قضیه مفصله خلاصه رو میگم خواهر من با پسرخاله م بعد مخالفت همه ازدواج کرد گذشت تا من ازدواج کردم دیگه از این رو به اون رو شدن خاله م که میشه مادر دامادمون عروسی ما نیومد خواهر من ازشون گلایه کرده بود درحالیکه هفته بعد عروسی برادرزاده شوهرشون بود و رفتن مشکلی هم نداشتیم باهم.دامادمون بمن زنگ زد گفت همش تقصیر توعه و فتنه ای منم باردار بودم و بخاطر فشار و شوک عصبی رشد بچع ام متوقف شد مجبور شدم اورژانسی زایمان کنم منم بعد اونروز قید همشون زدم نگم از حرفا و دفاعیاتشون حالا خالم عمل کرده دستشو چند ماهه من اصلا نرفتم سر بزنم شوهرم بهم گفته با اونا قطع ارتباط حالا داییم گروه خانوادگی زده همه هم هستن اونا همش متلک بار میکنم عکس مادرشونو میفرستن میگن دردش رو سر ادمبد و نمک نشناسی منم هیچی نگفتم گروهم ترکنکردم اما از وقاحتشون موندم چقد میتونن پررو باشن
لفت بده و به روی خودت نیاز یا اصلا چک نکن آدم های بی چشم و لفظ اینجوری میان بخدا یع سری فامیل عتیقه ان باهاشون ارتباط نداشته باشی هیچچچچ طور نمیشه خصوصا که ایشون شعورش نرسیده و تو موقعیت بدی به شما زنگ زده و شما آسیب دیدی
هرکی به من درخواست بده احمقه👰🏻♂️/💔🤍💚/بهت زنگ نمیزنه؟اولویتش نیستی-سرقولش نمیمونه؟دوستت نداره ناراحتی تو براش مهم نیست-رفتاراش تناقض داره؟ یکی دیگه رو داره-فقط وقتی کارت داره یادت میفته؟داره ازت استفاده میکنه-روت سرمایه گذاری نمیکنه؟چون فکر میکنه ارزششو نداری-بیش از دوساله باهاشی با خانوادش اشنات نکرده؟خب تو فرد مورد نظرش نیستی یه نفعی داری براش-بیش از پنج ساله باهاشی بدون حلقه؟زیاد سخت نگیر هنوز داره میگرده دنبال فرد مورد نظرخواهرای قشنگم گذشته خوشگل پسر یه جا گریبان زندگیتون رو میگیره مطلع باشید چی اتفاق افتاده
به زیباییت نناز به تبی بند است ؛ به مالت نناز به شبی بند است. با خدا باش پادشاهی کن، بی حیا باش هر چه خواهی کن. تا توانی دلی به دست آور دل شکستن هنر نمی باشد.زمین گرده و محاله رفتاری که با دیگران کردی سرت نیاد.به پدر و مادر خود نیکی کنید.عاشق خدا و ۱۴ معصوم هستم. دنیا فانی ست
یه نصیحت از من خودت قربانی افکار و حرفا و رفتار مردم نکن اونا دارند تو رو دستکاری روانی میکنن این اجازه بهشون نده دارند فکرت و آرامشت که بزگترین سرمایه تو هست رو دارند بهم میزنن
میخوایی بری که باز بشنوی دیر اومدی فلانی فلانی خواهر زاده ها مردم فلانن بازم بهت بی احترامی کنن فک کردی بری میذارنت رو سرشون از دیدنت خوشحال میشن
نگاه بچت بخاطر حرفاشون از دست دادی آرامشت قربانی اونا نکن
خونه دوست شوهرم بودیم من دیر رفتم سر میز غذا بخاطر بچم
وقتی رفتم شوهرم گفت جوجه مونده برای خودت ی سیخ بزار رو آتش
صابخونه م گفت اینهاش هست ما دیگه نمیخوریم سیر شدیم
یکی از عزیزانم چندین ساله بیماره و هم خودش اذیت میشه هم ما لطفا اگه حوصله داشتین دعا کنید و صلوات بفرستید یا خوب خوب شه و زندگی ش رو براه و مثل بقیه عادی شه یا بمیره،انشالله شمام هر دعایی داری ن مستجاب بشه (الهی آمین)