خیلی ساله همدیگرو میخواییم
و ارتباطمونم خط قرمز داشت
همیشه میگفت خانواده ها نمیدونن ک ما حد و مرز داشتیم هرار تا سوتفاهم براشون پیش میاد بزار چند روز قبل از خاستگاری میگیم
حالا من از اولش ب مامانم گفته بودم
ولی پارتنرم نمیدونست ک مامانم میدونه
دیگه امروز بهش گفتم به مامانم گفتم همدیگرو میخواییم
گفتم ناراحت شدی گفتم؟ گفت نه ولی نگرانم ک اعتماد خانوادت نسبت بهت از بین بره
نمیخواستم بخاطر من بی اعتماد شن بهت
بعدم گفت امشب بیام با مامانت صحبت کنم؟
گفتم نه
نمیخوام بدون خانوادش بیاد
از طرفیم میگه تا عید صبر کن تا اون موقع جدیش میکنم
الان ک میدونه ب مامانم گفتم نمیدونم چیکار میخواد کنه
من نمیخوام تا عید صبر کنم اندازه کافی این سالها صبر کردم
از اینجا ب بعدشو خودمم نمیدونم باید چیکار