من از کمبود محبت و بی مهری دوست داشتم ازدواج کنم ،یکبار هم در ۱۸ سالگی دلم مورد توطئه مرد ۳۶ ساله قرار گرفت...
خودم محجبه ام و نماز میخونم
تا اینکه با همسرم آشنا شدم زندگیم زیر و رو شد، همونی بود که خودم میخواستم فقط یه مشکل وجود داشت که در دوره نوجوانیش خالکوبی رو دستش داشت سر این موضوع خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی نتونستم ازش دل بکنم
الان ۷ ۸ ماهه عقد کردم
خانوادم و دوستام دائم میگن این ظاهرش با تو جور در نمیاد ،بهش بگو آستین بلند بپوشه و...😕 هرچی میگم هر کس یه جای کارش میلنگه ول نمیکنن
واقعا پسره خوبیه ،هم مالی هم عاطفی هوامو داره،خانوادش از ترس اون به من بی احترامی نمیکنن،خودشم دست و پا شکسته نماز میخونه
نمیدونم چرا خوبی هاشو ول کردن گیر دادن به یه خالکوبی