1147
648

از قبل از بارداری شروع میکنم تا بعد از زایمان میگم و تجربیاتمو هم قاطیش در قالب خاطره براتون میگم امیدوارم مفید باشه... البته بیشتر خاطره س

تایپ کردم ازقبل کپی میکنم میذارم و با عرض پوزش ازم عکس نخواید چون میدونم شوهرم ناراحت میشه و دوست نداره عکس خانوادگی تو فضای مجازی بفرستم. مچکرم‌



۱_من ۲۲ سالم بود و شوهرم ۲۶ سال که عروسی کردیم، تقریبا یک سال که از عروسیمون گذشت زمزمه های شوهرم در مورد بچه دار شدن شروع شد ولی چون اوضاع اقتصادیمون خیلی روبراه نبود و خودم هم اصلا آمادگی نداشتم مخالفت کردم من از ۱۸ سالگی پریودم نا منظم بود همش یه هفته ۱۰ روز عقب مینداختم رفتم یه دکتر بم گفت تو بچه دار نمیشی و برو همین امشب اقدام‌کن🤕 منم اصلا نمیخاستم یه دکتر دیگه با قرص یاز درستش کرد البته خودمم ۱۳ کیلو کم کردم و هر روز ورزش میکردم که درست شد،خلاصه ۳ سال که گذشت  دیدم اوضاع اقتصادی که فرق نمیکنه، حس و میل مادرانه هم انگار قرار نیس خودش بیاد ، خودم هم همیشه مخالف تک فرزندی بودم  و از فاصله سنی زیاد والدین با فرزند هم خوشم نمیومد، همه ی اینا به علاوه ی تمایل شدید شوهرم به بچه دار شدن باعث شد که برم دنبال آزمایشای قبل بارداری. 

۲_فرآیند قبل از بارداری به سرعت گذشت و دکترم گفت آماده ی اقدامی. ماه اولی که اقدام کردیم یه هفته ده روز از زمان تخمک گذاریم میگذشت و من تقریبا مطمئن بودم حامله نمیشم. ولی دو روز عقب انداختم  و همه میگفتن این به خاطر آمادگی رحمه. ماه دوم تو روز تخمک گذاریم دو بار اقدام کردیم و من ۵ روز عقب انداخته بودم که بی بی چک زدم یه هاله انداخت رفتم آزمایش دادم مثبت شد. یه استرس عجیبی گرفتم 

۳_ شب که شوهرم اومد آزمایشو با یه نامه از طرف نی نی گذاشتم دم کمدش‌. اونم تا دید شصتش خبر دار شد اومد بغلم کرد و دو تاییمون اشک تو چشامون جمع شد و بغض کردیم.  من یه استرس خیلی زیادی به صورت مداوم تو وجودم بود تا وقتی که همه ی خاله ها و دایی ها خونه ی مادربزرگم جمع بودن شوهرم یه جعبه شیرینی گرفت و اومد اونجا و قضیه رو بعد از یه هفته گفتیم، مامانم گله مند بود که چرا زودتر بم نگفتی مگه من غریبه ام و همو بغل کردیم و گریه کردیم(من و شوهرم پسرخاله دختر خاله ایم)  به محض اینکه بارداریمو خبر دادم به خانوادم و بقیه به طرز عجیبی استرسم رفت و من خودمو فحش میدادم که چرا زودتر نگفتم....

بچه ها یه خبر خوب

نی نی لازم از الان تا عید هروز تخفیف های استثنایی میذاره

من که هر روز چک میکنم منتظر تخفیف صندلی ماشینم


ما رو دنبال کنید

۴_هفته ی بعدش رفتم دکتر برای تشکیل پرونده و صدای قلب....سونو کرد گفت ساک تشکیل شده ولی چیزی دیده نمیشه و هفته ی آینده بیا یه چیزایی در مورد بارداری پوچ شنیده بودم و ترسیدم ، پرسیدم ازش ممکنه تشکیل نشه؟ دکتره گفت نگران نباش انشالله که میشه،ولی من دو هفته بعدش رفتم که خیالم راحتتر باشه و تو این مدت تا تونستم به و مشتقاتشو (چای به،مربا به، خورشت به،آب به)خوردم که میگفتن تاثیر داره و خوبه، دکتر سونو کرد و من برای اولین بار پسر گلمو دیدم، خیلی جالب بود سر و دست و پا داشت و من باورم نمیشد از همون اول انقدر واضح باشه ولی صدای قلبشو برام پخش نکرد😣رو دلم موند 

