1345
1273

خب خانوما اولش یه توضیح بدم  چند هفته پیش که رفتم بیمارستان با یه موضوع برخورد کردم که برام خیلی جالب بود دقیقا مثل یه رمان بود  تصمیم گرفتم بنویسمش به همی خاطر یه فصل ازش رو نوشتم براتون می زارم فعلا یه فصلش رو نوشتم نظرتون راجب ادامه اش بگین که بنویسم یا نه؟

یاد رمان گیسوان لیلی افتادم

😍😍نیت کرده بودم وقتی به حاجتم برسم تو امضام قید کنم برای همه کسایی که توی تاپیک های ختمم با هم بودیم، و خدا رو شکر امروز دو حاجت بزرگ از خدا گرفتم.بزرگِ بزرگ😍                     خدایا بی نهایت ممنونم🙏🏻                                                  در پناه مولایم امیرالمومنین علی(ع) به هر آنچه ❤ آرزو داشت رسیدم😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍


با چیکادو  بهترین هدیه را برای عزیزان خود ساده ، سریع و هوشمندانه انتخاب 

و در قرعه کشی های دوره ای چیکادو شرکت کنید.


1350

خب سلام همون طور که به دوستان قول دادم می خوام دیگه یکم نوشتمو خوب کنم امید وارم موفق بوده باشم.

خب از کجا شروع کنیم اهان زندگی امروز مطلق به یه مرد هستش . یه مرد خوشگل .  صورت جذاب استخانی کمی ریش و پوست گندم گون مطمعنم اگه دیده بودینش حتما چند ثانیه بهش نگاه می کردین

خب همین پسر یه برادر داره به اسم طاها

اسم همین پسر جذابه عرفان ه اما برادرش طاها کلا با این فرق داره اصلا نمی تونی بفهمیی که اینا برادرند چون هیچ شباهتی به هم ندارند خب اینا یه دختر خاله دارند به نام ارام فک کنم تا اینجا رو تونستم خوب توضیح بدم بقیه اش هم اول شخص هستش از زبان ارام

1334
فقط با سانسور بنویسم ؟ اینجا زیر ١٨ هست؟؟

نه بدون سانسور بگو

 زنی که صاحب فرزند نمیشد؛ پیش پیامبر زمانش می‌رود و میگوید: از خدا فرزندی صالح برایم بخواه...پیامبر دعا میکند ، وحی میرسد که آن زن را بدون فرزند خلق کردم. زن میگوید خدا رحیم است و میرود.سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید  که بدون فرزند است. زن این بار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود.سال سوم پیامبر زن را با کودکی در آغوش میبیند.با تعجب از خدا میپرسد: بارالها، چگونه کودکی دارد؟او که بدون فرزندخلق شده بود!؟وحی میرسد: هر بار گفتم فرزندی نخواهد داشت، او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت. با دعا سرنوشت تغییر میکند، از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود...ميان آرزوی تو و معجزه خداوند، ديواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزويت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن ....هيچ کودکی نگران وعده بعدی غذايش نيست!زيرا به مهربانی مادرش ايمان دارد.ای کاش ايمانی از جنس کودکانه داشته باشيم به خدا

لایک لطفااااا



بچه ها میشه هر کی پستمو دید یه صلوات برا حاجت دلم بفرسته نیازمندم

از نشونه های دوست داشتن اینه که وقتی می بینیش نتونی جلوی لبخند زدنتو بگیری                                                                                              گفتند که او عاشق گیسوی کنمد است.              موهای من از عصر همان روز بلند است
1226

