در من چیزی کم بود و در زندگانی هم چیزی کج بود. میان ما و زندگانی یک چیزی گنگ ماند. ما دیر آمدیم، یا زود. هرچه بود بموقع نیامدیم. گذشت و بهتر که میگذرد.کلیدر
کاش پیرتر بودیم، مثل ریشه ها یا خیلی جوانتر بودیم، مثل شاخه ها اینجا که ایستاده ایم فقط تبر میخورد.........یکی از مهمترین ویژگی های آدمای (* امن *) اینه که دیگران نسبت به کلام و عمل او ((* نگران * )) نیستند
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم...تحمل زندگی فامیلی را ندارم...من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم..تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم...!