1345
1341

زن عموی همسرم بهم زنگ زده میگه

میخوام یه رازی رو باهات در میون بزارم

گفتم بفرما!

میگه میخوام از طرف خودت بری به مادر شوهرت پیشنهاد بدی تا دخترمو واسه پسرش خواستگاری کنه😥


حالا اون ور ماجرا....


مادرشوهرم به هییییچ عنوان خانواده ی جاریشو قبول نداره🤒

جاریشم نمیدونه نظر مادرشوهرم نسبت بهش چیه!😓


حالا از اون ورترِ ماجرا...😆


خانواده ی همسرم در تدارک  مراسم آشنایی برای وصلت با یه خانواده هستن اونم به صورت سکرت(که صد البته کار درستی میکنن)



ببینید من چه گیری افتادم😭


تازه خواهش و التماس هم کرده به گوش عمو نرسه😟


من چه کنم!؟😒

😍از گل وا شده در دورترین بوته ی دشت ، به تو ای دوست : سلام😉

خدا خیرت بده انقدر رفتم اینور ماجرا اون ور ماجرا پاهام ورم کرد😂

گونده منه باش ووران ایندی منه داش وورور.ایندی منه داش ووران اوزگلره باش وورور.اوزگه اگر داش وورا دردینه دوزمک اولار.باخ بورا سوز بوردادی داشلاری یولداش وورور…

تا حالا به سفر سویس فکر کردی ؟

اگه دوست داری به ژنو تو سویس سفر کنی   

حتما به اینجا سر بزن

1350

بگو من توو اين موضوعات دخالت نميكنم متاسفم

اون زن عمو چقد دخترش رو دستش مونده باز😐

❤️خدایامیشهبغلموبا دستاتپر کنی؟آخه مامانممیگه: دستای خدابه لطافتنوزادتازه متولد شدس❤️

به مادرشوهرت یک پیشنهاد معمولی بده وقتی خودتون دوتا بودین بگو‌دختر عمو هم دختر خوبیه در همین حد 

میتونی هم هیچی نگی و اجازه بدی همه چی روال عادیشو طی کنه

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور  
1226
بگو ببخشید من نمیتونم دخالتی کنم  جور دیگه به گوششون برسونید  اصلا دخالت نکن

گفتم فکر نکنم بشه ولی من میرم میگم😓

روم نشد بگم من دخالت نمیکنم

خیلی رو من حساب باز کرده😥

😍از گل وا شده در دورترین بوته ی دشت ، به تو ای دوست : سلام😉

به مادر دختره بگو به مادرشوهرم گفتم ولی نظر خاصی نداشت. بعد ی مدتم ان شاالله برادر شوهرتون مراسم عقد میگیرن و همه چی تمام میشه. ی دروغ مصلحتی کوچیک بگو خودتو خلاص کن عزیزم.

خدا جونم میشه منو لایق بدونی و ی نی نی خوشگل و سالم بهم بدی. قول میدم مامان خوبی باشم.  مرسی خدا جونم عاشقتم.

😟😟😟😟

ور دیگه ماجرا هم اهالی نی نی سایتن که الان میریزن تو تاپیکت😅😅

خانمم همیشه میگفت دوستت دارم من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم..ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوندو قدرش رانمیدانند... همیشه شیطنت داشت.ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟یک شب کلافه بود،یادلش میخواست حرف بزند ،میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم،من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانندکنه به من میچسبی...گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی این را که گفت از کوره در رفتم،گفتم خداکنه تا صبح نباشی...بی اختیار این حرف را زدم..این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد ...نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...هزاران سوال ذهنم رامیخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میشود یک نفر را...مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق آمدم از دیدنش امادرظاهر،نه...شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..کارهایم روبراه شد ،همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ..من اما...آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت..بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد.خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم.آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد.
1364
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1359
1297
1365
29
1366
1349
1340
224
1356