من همیشه خاستم خانوادم باهم گرم و صمیمی باشن اما ب قول اونا خیلی حساسم مثلا باکسی بحثم میشه خانواده مادریم و....بعد خیلی ناراحت میشم میبینم خانوادم باهاشون در ارتباطن
از خاهرم میپرسم میگه نه تو اشتباه فکرمیکنی .گفت که فکرکردی خودمون نمیدونیم که اونا خوبی واسمون نداشتن ما خب نمیایم رُک تو صورتشون بگیم ازتون متنفریم،
ما کاریشون نداریم صمیمی هم نیستیم باهاشون..
ولی الان فکرمیکنم راست میگه گذشته خیلی خوشمون اومد بریم خونه خاله یا مادربزرگم، ولی الان اهمیتی ندارن برا خانوادم حتی اگه ده سالم نبیننشون ...بزرگ که شدیم گفتیم اخه کدوم دفعه تو سختی ای خاله اینا بع دادمون رسیدن .ما قبلنا تو شرایط سختی بزرگ شدیم از بچگی تا زمانی ک مدرسه بودیم ..جاهایی که تو سختترین شرایط اینا احوالمونم نپرسیدن ن خاله ن دایی ن کسی و خبرم داشتن از زندگیمون ..اون موقع رفت و امد نداشتن حالاهم موقعی احوال مبپرسن که پولی یاکاری چیزی ازمون بخان مامانمم ساده زود کمکشون میکنه