من تو یه شرکت کار میکنم از خانواده دورم باهاشون ارتباط ندارم چون مامانم خیلی اذیتم میکرد دلم ازش شکست با گریه از خونه رفتم یه شهر دیگه برای کار
یه همکار دارم خانومه طلاق گرفته بچه نداره بعد یه روز با هم رفتیم خرید خیلی مهربون برام خوراکی خرید اینا هر مغازه ای میرفتیم میگفت سلام دخترم فلان چیز میخاد براش بیار
بعد جوریه که تو سرکار بهم میگفت مامان دخترم اینا
و اینکه انگار خوشش اومده بود که من دخترش باشم امروز بهم گفت بهم بگو مامان مریم من هیچی نگفتم انگار ناراحت شد منم ناراحت شدم
بعد جالب اینه یه همکار دیگه داریم اونم بچه نداره همسن اینه وقتی این بهم میگه مامان اون حسودیش میشه یه جوری نگاه میکنه بعد برمیگرده اونم بهم میگه مادر یه لحظه بیا کلا باهام تو قیافه رفته
چون من حتی مامان خودم رو با زور مامان صدا میکردم انگار با این واژه غریبه ام
وگرنه خیلی دوست دارم بهش بگم