دیوانه وار عاشقشم حتی الانم که به نبودنش فکر میکنم اشک میریزم
ولی صبرم لبریز شده دیگه کشش ندارم خودش عالیه اما امان از دخالت های بیجای خانواده اش...
بارها دلمو شکوندن و من بخشیدم و سکوت کردم ولی نه در شان خودم میبینم بخوام باهاشون وارد بحث و کشمکش بشم نه توان دارم دیگه حرفی بهم بزنن
(ممکنه بگید خانوادش که مهم نیست ولی گاها میبینم تحت تاثیر حرف اونا هم قرار گرفته و سمتشونو گرفته)
نمیدونم چطور بپذیرم نبودشو
فکر میکنم در آینده هیچکس نمیاد که اینقد عاشقش باشم و عاشقم باشه
از حرف مردم هم میترسم...