892

۵_دوران بارداری خوبی داشتم در کل، حالت تهوع و ویار بارداری که عادیه خداروشکر چیز غیر عادی ای  پیش نیمد، تا آخر ماه ۵ بیحالی و حالت تهوع داشتم و گوشه ی خونه مامانم اینا افتاده بودم از ماه دوم تا دم زایمانمم بزاق دهانم زیاد شده بود و روزی یه بسته دستمال مصرف میکردم دوره دهنم و لبم همیشه قرمز و زخم بود برای این مورد نتونستم کاری بکنم ولی برای حالت تهوع قرص زنجبیل و دمیترون و بو کردن لیمو ترش و زنجبیل طبیعی عالی بود. تو کل بارداریم دو روزش حالم خیلی بد شد معدم حتی آب هم نگه نمیداشت دکترم میخواست بستریم کنه  با اصرار خودم برام سرم نوشت کم کم خوب شدم. در کل شوهرم و خانوادم خیلی هوامو داشتن.منم سعی میکردم خودمو لوس نکنم و عادی باشم.چیزی که اون اوایل اذیتم کرد استرس بیش از حدم در مورد زایمان بود،ساعتها گریه میکردم به خاطرش😐😑😐. 

۶_قبل بارداری کلاس خیاطی میرفتم، مربیم زنگ زد گفت اگه نری امتحان بدی باید دو سال صبر کنی  منم دیدم حیفه ثبت نام کردم برا امتحان، برای امتحان کتبیش که رفتم، بعد از امتحان به طرز فجیحی با پهلو خوردم زمین حدود ۱۷ هفتم بود.صورتم محکم خورد لب جدول و گونم سیاه شد مستقیم رفتم مطب دکترم سونو کرد گفت خوبه تکون میخوره. گفتم جنسیت چیه گفت من نمیگم دو هفته دیگه برو آنومالی بت میگه...😐😐😐😐😐به خیر گذشت....

۷_آنومالی رو با شوهرم رفتم، دراز کشیده بودم برا سونو، بعد از یه ربع و کلی چرخوندن پروب (درسته؟🤔) رو شکمم شروع کرد توضیح دادن، دست و پاشو نشونمون داد خدای من باورم نمیشد انگشتای کوچولوش تشکیل شده بودن چشماش باز بود پلک میزد صدای قلبشو پخش کرد... از همه ی مراحلش شوهرم فیلم گرفت. پرسیدم همه چی خوبه؟ سالمه؟ گفت بله پرسیدم جنسیت گفت پسر با شوهرم به هم نگاه کردیم و خندیدیم. برامون هیییییچ فرقی نداشت. (شخصا دوست دارم از دو جنس داشته باشم.) 

منتظریم هااا

تبریک

1
5
10
15
20
25
30
35
40
زنی که صاحب فرزند نمیشد؛ پیش پیامبر زمانش می‌رود و میگوید: از خدا فرزندی صالح برایم بخواه.پیامبر دعا میکند ، وحی میرسد که آن زن را بدون فرزند خلق کردم. زن میگوید خدا رحیم است و میرود.سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید  که بدون فرزند است. زن این بار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود.سال سوم پیامبر زن را با کودکی در آغوش میبیند.با تعجب از خدا میپرسد: بارالها، چگونه کودکی دارد؟او که بدون فرزندخلق شده بود!؟وحی میرسد: هر بار گفتم فرزندی نخواهد داشت، او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت. با دعا سرنوشت تغییر میکند، از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود...ميان آرزوی تو و معجزه خداوند، ديواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزويت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن ....هيچ کودکی نگران وعده بعدی غذايش نيست!زيرا به مهربانی مادرش ايمان دارد.ای کاش ايمانی از جنس کودکانه داشته باشيم به خدامیشه برا سلامتی تو دلیم یدونه صلوات بفرستین 🌷🌷
8

۸_از اونجایی که همیشه عاشق زایمان طبیعی بودم و از قبل بارداریم پیگیرش بودم(تاپیک سوره در مورد زایمان طبیعی خیلی کمکم کرد بسیار عالیه و همچنین پیج ماما سایت)، از ماه شش پیگیر کلاس بودم و رفتم مرکز بهداشت برای ثبت نام. کلاسا۸ جلسه تئوری بود که آخر هر کلاس نرمشای لگنو یاد میداد. منم شروع کردم هر روز تو خونه نرمش و ریلکسیشن.  ماه هفت که رفتم برا چکاب در عرض یه ماه ۴ کیلو اضافه کرده بودم و کلی دکترم دعوام کرد و بم رژیم داد، از این به بعد کارم سخت بود چون من تازه اشتهام باز شده بود ولی باید جلو شکممو میگرفتم و به خصوص اینکه عید نوروزم در راه بود...


