ما حدود دو سال و نیمه که باهم آشنا شدیم. من اون زمان ابدا به ازدواج فکر نمیکردم. به خودشم میگفتم آمادگی ندارم.
ولی اون انقدر چرب زبونی کرد که رامش شدم. باهام جوری رفتار میکرد که انگار اسمون ترکیده من ازش افتادم پایین :) همش میگفت آرزومه با تو ازدواج کنم و از این مدل حرفها!
خلاصه منم دلمو دادم بهش. موقعیتشم خوب بود. همه چیش فراهم بود. همیشه حرف از باهم بودن میزد. همش تو ذهنش کلی برنامه برای باهم بودنمون داشت. همیشه از زیباییم تعریف میکرد، همیشه به خاطر کاری و مسئولیت پذیریم تمجیدم میکرد. خلاصه یه جوری بود که من با خودم میگفتم مگه من چه تحفهایم این این مدلی رفتار میکنه باهام :)
توی آخریک مکالمهی تلفنیمون کلی حرفهای قشنگ زدیم. کلی قربون صدقه و ... کلی امید راجع به آیندمون و ...
دقیقا چهار روز بعد من بهش زنگ زدم. گفت الو، من سلام کردم. صدامو شنید و تلفن و روم قطع کرد. چندبار دیگه زنگ زدم و در نهایت بلاکم کرد :)))
من چندتا خط ناشناس داشتم که بلااستفاده بودن. چند روز بعد ناشناس بهش زنگ زدم. جواب داد. بازم تا صدامو شنید سریع قطع کرد و درجا بلاک!
به نظرتون چرا اینطور شد؟ مگه میشه تو چهار روز قبل با کلی ذوق و شوق و میل با طرفت صحبت کنی و بهش کلی وعده و امید بدی و یهو یه شبه بدون هیچ دلیلی بلاکش کنی؟ چطور ممکنه؟ مگه میشه تو از کسی بدت بیاد و کلی حرف عاشقانه بارش کنی؟ همش تو ذهنم یه علامت سواله ... من یه خط ناشناس دیگه هم دارم، اما گذاشتمش واسه یه زمانی که این سوالهای گنگ و گره خورده رو ازش بپرسم! حتی اگه جوابمو نده دلم میخواد حداقل توی پیام اینها رو بهش بگم. دوست دارم بهش بگم که هیچ وقت ابدا نمیبخشمش. دوست دارم بهش بگم اگه یه روزی یه جایی دلش شکست بدونه که کارمای کردهی خودش بود. دلم میخواد بهش بگم خیلی بدبخت و ضعیفه که حتی نتونستی محترمانه یه رابطهای که خودش شروع کرده رو تموم کنه. این آدم من و نسبت به تموم ادمها بدبین کرد. به همه شک دارم. به همه بدبینم.