میدونم خوب نیست مسخره نکنین لطفاً چون بلد نیستم بار اولمه تازه دیروز شروع کردم به نوشتن 😂😂 حالا بگین برا بار اول خوب بود یا بد بود ؟؛ چیکار کنم بهتر بنویسم ؟! چجوری یاد بگیرم؟؛
در واقع همه ی ما در زندگی خود اتفاق های را تجربه میکنیم که شاید بسیار تلخ و طاقت فرسا باشد ، شاید هیچوقت در مورد آن اتفاق با کسی حرف نزده باشیم ،فقط آن را در ذهن خودمان نگه داشتیم و شاید از گفتن آن میترسیم اتفاق های که هزاران بار در ذهن مان تکرار می شود ولی جرئت گفتن آن را نداریم.
سال های زیادی میگذرد و هم چنان مثل سال های گذشته استیصال را در خود حس میکنم این فقط یه حس ساده نیست نه فقط در بدنم بلکه در درون و بیرون بدنم حس میکنم در استخوان هایم حتی در بند بند انگشتانم گاهی باخود فکر میکنم چه میشد یک روز فقط یک روز آن را حس نمیکردم شاید دلم میخواست ازش فرار کنم ولی راه فراری وجود نداشت شاید باید آن را پذیرفت تا به مرور زمان بهش عادت کرد و زندگی برایمان راحت تر شود .
گویی در تمام این سال ها خستگی و اندوهی عمیق تمام وجودم را فرا گرفته بود ، هر روز آن را تجربه میکنم تجربه ای سخت،گاهی باخود می گویم آیا فقط من آن را تجربه میکنم یا یک نفر یا هزاران نفر دیگر در حال تجربه آن هستند، هیچوقت التیامی در زخم هایم ندیدم این مرا سخت غمگین میکرد.
گاهی با خود فکر میکنم من برای این زخم های عمیق آفریده شدم یا برای رنج هایی که سال ها آن را تحمل میکنم ،جوابی برای آن نیافتم شاید برای هر دو افریده شدم.
در واقع در طول زندگیم رنج های زیادی را تجربه کردم آنگاه که فهمیدم تمام این رنج ها ،چیزی در وجود خود دارند، تمام بدنم به مرور التیام پیدا کرد ، نمیدانم تجربه بود یا تقدیر بود ، فقط میدانستم فرسودگی ای ژرف تمام وجودم را فرا گرفته بود که توان مبارزه با آن را نداشتم در تمام روز سعی میکردم راهی پیدا کنم ولی گویی که توان ادامه دادن هم نداشتم.
گاهی دلم میخواست راهی برای رهایی از این رنج عمیق پیدا کنم ولی هیچ راه نجاتی به ذهنم خطور نمیکرد با این حال مجبور به ادامه دادن این زندگی بودم .
در تمام این سال ها مرگ سختی را تجربه کردم بی آنکه کسی متوجه مرگ هایم شود یا متوجه اشک هایم شود ،شب ها مرگ مبهمی رو تجربه میکردم بی آنکه کسی متوجه آن شود چه کسی میداند چند بار مرگ را تجربه کردم همچنین صبح روز بعد به زندگی بازگشتم.
گاهی سرگشتگی عمیقی را در خود حس میکردم با این حال روز های زیادی بین انتخابی سخت، سر در گریبان فرو میبردم نمیدانستم کدام انتخاب درست بود : ادامه زندگی ای که برایم مانند رنجی ژرف بود یا پایان زندگی ای که گذشته عمیقی. همراه خود دارد، با این حال اندوهی سخت را تجربه میکردم آنگاه که تلاش هایم با شکست مواجه میشد ناامیدی عمیقی در وجودم حس میکردم.
همیشه دلتنگ گذشته ای هستم که میدانم هرگز قرار نیست دوباره آن را تجربه کنم ،مشتاق اتفاق هایی که دلم میخواست فقط یک بار دیگر در آن موقعیت قرار بگیرم و تنفر نسبت به اتفاق هایی که هیچوقت دلم نمیخواست دوباره آن را تجربه کنم.