1542
1541
عنوان

مادری ونامادری

459 بازدید | 69 پست

سلام دوستان من ۴۰ روزه زایمان  کردم مادرم سر ی بحث بیخود باشوهرم ک شوهرم روز زایمانم نرفت دنبالش ودوسه ساعت دیرتر اومد باهام لج کردو کلا منو فراموش کردو موقعی ک بهش احتیاج داشتم نبود وخودشو بیشتر باحرف هایی مثل اینکه توعروس اونا هستی ونوه برای اونا آوردی قانع میکنع انتظارداره اونا نوکری منو بکنن اما خودش برام کم گذاشت حالا بعد۴۰ روز رفتم خونه بابام اماهیچ حس مادری بهش نداشتم انگارنامادریم بود به نظرشما چکارکنم آیا رفتو آمدمو باهاش ادامه بدم؟یا کلا قطع رابطه کنم؟ اینم بگم شوهرم سرسخت مخالف اینه ک باهاشون رفتوآمد کنم ازاینورم منم خیلی تنهام از لحاظ همسر ک اصلامحبتی بهم نمیکنه و...

هیچوقت رابطه تو با مادرت قطع نکن، هیشکی جای پدر مادر آدمو نمیگیره، همه ی چیزها تکرار دارند به جز این دو تا فرشته

دخترکم! اصلا به دنیا آمدی تا حال ساده ی مرا به بهترین حال تغییر دهی... شاید تو همان نشانه ی حول حالنا الی احسن الحال خدایی !

یعنی مادرتو فقط برای نفع شخصی و کمک میخوای؟!

من امروز و در همین لحظه به اتفاقات خوب خوشامد می گم و خودم رو برای دریافت فراوانی، نور، برکت و زیبایی سزاوار و شایسته می دونم. من با تمام وجودم باور دارم که اتفاقات مثبت هر روز و هر لحظه و هر کجا و توی هر وضعیتی در انتظارم هستن. حق الهی و طبیعی من اینه که در زیباترین و آرامترین مکان های دنیا زندگی کنم تا بتونم استعدادها و توانایی های درونیم رو آشکار کنم و به ظهور برسونم."" تاپیک اطلاعات قانونی شروط ضمن عقد ویژه مجردها ""  

قطع رابطه نکن هرچی باشه مادره،چراشوهرتون سعی داره شما رفت وامد نکنین؟

جوکر:من یه همسر داشتم زیبا بود...کسیکه بهم میگفت من خیلی نگرانتم؛همیشه بهم میگفت بایدبیشتر بخندم...قماربازی میکرد ویه عالمه هم بدهی بالااورده بود...طلبکارها صورتش رو خط خطی کردن،ماپولی برای جراحیش نداشتیم نمیتونست تحمل کنه...من میخواستم دوباره لبخندش رو ببینم،فقط میخواستم بدونه زخمهاش اهمیتی برام نداره پس یه تیغ گذاشتم توی دهنمو اینکارو کردم...میدونی بعدش چیشد؟اون نتونست منو اینجوری ببینه!ترکم کرد...قضیه برام بامزه شد..."حالا همیشه میخندم"

مامانا تا عید خیلی نمونده 

اگه دنبال یه راه خوب واسه لاغری میگردی 

یه سر حتما به مابزنید

1546

عزيزم بي احترامي نكن به خانواده خودت جلوي شوهرت چون تف سربالاست يع روزي ميكوبه تو سرت و ارزش خوذت پايين مياد ولي رابطه بين خودتون هم معمولي كن خيلي خوذتو واسشون به زحمت ننداز خيلي حرفارو باهاش درميون نزار ولي نزار شوهرت بفهمه رابطت چطوريه با اونا

هیچوقت رابطه تو با مادرت قطع نکن، هیشکی جای پدر مادر آدمو نمیگیره، همه ی چیزها تکرار دارند به جز این ...

نمیدونم چرا بهش حس بدی دارم چرانیومد پیشم تابمونه ودهن مردمو ببنده 

1566
نمیدونم چرا بهش حس بدی دارم چرانیومد پیشم تابمونه ودهن مردمو ببنده 

من ازش بدم اومد سر زایمانم شونه خالی کرد واینقد تو ذوقم خورد افسردگی زایمان‌ گرفتم 

بعد سه ماه با تلاش شوهرم و ورزش و سفر خوب شدم

عزيزم بي احترامي نكن به خانواده خودت جلوي شوهرت چون تف سربالاست يع روزي ميكوبه تو سرت و ارزش خوذت پا ...

میدونی مامانم بااین کارش خودش باعث شد شوهرم ومادرش بهم تیکه وطعنه بندازن وکاری کردن ک افسردگی بعداززابمان گرفتم الان واقعا نمیدونم چکارکنم چه راهی خوبه چه راهی بد

1563
نه برای نفع شخصی واقعا ازته قلبم میخاستم مامانم بالایرم باشه ن مادرشوهرم 

وقتی میگی تو بچه داری کمکم نکرد بهش دیگه حسی ندارم اما بخاطر تنهایی دلم میخواد در ارتباط باشم یعنی فقط نگران خودتی. 

هیچ آدمی موظف نیست تو بچه داری کمکت کنه الا همسرت. دیگران میتونن لطف کنن. مادرت شما رو بزرگ کرده تو این سن دیگه نباید نگرانیش بچه ی شما باشه.

با مادرت یه تعادل ارتباطی داشته باش و همسرت هم اجازه نداره حدود رابطه برای خانواده شما مشخص کنه. تحت هیچ شرایطی 

من امروز و در همین لحظه به اتفاقات خوب خوشامد می گم و خودم رو برای دریافت فراوانی، نور، برکت و زیبایی سزاوار و شایسته می دونم. من با تمام وجودم باور دارم که اتفاقات مثبت هر روز و هر لحظه و هر کجا و توی هر وضعیتی در انتظارم هستن. حق الهی و طبیعی من اینه که در زیباترین و آرامترین مکان های دنیا زندگی کنم تا بتونم استعدادها و توانایی های درونیم رو آشکار کنم و به ظهور برسونم."" تاپیک اطلاعات قانونی شروط ضمن عقد ویژه مجردها ""  
چون سوهرم خیلی عقده اییه حتی ب منی ک زنشم محبتشو رو نمیکنه ی کاری کرده ک گداییشو کنم

به هیچ وجه قطع رابطه نکن من خودم زن بابا دارم اصلااجازه نمیدم کسی درموردش حرفی بزنه

جوکر:من یه همسر داشتم زیبا بود...کسیکه بهم میگفت من خیلی نگرانتم؛همیشه بهم میگفت بایدبیشتر بخندم...قماربازی میکرد ویه عالمه هم بدهی بالااورده بود...طلبکارها صورتش رو خط خطی کردن،ماپولی برای جراحیش نداشتیم نمیتونست تحمل کنه...من میخواستم دوباره لبخندش رو ببینم،فقط میخواستم بدونه زخمهاش اهمیتی برام نداره پس یه تیغ گذاشتم توی دهنمو اینکارو کردم...میدونی بعدش چیشد؟اون نتونست منو اینجوری ببینه!ترکم کرد...قضیه برام بامزه شد..."حالا همیشه میخندم"
1578
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1510
1580
1550
1588
1426
1479
1593
1587
1439
1506
پربازدیدترین تاپیک های امروز
224
1583
29
1594