من و مامانم، پارک بودیم که یکی از ما خواستگاری کرد....
بعد ما رفتیم با پسره حرف بزنیم(مامانش رسما التماس میکرد...مجبوری قبول کردیم)
خلاصه پسره ادعا داشت ، خیلی پولدار و...هست.
از بالا داشته نکاه میکرد.
همون جلسه اول هم ، حدودا 2 ساعت بعد گفت
لوندی و...بلدی ، رقص؟
یهو گفت ، شما میدونید مثلا زندگی باید لوندی بلد باشه...نیاز همسرش رو برآورده کنه...
سرش کنه که چشش دنبال این و اون نباشه.
منم گفتم مرد ذاتش مهمه..، زن مسئول خیانت مرد نیست..گفت نه
مرد که ذاتش خوب باشه، این مرد زودی باید سیر کرد...
منم گفتم ؛ تو هر زندگی مرد و زن نیاز هم رو رفع میکنند..
بعد گفتش نه رفع نیاز جنسب چارچوب نداره
منم گفتم متوجه منظورت نشدم
گفت واقعا
منم گفتم ؛ الان وقت این حرف ها نیست.
این مرحله آخر هست.
بعد هم شماره هم رو گرفتیم.
این آقا که 44 ساله هست، موقع رفتن گفت
هفته 2 بار حضوری بریم ، بیرون گفتم نه من بیکار نیستم...
گفت باشه پس فعلا بریم فک کنیم.
الان چن روزه خبری نیست!:
بگذریم