1232
1226
عنوان

طرفداران رمان ترسناک بیان

83 بازدید | 8 پست

اومدم نظرسنجی کنم کیا دوست دارن هر شب چند صفحه رمان ترسناک بزارم بخونید.اسم رمان ناقوس هست.بیشتر از اینکه ترسناک باشه هیجان انگیزه.رمان خیلی قشنگیه.خواستین براتون میزارم.

زندگی افسانه افسانه هاست                                هرکه دل بندد به آن دیوانه دیوانه هاست.

ميزي داخل تلگرا م اگ ايفون باشه گوشيت بالا سمت راست ي مربع ك خودكار توشه

اگ اندرويد باشه فك كنم پايين سمت چپه

بعد بزن new channal

شخصيت من چيزي ست كه من هستم!اما برخورد من بستگي داره به اينكه تو چه برخوردي داري!!!😎ميشه براي رسيدن من و عشقم به هم صلوات بفرستي ☹️❤️


پک میوه‌های تازه برش خورده در بسته بندی های متنوع

دارای مجوز از وزارت جهاد و کشاورزی

سینی میوه

سیخ میوه

بسته مخصوص افطار

میوه  برش خورده برای مراسم و دورهمی ها

جهت سفارش محصولات از طریق سایت میوکات اقدام بفرمایید

📞09194997836

1156

بسم ربك العتیق

نــــــاقوس

به قلم نجمه کامل

ویراستار و طراح : شروین سلطانعلی

مقدمه

وقتی توی کلیسا زنگ ناقوس به صدا در میاد، همه میدونن که مرگ

نزدیکه... خیلی نزدیک...

برای همینه که بهش میگن ناقوس مرگ...

یک خطا میتونه آدم رو تا تباهی بکشونه، یک بی احتیاطی ممکنه زنگ

ناقوس رو به صدا در بیاره و یک اشتباه میتونه دنیا رو نابود کنه...

زندگی افسانه افسانه هاست                                هرکه دل بندد به آن دیوانه دیوانه هاست.

قسمت اول

کش و قوسی به بدنم میدم و از پشت مانیتور بلند میشم و با بی حالی خمیازه ی بلندی می کشم.

یلدا همونطور که حریصانه تخمه می شکنه و تند تند توی دهنش جا میده، با دهن پر میگه:

فردا ساعت چند از مدرسه میای؟

-نمی دونم؛ حدودا ساعت دو بعد از ظهر، چطور مگه؟ تو فردا نمیری باشگاه؟

نیشش باز میشه و با خنده میگه:»دوستام فردا میان این جا»

اخمی می کنم و با جدیت میگم:

»یلدا خودت خوب می دونی که من از دوستات هیچ خوشم نمیاد! پس لطفا ساعتی که من میام

اونا رفته باشن.»

یلدا دوباره می خنده و جواب میده: »باشه باشه حرص نخور دوگانه جونم.«

روی تخت کنارش می شینم، یک مشت تخمه ی آفتابگردان به طرفم می گیره و گفت:

»خیلی خوشمزه ست! نمیخوری؟«

با لبخند جواب می دم:»نه مرسی! حساسیت دارم.«

ظرف تخمه اش رو برمیداره و از روی تخت بلند میشه و در حالی سمت در میره میگه: »شب

بخیر خواهری.«

- »شب تو هم بخیر، خوب بخوابی.«

از اتاق بیرون میره، روی تخت می خوابم، پتو رو، روی خودم می کشم و به سقف خیره می شم؛

خیلی خوب شده بود که یلدا اومده بود با من زندگی کنه، حداقل از تنهایی بیرون اومده بودم،

اواخر شهریور ماه، یلدا با نا پدری اش بحثش شد و تصمیم گرفت بیاد و پیش من زندگی کنه،

زندگی افسانه افسانه هاست                                هرکه دل بندد به آن دیوانه دیوانه هاست.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1159
1229
1207
1224
1218
1231
1212
1236
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1180
224
1198
29
1216