میخوام با یکی ازدواج کنم ولی خب کسی نیس که به چشمم بیاد چون عاشق یکی ام😐😂
او یکه و تنها در کوهستان زندگی آرامی داشت،انعکاس نور مهتاب را در چشمه بسیار دوست میداشت،دلگرمی او تنها روشنی نور مهتاب بود،وقتی آب چشمه غلتان میشد نور ماه گریزان میشد،گرفتن نور مهتاب نه کاریست آسان،همچون پرواز پرنده ای که می پرد هراسان...
چه عشقی وقتی رابطهای نبوده و نیست چطور عاشقشی ؟؟؟؟ اینا همش تغیراتت هرمونی و ذهنیه با عشق اشتباه نگ ...
هرچی ک باشه من کسی به چشمم نمیاد نمیدونم چرا قلبم نمیره سمت کسی
او یکه و تنها در کوهستان زندگی آرامی داشت،انعکاس نور مهتاب را در چشمه بسیار دوست میداشت،دلگرمی او تنها روشنی نور مهتاب بود،وقتی آب چشمه غلتان میشد نور ماه گریزان میشد،گرفتن نور مهتاب نه کاریست آسان،همچون پرواز پرنده ای که می پرد هراسان...
میدونم کافی نیست ولی من دوست ندارم با شخص دیگه ای برم زیر یه سقف،چندشم میشه
او یکه و تنها در کوهستان زندگی آرامی داشت،انعکاس نور مهتاب را در چشمه بسیار دوست میداشت،دلگرمی او تنها روشنی نور مهتاب بود،وقتی آب چشمه غلتان میشد نور ماه گریزان میشد،گرفتن نور مهتاب نه کاریست آسان،همچون پرواز پرنده ای که می پرد هراسان...
هرچی ک باشه من کسی به چشمم نمیاد نمیدونم چرا قلبم نمیره سمت کسی
دقیقا هم باید همینجوری باشه ادم نهایتا از دهتا خواستگار هم که میاد دلش برا یکی دوتا پر میزنه و میلرزه با همه که حال ادمخوب نیست بعضیا اشغالن و تو نمیفهمی ولی ذهنت حست رفتارش اینجوری له ذهنت القا میکنه که نپسندش
دقیقا هم باید همینجوری باشه ادم نهایتا از دهتا خواستگار هم که میاد دلش برا یکی دوتا پر میزنه و میلرز ...
خواهر گرفتارم انگار طلسم شدم نمیدونم چرا نمیتونم به کس دیگه ای فکر کنم
او یکه و تنها در کوهستان زندگی آرامی داشت،انعکاس نور مهتاب را در چشمه بسیار دوست میداشت،دلگرمی او تنها روشنی نور مهتاب بود،وقتی آب چشمه غلتان میشد نور ماه گریزان میشد،گرفتن نور مهتاب نه کاریست آسان،همچون پرواز پرنده ای که می پرد هراسان...
او یکه و تنها در کوهستان زندگی آرامی داشت،انعکاس نور مهتاب را در چشمه بسیار دوست میداشت،دلگرمی او تنها روشنی نور مهتاب بود،وقتی آب چشمه غلتان میشد نور ماه گریزان میشد،گرفتن نور مهتاب نه کاریست آسان،همچون پرواز پرنده ای که می پرد هراسان...
نه با چه طلسمی ، داری به یکی فکر میکنی شبانه روز تمام اوقات عمرتو داری به اون گره میزنی بعد میخوای ...
خب دست من نیس تا مغز استخوانم نفوذ کرده
او یکه و تنها در کوهستان زندگی آرامی داشت،انعکاس نور مهتاب را در چشمه بسیار دوست میداشت،دلگرمی او تنها روشنی نور مهتاب بود،وقتی آب چشمه غلتان میشد نور ماه گریزان میشد،گرفتن نور مهتاب نه کاریست آسان،همچون پرواز پرنده ای که می پرد هراسان...
بدون این عشق نیست تا بدستش میاری تازه اگه بیاری خاموش میشه تازه زندکی جهنمی شروع میشه چون چشمات الان بدیهاشو نمیبینه بعدا که بهش رسیدی و دیدی هزار بار ارزوی نبودن میکنی