدونم یه هیجان خاصی داشتم وقتی فک میکردم این پسر منو دوست داره پشیمون میشدم چرا شماره رو ور نداشتم ....اسمش امیر بود هر روز میومد جلو مدرسه و هر وقت میدیدمش قلبم از سینم میزد بیرون منتظر بودم دوباره بهم شماره بده تا بگیرم که همین طور هم شد ما باهم دوست شدیم وفتی مادرم خونه نبود با تلفن باهاش حرف میزدم حالم خیلی خوب شده بود حس میکردم عاشق شدم با وجود امیر تو زندگیم مشکلاتمو برای چند ساعت هم که شده فراموش میکردم همدیگرو خیلییی دوست داشتیم... امیر میدونست مادرم ادم غیر منطقی وعصبیه چون چندین بار کبودی های روی صورتم و زیر چشمو دیده بود ــــولی این خوشی زیاد دوام نیوورد مادرم دوستی منو امیرو فهمید در حد مرگ کتکم زد جوری که نه میتونستم بشینم ونه بخوابم تمام بدنم کبود بود (هنوزم که هنوزه اثار کتک هاش رو بدنمه)...مادرم از دست امیر شکایت کرد به جرم مزاحمت و هر سری با شکنجه هاش مجبورم میکرد تو دادگاه حرفاشو تایید کنم شب و روز نداشتم وقتی تو دادگاه امیرو دستبند به دست میدیدم جیگرم اتیش میگرفت هر سری قبل و بعد دادگاه کتک شدیدی از مادرم میخوردم ....میدونستم امیر میدونه حرفایی که تو دادگاه میزنم فقط بخاطر شکنجه های مادرمه اینو از نگاهش تو هر جلسه دادگا میخوندم ....امیر بازداشت بود و منتظر حکم دادگاه بودم....

😔

فقط 19 هفته به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
🔺یه نوروز جدید تو راهه و هرکی تو فکر هفت سین خودشه...🔹بعضیا هفت سینشون “سنجد“ و “سیر” و “سماق” و “سرکه” و “سیب” و “سبزه” و “سوسن“ـهبعضیا هفت سینشون “سکه“ و “سانتافه“ و  “سفر خارج “ و “سونا“ و “سگ جیبی” و “ساختمون آنچنانی” و “سرمایه ها“شونه.🔸بعضی ها هفت سینشون “ساختمون نیمه کاره” و “سقفایی که چکه میکنه“ و “سکه های پول خرد واسه خرید نون” و “سبد های خالی” و “سیاهی دود هیزم” و “سرمای تنشون” و “سیلی سرخ صورتشون“ـه🔹بعضی ها “سیاهن” بعضی ها “سفید“!بعضیا “سبزن“ و بعضیا “سرخ“!بعضی ها یه سین پر و پیمون “سلامتی“ دارن و نمیبیننشبعضیا در به در “سکه“هاشون رو ،“سَر به نیست “ میکنن تا سین ”سلامتی“ رو “سَر“شون باشه.🔸بعضیا از سین های دنیا فقط یه “سر پناه” میخوان، بعضیا فقط یه “سرپرست“!🔹بعضیا “سرمست” دنیان و بعضی ها “سرسام“ میگیرن از اینهمه “سردرگمی” هاش!🔸بعضی ها رو میشناسم که هفت “سین” زندگیشون رو با “صاد “میچینن: صفا و صداقت و صمیمیت و صبر و صلح و صلابت و صلاحیت🔻هفت (صاد)تون موندگار 🌺

دریافت تسهیلات ارزان قیمت‌‌ - یک روزه و بدون ضامن!!

بدون ضامن و یک روزه وام بگیرید!!



برای اطلاعات بیشتر کلیک کنید


1157

هر روز مادر امیر میومد جلو در و التماس میکرد برای رضایت ولی مادر من با بیرحمی مادر امیرو بیرون میکرد چند روز گذشت مامور حکم دادگاه و اورد وقتی برگه رو خوندم دنیا روی سرم خراب شد باورم نمیشد یک ماه حبس و پنجاه ضربه شلاق هر چقد التماس مادرمو میکردم بریم رضایت بدیم قبول نکرد تازه میگفت میبرم باید شلاق خوردنشو به چشم ببینی که خدارو شکر این کارو نکرد .....روز اجرای حکم بود شده بودم مثل مرده متحرک معده خالیمو بالا میووردم که اخر سر کارم به بیمارستان کشید...امیر پول به حساب دولت ریخت و زندان نرفت ولی شلاق و بهش زدن....دوهفته بود امیرو ندیده بودم نمیدونستم باهم روبه رو بشیم چه عکس العملی نشون میده ولی بی صبرانه منتظر بودم ببینمش

