نذری داشتیم خونه ی پدربزرگم من رفتم اونجا
اینم گفت دوستم دعوت کرده شام
۱۰ نیم زنگ زدم خاب بود گفت ۵ صبح اومدم خونه داشتبم پاسور بازی میکردیم
منم حلیم نگه داشتم نیومد ببره
دیگ بیاد دنبالم نمیخام ببرم براشون
هیچی نگفتم. ولی خیلی دوست داشتم شوهرم مذهبی هیئتی بود
حتی دسته هم نمیزاره بریم چ من چ جاریم و مامانش