۹_چکاب ماه هشت، به دکترم گفتم انقباض نا منظم دارم و دلدرد پریودی گذرا. معاینه سطحی کرد گفت یه سانت باز شدی و استراحت کن. منم ورزشو قطع کردم و استراحتم شروع شد ولی کم کم خسته شدم و ازهفته ی ۳۶ ورزشو شروع کردم تو ماه نه که رفتم  پیاده روی و پله نوردی رو هم اضافه کردم و هر لحظه منتظر بودم و مطمئن بودم دردم خودش شروع میشه.

۱۰_از اینجا به بعد رو من زوری میرفتم دکتر و شب قبلش کلی گریه میکردم چون دکترم به شدت معاینه میکرد و همراه معاینه تحریک میکرد که نی نی بیاد ولی خبری نبود. البته دوستان نترسید معاینه اصلا درد نداره. نفستونو حبس کنید و یه کم زور بزنید اصلا متوجه نمیشید تحریک درد داره که اونم چند ثانیه ست و من به خاطر اینکه هر هفته تکرار میشد عزا گرفته بودم.

۱۱_روزا راه میرفتم البته تنهایی چون ماه رمضون بود و همه روزه بودن و دعا و قرآن میخوندم(روزانه سوره ی انشقاق و مریم و دعای یستشیر  و نادعلی به شدت موثر بود). گریه میکردم. ای خدا چرا نمیاد خسته شدم دیگه. دیگه دلم نمیخواد برم دکتر نمیخوام معاینه بشم. میخوام ببینمش. ای خدا میترسم وزنش بره بالا نتونم طبیعی بیارمش. ای خدا نکنه پی پی کنه نکنه بند ناف بپیچه دور گردنش.خدایا منکه انقباض دارم شکمم افتاده چرا نمیاد پس؟ اشک بودو اشک بود و  اشک 😢😢😢 تا هفته ی ۳۹ ...

۱۲_از عصرش حالم بد بود انگاری ویارا برگشته بود. افطار خونه مادرشوهرم دعوت بودیم. یه دمیترون خوردم و رفتیم. با قرص حالم خوب شد. تونستم غذا بخورم. شب یهو کمر و دلم درد گرفت هی میگرفت و ول میکرد به شوهرم گفتم فک کنم داره میاد. خداحافظی کردیم دم در مادرشوهرم از رنگ و روم شک کرد بم گفت رفتی خونه پونه کوهی دم کن بخور اگه درد زایمان باشه تند میشه اگه کاذب باشه رفع میشه اما تا رسیدم خونه....

1103

۱۳_حالم به شدت بد شد و گلاب به روتون تا خوده صبح دم توالت  نشسته بودم و حالم به هم میخورد. صبحش نوبت دکترم بود رفتم  دکتر گفت مسموم شدی. حین معاینه دست به شکمم گذاشت گفت چقدر سفته شکمت. بخواب ان اس تی بگیرم. ضربان قلب بچه ضعیف بود گفت اگه اینطوری باشه میفرسمت سزارین اورژانسی. گفتم حدود ۱۶ ساعته هیچی نخوردم تهوع شدید دارم. گفت برو یه چی بخور و بیا. رفتم با هزار زور دو تا قاشق بستنی و یه قلپ رانی خوردم دوباره که گرفت گفت بهتر شده و میتونم تا عصر بت وقت بدم. گفت دهانه رحمت دو سانت شده و خیلی نرم شده و تو تا فردا زایمان میکنی قطعا. حین معاینه تحریک اساسی هم کرد😣 جوری که دستشو درآورد خون خالی بود. گفت استفراغ و تهوعت هم از نشانه های زایمانه و مسمومیت نیس بعضیا اینطوری میشن. خلاصه اومدم خونه و کمر و دلم درد میکرد میگرفت و ول میکرد و من خوشحال.....