فصل اول:قسمت اول

تو فامیل ما رسمه که وقتی اسم کسی رو ادم بیفته باید با هم ازدواج کنن وگرنه درو همسایه می گنن دختره یه عیبی داشته که پسره ولش کرده نگین این حرفا مال قدیم بوده که من تو فامیل خودمون دیدم  مامانم می دونست من از دست خاستگارا فرار می کنم خب اون موقع امادگی ازدواج رو هم نداشتم از اینم می ترسیدم که نکنه پسره ولم کنه و من بمونمو یک عمر نگاه درو همسایه خدا رو شکر خاستگارم کم داشتم و همون چند تا هم می پروندم . اما دنیا ی من اینقدر که فک می کردم ساده و بچه گانه نبود که مثل رمانا وقتی خاستگار میاد رو ماشینشو خط بکشم پنچر کنم و.... ماشیناشون مزدا و شاسی و بنزو... نبود که بگم خرپولن واقعا برای بعضیاشون دلم می سوخت که این کارو براش نمی کردم مثلا من می زدم چهار چرخ ماشینشو پنچر نی کردم اول از همه به ضرر خودم می شد چون دلشون نمی اومد اژانس بگیرن شب مهمون خودمون بودن . دوم از همه بد بخت ها باید یک ماه اضافه کار وایمیستادند تا یه چرخ نو بخرند . اگه بخوام از بد بختی خاستگارام بگم اینقدر زیاده که باید تا صبح مثال بزنم وضع بعضیاشون اینقدر وخیم بود که گل مصنوعیی می اوردن با خودشون می بردن  منم خیلی ناراحت می شدم اما واقعا دلم براشون می سوخت . یه روز مثل همیشه که با فاطی(فاطمه) و ملی (ملیکا) داشتیم تو خیابان قدم می زدیم  و هوا تاریک شده بود من و بچه ها هم عجله داشتیم برای زود رسیدن راهمون رو از هم جدا کردیم تو کوچه بودم که یکی دستشو از پشت گذاشت رو دهنم و کشوندم توی کوچه ی بم بست کناری نگاش عجیب برام اشنا بود اما چون پایین صورتشو با دستمال پوشانده بود و منم تا مرز سکته رفتم زیاد نگاه برام رنگی نداشت . دستش که به چادرم رفت قلبم ایستاد برای لحظه ی حس  کردم مردم . سریع چادر رو از سرم کشید و در رفت . کارش اینقدر برام عجیب بود که لرز بر جونم افتاد با خودم فک می کردم یعنی از نگاه وحشت زده ام دلش به رحم اومد یا دزد بوده و بعد به کیفم نگاه کردم و با خودم گفتم . اما اگه دزد بوده پس چرا کیف دستمه هنوز .؟. بدو بدو به سمت خانه رفتم و سریع کلید انداختم و درو باز کردم که نگاهم به نگاه غضب ناک بابا افتاد . دادش بد جور لرزمو بیش تر کرد که می گفت تا حالا کجا بودی؟؟؟ بعد نگاهش به سرم افتاد و گفت : خوشم باشه  . حالا می ری بیرون چادرتو در میاری نه؟ وقتی می ترسم زبوتم بند میاد چشمایی بابا قرمز شده بود دستشو برد بالا که بزنه اما پشیمان شد و همین طور که دستشو تو هوا مشت می کرد گفت بار اخرت باشه همیشه ارزو می کنم ای کاش بابا اون سیلی ر بهم می زد محکم هم میزد

رفتم تو اتاقمو خوابیدم مامان اصلا تو بحث منو بابا دخالت نمی کرد . نمی دونم هنوزم بهش فک می کنم می گم شاید از شوهرش حساب می برده روز بعد رفتم کارگاه با یه چادر جدید از قضیه ی اون شب هم فقط با ملیکا و فاطمه حرف زدم. اینقدر مسخره بازی در اوردن که ساعت کار تموم شد و منم تمام اتفاقات اون شبو فراموش کردم . اما تا پام تو کوچه رسید ترس تو جونم افتاد . قدما مو تند کردم و وقتی رسیدم خونه سریع درو پشت سرم بستمو به در تکیه دادم . رفتم نو خونه که لباسمو عوض کنم . اما جو خیلی سنگین بود مامان حواس پرت داشت لباس می بافت با با هم تند تند کانال عوض می کرد سلام بلندی رو که کردم فقط بابا شنید و حواب داد رو به مامان همین طور که دستمو جلو صورتش تکان می دادم گفتم مامان سلام ؟کجایی تو؟؟ چیزی شده؟؟ مامان ؟؟

بابا نذاشت مامان حرفی بزنه و گفت : عرفان طرد شده از خانواده دیگه اسمشو جلوی خاله ات نیاری اعصابش خورد شه . هنگ می کنم طرد شده ؟ کنارش گذاشتن؟ مگه چغندره ؟به همین راحتی؟؟می خوام جزئیات بیش تر رو از مامان بشنوم و به سمتش می رم و کنارش می شینم . که بابا حرفشو ادامه میده: لباستو عوض نکن می ریم خونه ی خاله ات دلداری .

سرم تو گوشه مامان می کنم و می گم مامان چی شده ؟؟؟ مامان میگه و میگه و میگه و من دیدم نسبت به عرفان عوض عوض و عوض تر میشه اینقدر که اخر حرفش دهن من باز می مونه و مامان اشک از چشماش جاری میشه. و زمزه می کنه عرفان این طور نبود .


1335
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1344
1330
1305
1298
1297
1275
1349
29
1295
1294
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1340
224
1347
داغ ترین های تاپیک های امروز