سلام عزیزان
۴ سال پیش من یه خاستگارداشتم که ردش کردم میشد همسایه دیواربه دیوار دوستم اینا
البته من با همین دوستم اشنا نشده بودم ناقبل خاستگاری
الان بعد۴سال اومده خاستگاری دوستم
من و دوستم دوتامون بدمون ازاین پسره میاد ولی وقتی به خاستگاری دوستم اومد نظرمنوهم پرسید گف نگی که خوبه منم گفتم هرچی قسمته ولی قبول نکنی بهتره بنابرهمه دلایلی که خودش میدونست
بعد۲روز گف ۷۰ درصد راضیم منم تعجب کردم
تونگو خاسته ببینه حس من چیع
بعد یک هفته گف توحسی به پسرع داری گفتم معلومه که اگه داشتم رد نمیکردم
گف نه تومعلومه ناراحت شدی سریع گفتی بده و فلان
منم گفتم خودت گفتی نگوکه خوبه برو پیاما بالارو بخون
گف نباید صریح و قاطع میگفتی نع
منم گفدم که نباید نظرم میپرسیدی ومنم دلسوزانه قبول کردم و در اخر گف تو دروهستی
منم گفتم دیگه نمیخام باهم درارتباط باشیم گف من هیچ وقت قبول نمیکنم برااین
منم گفتم به خودت مربوطه
حالا شما بگید این واقعا چش بود