نیم ساعت پیش داداشم داشت سوجان نگا میکرد منم نشسته بودم یهو پسرم اومد با ناله گفت بچه خواهرم مدادشو شکونده هی غر میزد منم گفتم عب نداره داداشمم انگار از پسرم بدش میاد هروقت میبینش میگه گمشو اونور میاد خونه پسرم از جلو چشمش فررار میکنه همش ازش میترسه و بدش میاد. یهو داداشم با عصبانیت گفت لال شو از جلو چشمم گمشو اونور پسرمم گفت دوست ندارم بتو چه اصلا منم به پسرم گفتم جواب نده ساکت شو یعو داداشم چندتا فحش داد و کنترل رو پرت کرد سمت پسرم خورد تو سرش منم پسرمو برداشتم اوردم آشپرخونه یکی ام خودم زدمش گفتم چرا جواب اینو میدی نمیدونی مگه وحشیه. سرشو گرفته بود فقط گریه میکرد اومدم به داداشم گفتم اگه میخورد به چشمش چی مرض داری میزنی حیوون گفت ناراحتی گمشین بیرون منم گفتم تو گمشو وحشی.. توروخدا با دلای پاکتون بحق این شب شبای عزیز واسه مام دعا کنید خدا خودش کمکمون کنه و از این وضعیت نجاتمون بده😔🙏
خدا حاجت دلتون رو بده بحق علی🙏