ببین خواهر من یه ورقی، مامان و بابای من هر دو بچه بزرگن.
فامیلمون بزرگه، ختم و .... زیاد میرن.
خود خواهرم میدونه مثلا پنجشنبه مامانم ختم دعوته برای شام.
بازم میاد ، مامانم شام اون و بچه هاشو میزاره و میره به خدا.
به خدا خودش و دختراش میان و تا دوازده که شوهر بیاد دنبالش