8

بلاخره اون روز رسید و تو راه برگشت از مدرسه امیرو دیدم سر کوچمون وایساده بود قدم هامو تند کردم تا نزدیک بشم اونم منو ببینه وقتی یکم نزدیکش شدم سرشو بالا کرد یه نگاه گذرا بهم انداخت و روشو برگردوند با این کارش دنیا دور سرم چرخید دیگه جایی تو دلش نداشتم هر شب با گریه میخوابیدم دبگه همون دختر سابق نبودم از یک طرف کار های مادرم از طرفی دیدن وضعیت بد پدرم حالا دیگه امیرم به دردام اضافه شده بود

بعد از یک ماه دوستم اومد بهم گفت امیرو دیدم گفت بهت بگم بهش زنگ بزنی انگار دنیارو بهم داده بودند با دوستم رفتیم از کیوسک به شمارش زنگ زدم پشت تلفن دوتامونم گریه میکردیم از اون روز به بعد منو امیر نواظب بودیم تا کسی نفهمه دویتی پنهانی منو امیر دو سال طول کشید که این بار امیر گفت مادرمو راضی میکنم بیاد خواستگاری

اون موقع من شونزده سالم بود و امیر نوزده سالش ...با اومدن پدر مادر امیر جنجالی دوباره به پا شد مادرم همشونو فحش داد و بیرون کرد .....اینبار منو امیر تصمیم گرفتیم فرار کنیم قرار گذاشتیم روز چهارشنبه با هم از شهر بریم بیرون ولی متاسفانه روز دوشنبه مادرم فهمید چه قصدی داریم من این تصمیممو به چندتا همکلاسیام گفته بودم که یکیشون تو خونشون به مادرش گفته بود و وقتی ما مدرسه بودیم به مادرم زنگ میزنه میگه حواست به دخترت باشه

اون مادرتو باید لووو میدادین وقتی شوهر داشت با بهرام جون بود . زنگ میزدین پلیس .. این همه بدبختی هم نمیکشیدین 

فقط 19 هفته به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
🔺یه نوروز جدید تو راهه و هرکی تو فکر هفت سین خودشه...🔹بعضیا هفت سینشون “سنجد“ و “سیر” و “سماق” و “سرکه” و “سیب” و “سبزه” و “سوسن“ـهبعضیا هفت سینشون “سکه“ و “سانتافه“ و  “سفر خارج “ و “سونا“ و “سگ جیبی” و “ساختمون آنچنانی” و “سرمایه ها“شونه.🔸بعضی ها هفت سینشون “ساختمون نیمه کاره” و “سقفایی که چکه میکنه“ و “سکه های پول خرد واسه خرید نون” و “سبد های خالی” و “سیاهی دود هیزم” و “سرمای تنشون” و “سیلی سرخ صورتشون“ـه🔹بعضی ها “سیاهن” بعضی ها “سفید“!بعضیا “سبزن“ و بعضیا “سرخ“!بعضی ها یه سین پر و پیمون “سلامتی“ دارن و نمیبیننشبعضیا در به در “سکه“هاشون رو ،“سَر به نیست “ میکنن تا سین ”سلامتی“ رو “سَر“شون باشه.🔸بعضیا از سین های دنیا فقط یه “سر پناه” میخوان، بعضیا فقط یه “سرپرست“!🔹بعضیا “سرمست” دنیان و بعضی ها “سرسام“ میگیرن از اینهمه “سردرگمی” هاش!🔸بعضی ها رو میشناسم که هفت “سین” زندگیشون رو با “صاد “میچینن: صفا و صداقت و صمیمیت و صبر و صلح و صلابت و صلاحیت🔻هفت (صاد)تون موندگار 🌺
1103
اون مادرتو باید لووو میدادین وقتی شوهر داشت با بهرام جون بود . زنگ میزدین پلیس .. این همه بدبختی هم ...

امضات تو حلق ام و تو لوزوالمعده ام

با کی تو   

میشه برام دعا کنین خدا بهم یه نی نی سالم بده خداخیرتون بده

زنگ دوم بودیم که مادرم اومد مدرسه وسط کل دانش اموزا کتکم زد ولی من گردن نگرفتم به زور میخواست ببرتم خونه که التماس کردم گفتم امتحان دارم امتحانمو بدم بعد برا برگشتن بیا دنبالم قبول کرد ورفت اون ساعت با چه مسیبتی یه گوشی پیدا کردمو به امیر زنگ زدم ماجرارو گفتم امیر گفت نیم ساعت دیگه بیا جلو در بریم قبول مردم زنگ تفریح بو که وسایلمو جمع کردم از مدرسه زدم بیرون امیر جلو مدرسه کوله پشتیمو انداختم تو ی جوب و سوار ماشین اڗانسی که امیر گرفته بود شدم ولی ای کاش میدونستم که من تو همون کوله اینده و سرنوشتمم گزاشتم انداختم تو جوب ....

835
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1096
1159
1175
1107
726
1176
1132
1148
1153
1172
پربازدیدترین تاپیک های امروز
83
1138
24
29
224
1036
داغ ترین های تاپیک های امروز