نوبت عملو زدیم و دو روز بعد رفتم برا عمل
شوهرم شهر دیگه سر کاربودو مادرمم خبر نداشت و مادر شوهرمم بچه هامو گرفته بود منم با پدر شوهرن رفتم😔 علنن همراه نداشتم
داشت فشارم میوفتاد که شروع کردم قرآن خوندن تا ارومم کنه🥲
عمل انجام شدو جوابش 30 روز دیگه اماده میشد
توی راه برگشت پدر شوهرم راهو گم کرد 😔 از فکر زیادی نمیدونستیم کجاییم 😔
طفلی پدر شوهرم نگرانم بودو کاری ازمون ساخته نبود
منو شوهرم تو خونه حرف میزدیم ولی به روی هم نمیاوردیم بیماریمو میدونستم داغونه ولی چیزی نمیگفتیم 😔 دیگه دوست نداشتم بیرون برم کسیو ببینم... باشگاهمو ول کردم... به هر چیزی نگاه میکردم میگفتم بار اخره دیگه زیاد فرصت نداری... یهو میدیدم کمر دردم یا دست دردم یا دل دردم یا قلب دردم... میگفتم اه متاستاز زدم 😔
موهام شروع کرد سفید شدن
ابروهای خوش فرمم شروع کرد سفید شدن
خواب نداشتم
رو آوردم به خدا
اینقدر چله و ختم قرانو نماز حاجت برداشتم خودمو یادم دیگه رفت
دلم به وجود خدا گرمتر شده بود
میگفتم خدا عیب نداره تو میدونم صلاح منو میخوای... تو برای من بد نمیخوای من راضیم به رضای تو....
با صاحب الزمانم خیلی حرف میزدم
گفتم اقاجون قربونت برم من خیلی منتظرتم... میشه زودتر بیای؟ نکنه من برم تو بیای؟ حسرت دیدنت نمونه تو دلم🥲 قربون صدای دلنشینت برم من حیف نیست نشنومش؟ قربون قد رعنای تو برم حیف نیست اقتدا نکنم بهت؟
یه شب خواب دیدم دارم میزم مکه
گفتم اخجون دارم میرم مکه اخه من کجا مکه کجا😍 یهو صدایی اومد این مکه رفتن، خواسته تو از خدات بوده... از خدا بخواه هر چی میخوای... دیر یا زود میده بهت... تو فقط بخواه😍
این خوابو که دیدم گفتم پس خدا میخواد من باهاش حرف بزنم 🥰 هی دیگ خودمو دعا میکردم که من معجزه میخوام