لطفا بخونید اگه تونستین کمک کنید تو این سنم ۶ تا خودکشی ناموفق داشتم شرایط رفتن پیش روانشناسم ندارم اگه غلط املایی هم بود من ببخشید تند تایپ کردم
۱۹سالمه و مسئله عشقی نیس (یه سری تو نوجوونی جاهلیت کردم ولی اسمش نمیشه گذاشت عشق تو ادامه میگم برا شما)
مامانم همیشه میگفت بچگی هات باهوش بودی و فقط شعر حفظ می کردی تا کلاس اول بلد بودی تا صد بشماری و بنویسی الان هم به شعر علاقه دارم ولی بریم سراغ دورانی که خودم یادم میاد که مصادفه با شروع همه چی
سال ۹۱بود که بابام به مامانم گفت من زن شاغل میخوام باید کار کنی بهش سرمایه داد ولی در عوض کارت بانکی به اسم خودش گرفت (تا ۱۵سالگیم مغازه باز بود اینجا۶سالمه)
همه چی یه مدت خوب شد تا این که خانم معصومه که از فامیل های مادرم بود و او اونم بازاری بود لباساش با مامانم قاطعی شد و بحث ها از اینجا شروع شد بابام به مامانم توهین می کرد و میگفت خانواده ات دزدن و خودتم همینی پولایی که کار می کنی کمه کجا می ره (مامانم نقد ها رو بر می داشت برا خودش ولی خب حقش بود)
فرض کنید تابستون سالی که می خواستم برم مدرسه اینا از جدایی و طلاق حرف میزدن قبل اون خیلی شاد بودم ولی رسوندنم جایی که تو سنجش بار اول جواب ندادم و ردم کردن اوردنم خونه به جا دلداری کتکم زدن و گفتن بری اونجا سر و ته اویزونت میکنن با چوب می زننت درحال که چون افسرده بودم فقط گریه کرده بودم اصلا جواب نداده بودم از شانس من بعد از ظهرش کسی رو اوردن که روانشناس خوبی بود و کلا ریاست اونجا رو به عهده داش فکر کنم خیلی ازش اطلاعات ندارم سنم کم بود بعد ها مامانم ازش اینطور گفت فقط میدونم مشاور کنکور هس الان خاطرات عمیقی از مصاحبه اون روز ندارم فقط یادمه باهام حرف زد و من رو خندوند بعد مثل یه بازی باهام اون ازمون ها رو حل کرد فقط یادم میاد یه پازل بود که بدنه اش چوب بود و من اون حل می کردم خلاصه با نمره صد و پنجاه ازمون سنجش پشت سر گذاشتم ولی مشکلات خونه ما و کار مامانم بزرگتر میشد اون زمان شهر ما دوتا مهد کودک داشت که یکی حروف الفبا رو یاد میداد ولی اون یکی یاد نمیداد و معلم ما تو یه هفته تمام حروف الفبا رو گفت و منم یاد نگرفته بودم مامانمم که می رفت سر کار تو هر ۵ روز ۱۰تا حرف بهم یاد میداد که چون یاد نمی گرفتم کتکم میزدن دو نفری یادمه با سیم شارژر کل بدنم کبود کردن بچه۶ساله رو یه بار انگشت وسطم شکوندن الان هم کج هس موهام می کشیدن دهنم پر فلفل می کردن و میگفتن می برن کارخونه فرش بهت غذا نمیدن هر روز یکی از انگشتات قطع می کنن باید فرش بذاری پشتت حمل کنی یادمه گفتم انجام میدم که گفتن باشه این فرش بر دار دست از سرت بر داریم دو ساعت فقط سعی می کردم فرش بلند کنم ولی نتونستم اصلا به چه امیدی این کار می کردم بچه بودم دیگه حرفاشون باور کردم تلوزیونم قطع کرده بودن و خونه حبس بودم مگه این که بهم رحم می کرد می بردم مغازه از طرفی هم چون مظلوم بودم تو مدرسه اذیتم می کردن اسم دوستم ایناز بود از دست بچه قلدر ها که فرار می کردم می رفتم پیش اون تنها کسی بود که بهم اهمیت میداد راستش مامانم میگه سه ماه طول کشید حروف الفبا رو یاد بگیری راستم میگه به نظرم چون نوبت اول همش خیلی خوب بود مدرسه ام که عوض کردم پرونده گرفتم تو اون بود نمره ها الانم کپی نمره ها رو دارم تو اون مدت خودم از اون قلدر ها هم وحشی تر شدم یه تنه همشون زدم و بالاخره ولم کردن همه چی خوب شده بود مامان و بابامم دیگه کمتر بحث می کردن کلاس دومم که عالی بود و بالاخره سوم صاحب یه داداش شدم تا یه سالگی اون همه چی خوب بودم باز نازم میکشیدن ولی خب یه بچه دیگه هم اومده بود که شبا هم نمی خوابید ادامه اش تایپ می کنم چون می ترسم طولانی شه نخونید بازم اگه می خواید هنه اش یه جا تایپ کنم لایکتون کنم