۱۴_با شوهرم ورزش میکردم کمرمو ماساژ میداد پیاده روی میکردم پله میرفتم با ساک بیمارستانم عکس گرفتم واز این کارا، ولی حالت تهوع داشتم هیچی نمیتونستم بخورم به زور یه کم آب ماهیچه سر کشیدم و یه لیوان آب هندونه خوردم. مامانم زنگ زد به یکی از خاله هام اومد پیشمون. مادرشوهرم (خالم) زنگ زد سراغمو گرفت از جریان باخبر شد خلاصه همه فهمیدن و هی زنگ میزدن سراغ میگرفتن. منم کمرم درد گرفته بود و مدام شدید میشد تو دلم میگفتم آخ جون حالا که برم میگه ۵ سانتی و خوشحال بودم. (چه خیال باطلی😭) عصری رفتم دوش آبگرم‌گرفتم به کمرم که میگفتن برا تسکین درد زایمان خوبه، دردام به صورت یهویی صفر شد گفتم عجبا ایول چقدر آب گرم تاثیر داره واقعا. اومدم آماده شدم  که دوباره بریم مطب. دم در با بابام دست و روبوسی کردم گریم گرفت بابام بغض کرده بود تو گوشم گفت فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین و از زیر قرآن رد شدم و با ساک و وسایلم اومدم بیرون.... 

۱۵_تو مطب دکتر دوباره ان اس تی گرفت اینبار ضربان بالا بود و هی بوق میزد گفت برو یه چی بخور و بیا رفتم یه شربت گلاب خوردم  و دوباره گرفت متعادل شده بود. معاینه کرد گفت همون دو سانتی😣، درد نداری؟ گفتم داشتم رفتم دوش آبگرم دردم رفت. گفت برو راه برو زایمان میکنی به زودی...دست از پا درازتر اومدم خونه. لجم گرفته بود ولی تا رسیدم خونه با شوهرم کلی مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم بابام تعجب کرده بود.همه هی زنگ میزدن سراغ میگرفتن میومدن دیدنم. مامانم شب نگهم داشت نصفه شب هی بم سر میزد ولی خبری نبود پسری حسابی منو گذاشته بود سره کار.یه مهمونی افطارم دعوت بودیم که کنسل کردیم  بعد باعث دلخوری شد فک کرده بودن الکی میگیم که نریم، تو هفته ی چهل بودم که دوباره رفتم دکتر برا چکاب تا منا دید گفت تو که هنوز نزاییدی😢 معاینه کرد تغییری نکرده بودم خودشم در عجب بود. گفت تا سه شنبه هفته دیگه که ۴۰ هفتت پر میشه بیشتر نمیشه صبرکرد.(البته طبق سونوی آخرم شنبه هفته آینده ۴۰ هفتم پر میشد یعنی دو روز زودتر)اگه دردت نگرفت سه شنبه مستقیم بیا بیمارستان. در نهایت گفت پنجشنبه دوباره بیا مطب تا فقط معاینه و تحریک کنم😣😣😣😣 

۱۶_پنجشنه که رفتم باز هیچ تغییری نکرده بودم سونوی آخرمو که دید شنبه برام نوبت زد گفت بیا بیمارستان ولی در لحظه ی آخر گفت جمعه ۲۴ ساعت شیفتم اگه فردا بیای به نفعته، منم قبول کردم. البته گولم زدا، گفت فردا بیا بیمارستان فقط معاینت میکنم😣 مامانم گفت تو فردا بری بیمارستان نمیذارن بیای خونه ساکتم ببر، سومین شب قدر بود خیلی دعا کردم، از استرسم هیچی نتونستم بخورم، البته بدشانسی من یه هفته آخر کلا حالم بد بود و نتونستم چیزی بخورم.دو هفته آخر روزانه ۷ عدد خرما و سیاه دونه و یه لیوان شربت خاکشیر و کمی زعفران و گلاب و یه قاشق روغن حیوانی و ۱۴ عدد بادام میخوردم که وا موندم ازش و یه کم کارمو خراب کرد حالا جلوتر متوجه میشید. بگذریم فردا صبح زود بلند شدم ساکمو برداشتم و با مامانمو و شوهرم رفتیم بیمارستان.....

1170
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1096
1159
1175
1107
1176
726
1148
1172
1153
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1138
83
24
29
224
1036
داغ ترین های تاپیک های امروز