با شوهرم رفتیم خونه مامانم ذیدم حالش بده..بنده خدا صورتش ورمکرده بود میگفت چند شبه راحت نمیخوابم از بس سرفه میکنم دیشب ک اصلا نخابیدم..خلاصه بعد کای بدبختی راضیش کردیم ببریمش بند واکن.گفتم شاید چیزی توگلوت گیرکزده ورفتیم بیرون باهم.منو مامانم شوهرم دخترام و داداشم یه مسیری بودش پیاده شد رفت کارداشت..منوشوهرم مامانم رفتیم.طفلی گلوش استخون گیر کرده بودش.دیگه بعدش رفتسم گشتنو خونه مامانبزرگمو بازاروخیلی خوشگذشت به همه مون..برگشتیم نزدیکای ۱۰بود..شام کذاشتمو داشتیم چایی میخوردیم ک حرف از مال و دارایی شدمامانم با لحن بدی به شوهرم گفت همه کسایی ک همکار بابات بودن چندتا چندتا خونه دارن ماشین دارن بابای توکه عرضه مال جمع کردنم نداشت..یک لحظه شوهرم خنده رولبش موند..هیچی نگف سرش. انداخت پایین چاییشو خورد..مامانمم انکار چه حرکت شاخی زده ..یعنی ترررزد به همه حال خوبمون.
کلا اخلاق مامان بابام همینه..من خودم خسته شدم ازدست شون..
همیشه م میگن تو شوهرت نسبت به ما بی مهرید..
شما بودید جای شوهرم چی کار میکردید