این خانم ۳۵ سالشه یه پسر یازده ساله داره
میگه شوهرم دو سال بعد از ازدواج معتاد به هروئین شد بهش گفتم چرا جدا نمیشی برگشت گفت جدا بشم چیکا کنم؟ همه بگن این طلاق گرفته و برم زیر ذره بین؟ میگه شوهرمو ولش کردم به حال خودش سرکار میرم جمع میکنم خرید میکنم زندگی میکنم این رستوران اون کافه میرم هیچکس هم نیست بگه کجا میری با کی میری چرا میری
میگه شوهرم صبح تا شب تو یه اتاق به فکر نعشه بازی خودشه چند وقت بعد هم میفته میمیره فقط اسمش روم باشه اطرافیان نگن این طلاق گرفته داره کجا میره یا از کجا میاد، میگه به فامیلا گفتم تو کمپه داره ترک میکنه
میگه عین دوتا همخونه هستیم یه تیکه غذا میذارم جلوش میزنم بیرون میرم سرکار از اونجا پسرمو میبرم شهربازی رستوران پارک همه جا، میگه برای پسرم هم مادرم هم پدر
بهش گفتم دلت نمیخواد یه زندگی جدید تشکیل بدی با یه مرد خوب؟ گفت همشون مثل هم هستن به نوعی خصلت های بد دارن تا بیام به جدیده عادت کنم عمرم حروم میشه میگه شاید جدیده معتاد نبود ولی از این بدتر بود شاید محدودم کنه بداخلاقی کنه مگه خرم دوباره خودمو بندازم تو چاه
خدا شاهده به حدی بهش حسودیم شد که خدا میدونه
شوهر من نه معتاده نه چیزی ولی فقط با حرفا و کاراش منو عذاب میده سر تک تک کارام باید بهش جواب بدم اینو نپوش کوتاهه اونو نخر گرونه اینجا نرو من خوشم نمیاد اون غذارو درست نکن خوشم نمیاد
فقط زر میزنه فقط مثل مته رو مغزم راه میره ازش متنفرم کاش یه روز خبر مرگشو برام بیارن