من و همسرم پرستاریم من بعد ازدواج اومدم یه شهر دیگه با فاصله یک ساعت
پدرومادرم جدا شدن و یه خواهر دارم که امسال کنکور داره و میگه میخاد بره یه شهر دیگه دانشگاه
مامانم خیلی وابسته به ما هستش و میگه میخاد بیاد تو این شهر که من هستم خونه بخره همیشه شاکیه که شما منو تنها گذاشتید و چرا این انتخابو کردی که ازاین شهر بری و اینا
من خیل به فکر مهاحرت باهمسرم افتادم مخصوصا که هردو پرستاریم و اونطرف شرایط کار خوبه برای پرستارا لااقل دخل و خرجشون باهم میخوره
اما هرموقع به مامانم میگم میگه نه نباید برید و اونطرفم همینه و اینا من میدونم که این حرفاش بخاطر ترس از تنهاییه
بنظرتون چیکارکنم پیشنهاداتتون چیه