خونه ما دو طبقه هستش
طبقه اول رو دوسال اول ازدواج خودم نشستم بالارو درست کردیم تا من عید رفتم بالا قرار شد پایین رو بدیم اجاره
تا تو بنگاه شوهرم یه بنده خدایی رو میبینه کمرشو عمل کرده سرکار نمیتونه بره میگه بیاین رایگان خونه ما بشینید
آقا خودش خوب بود خانومش روانی به تمام معنا
برای ورود و خروج باید اجازه میگرفتیم ازش
تا دو شب بیدار بود بعد من ۱۲ شب میومدیم از بیرون ماشینو میزدیم تو حیاط فردا صبح دم در بود جواب باید پس میدادم چرا ۱۲ شب ماشین آوردم حیاط آرامشش بهم ریخت
یا مثلا برادرم مجردم میومد بهم سر میزد به همسایه ها گفته بود این شوهرش نیست مرد جوون میاد خونش به تیکه گفته بود اون اوایل نمیشناخت مارو
همسایه ها بهم گفتن اینجوری گفته
آب و برق نمیدادن
خلاصه دیگه صبرم تموم شد گفتم بلند شید
دلم برای اون مرد بنده خدا خیلی میسوزه این زنش بود
از همسایه ها شنیدم رفتن تو زیرزمین نم زده و کپک زده همسایه مستاجر شدن ماهی پنج تومن میدن
گند زده بودن تو خونم
من چون تازه عروس بودم همچی با بهترین متریال بهترین سینک و شیرآلات و کناف و کابینت بندی
خانوم گند زده تو همچی سه روزه خونرو میسابم هنوز تمیز نشده انقدر که این زن کثیف بود سینک جرم گرفته پاک نمیشه کابینتا کلا روغن اصلا یه وضعی
دلم یکم میسوزه برای شوهرش ولی آرامش خودم مهم تره توان اینکه دوره حاملگی رو فا این زن سروکله بزنم نداشتم