من همه جا گفتم
بازم میگم
توی خونه مامانم اینا
یه شب که هیچکس نبود
منو شوهرم ک اون موقع نامزد بودیم خواب بودیم توی حال
دقیقا جلوی راهرویی که منتهی میشه به حموم و دستشویی و اون یکی اتاقا خواب بودیم
جفتمون یهو تز خوتب پریدیم از هم پرسیدیم چیشده
حفتمون یه خواب یکسان که یه سایه سیاه جلوی راهرو وایساده و مارو نگاه میکنه دیده بودیم
خیلی عجیب بود پاشدم قران گذاشتم بالا سرمون و چهار گوشه خونرو اب نمک ریختم
دیشبم دقیقا جلو همون راهرو خواب بودم😂😂😂
خیلی عجیب بود نمیدونم خواب بود یا واقعیت