مادربزرگ من(مامان مامانم) از همون اول فقط باعث دو به هم زنی بود..
حرف های خودش رو از زبون بقیه میگفت..
توهین میکرد..
تیکه و کنایه میزد..
تو روزهای سخت و خوش و ناخوشم همراه ما نبود..
نمیخوام طولانی شه، پس به همین اکتفا کنید و بپذیرید از من که یه دیوونه سمی خودشیفته به تمام عیاره..
هم خودش..
هم یکی از دختراش(خاله ام)
هم خواهرزاده اش(پسرخاله مامانم)
الان نزدیک سه ساله که ما قطع ارتباط کردیم
و تو این سه سال دیگه حال من داره از حاشیه های پشت سرمون و واسطه هایی که زنگ میزنن و حرف هایی که به گوشمون میرسه، بهم میخوره..
امروزم میبینم خواهرزاده عوضی دیوونه اش زنگ زده، (کسی که جز سواستفاده کار دیگهای یاد نداره و الان نمیخوام بحثش رو باز کنم اصلا..توان ندارم دیگه)، بعد از شونصد سال زنگ زده و مامانمم اداره بوده و گفته بعدا زنگ میزنه بهش..
فعلا که قراره شب زنگ بزنه، اما قابل حدسه که میخواد چی بگه..
دیگه حالم از این مداخله کردنها بهم میخوره...
هر جا میریم، دارن گه میخورن که آشتی کنید، فلان کنید بهمان کنید..
از اون طرف زنیکه احمق هی پشت سر ما داره دروغ میبافه و تهمت میزنه