848
44

یه بار داستان زندگیمو نوشتم ولی کامل نبود.اگر از همه چیز ناامید شدید دارید جدا میشید دلتون از همه دنیا گرفته حتما داستان زندگیه منو بخونید.صبور باشید چون از قبل تایپ کردم

بچه ها من واقعا به خدا قصدم تعریف از خودم نیست ولی دختر یکی یه دونه خونمون بودم.بابام خیلی پولدار نبود اما خداروشکر اونقدری داشت که چیزی برام کم نذاره.مامان بابام همیشه برام بزرگترین حامی بودن و هستن و همه ی زندگیشونو وقفم کردن.خانواده شاد و سرزنده ای داشتم.۲۱ سالم بود خواستگارای زیادی داشتم که خیلیاشونو به خاطر اینکه پولدار نبودن رد میکردم.خدا منو ببخشه که اینقدر پول برام اهمیت داشت.خانوادم تقریبا مذهبی و باخدا بودن ولی خودم نه زیاد.ظاهرم همیشه به روز بود و خیلی مقید به حجاب نبودم.خلاصه از لحاظ اعتقادی از خانوادم خیلی پایین تر بودم ولی بازم مامان بابام هرگز ازارم ندادن و اختیار زندگیمو با خودم گذاشتن.چون جوون بودن خیلی درکم میکردن.خودمم قدبلند و خوش چهره بودم.به خدا اصلا قصدم تعریف نیست.خلاصه تا اینکه یه روزی اون شاهزاده مثلا سوار بر اسب سفید اومد.یه پسر فوق العاده پولدار.خوشتیپ و خوش قیافه.همیشه فکر میکردم خودم خیلی خوشگلم ولی اون واقعا یه زیبایی خاصی داشت.چشمای آبی ابروهای بلند و مشکی.مژه های مشکی موهای پر و مشکی و پوست تقریبا روشنش که ترکیب صورتشو واقعا خاص کرده بود.ظاهرش دل هر دختری رو میبرد.قد بلند و خوش فرم و تحصیلکرده.وقتی اومد خواستگاریم با خودم گفتم خب دختر افتادی توی ظرف عسل دیگه چی میخوای.

اَللهُمَ صَلِ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم


836
727
وقتی داستان عاشقانه میخونم .حس میکنم من با آدم ها فرق دارم .هیچ عشقی عاشقی درک نکردم.نداشتم

منم همینطور..هی روزگار..حیف از جوونی که رفت

‏زندگی دقیقا همانجایی شروع میشود که یک نفر میخندد و خنده ی او با دیگران فرق دارد.

خلاصه دوتایی یه دل نه صددل عاشق هم شدیم و خیلی زود نامزد شدیم.یه جشن نامزدی گرفتیم و بعدشم جشن عقد که همه مخارجو خودشون دادن.همه چیز عالی بود.کلی خرید عقد کردم.یکی از بهترین سرویسای طلا رو گرفتن برام.هر دوتا دستام پر از النگو شده بود.خانواده ی بسیار عالی داشت

مامان باباش مثل دخترشون دوسم داشتن و بهم محبت میکردن.منم واقعا دوسشون داشتم و عین خانواده خودم بهشون محبت میکردم.سه تا خواهرشوهر داشتم که دقیقا مثل خواهرای نداشته ی خودم بودن.همه چیز به حدی عالی و رویایی بود که اون روزای اول با اشک خداروشکر میکردم.مرتب میرفتم خونشون مامان باباش هر روز بهم زنگ میزدن برام هدیه میخریدن واگر یک روز منو نمیدیدن حتما فرداش میومدن دنبالم.مادرشوهرم هر روزم که میدیدم بغلم میکرد و میبوسیدم پیش همه تعریفمو میکرد.واقعا دوسشون داشتم ها واقعا.تا اینکه چند ماهی به همین منوال گذشت و دقیقا یک ماه قبل از عروسیم قرار شد خانوادگی بریم مشهد.

اَللهُمَ صَلِ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم
929
وقتی داستان عاشقانه میخونم .حس میکنم من با آدم ها فرق دارم .هیچ عشقی عاشقی درک نکردم.نداشتم

والا بخدا

منم الان همين حس داشتم

وقتي تاپيك الان رو ديدم شوهرش بخاطر عصبي بودن از سربازي معاف شده داره ولش ميكنه بره خارج ميگه عاشقشم و ي حرفاي ك اصلا حالم بهم خورد

و بعدم گفتم خدايا من كي هستم اينا كي هستن دقيقا نميدونم

سلام  تا درودي ديگر بدرود  
835
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

923
924
830
941
726
931
917
24
935
224
939
844
823
745
83
263
909
داغ ترین های تاپیک های امروز