من خونمی محله دیکه بود
اودمدیم محله خالم
بعد هی این خالم میاد از شوهرش میناله
چند شب پیش رفتم دکتر برگشتم دیدم خالم اومده با شوهرم تنها البته ۲تا بچه هاشو آورده بود
هی نشسته از شوهرش ب شوهرم بد گفته گریه کرده
خالم ک رفت اخلاق شوهرم باهام بد شدفرداش سر چرت وپرت دعدامون شد
همش میاد خونم و از زندگیش میناله
انگار من سطل اشغالشم تهشم میگه شوهر تو هم مثل شوهر منه پول جمع کن ک بهت خیانت میکنه
انگار ته دل آدمو خالی میکنه
منم ب مامانم گفتم زنگش زدگفت دخترم تنهاس تو اون محله ما هم ک ازش دوریم بهش نگو برو مشاور
الان باهام قهره ولی خدا روشکر رابطم با شوهرم خوب شده
ی طوریه تا میاد خونه یکی زن وشوهر ب جون هم میوفتن نمیدونم چرا